تبليغاتX
یزد نگــــار|YazdNegar
یزد نگــــار|YazdNegar
88/08/13

پشت پنجره س. صداش میاد. پنجره رو باز می کنی میخوره توی صورتت. می  لرزی. پتو رو دورت می پیچی. پنجره رو می بندی... دوباره بازش می کنی....  باز میاد تو. می ریزه روی تنت. صورتت یخ می کنه... پرده کنار رفته و یه ذره آفتاب هم ریخته روی شونه ت. ذرات ریز غبار مخلوط با ذرات ریز نفس هاش توی نور آفتاب می چرخند. امیدواری با اولین غلت توی بغلش جا بگیری...اما...با اولین غلت از پنجره میاد تو روی موهات می ریزه ...موهات طلایی میشه...می لرزی... دیگه به نبودنش عادت کردی!- خاطره يك زن
تصاوير جالبي از پاييزو برگ ريزان را در ادامه نگاره ببنيد
موضوع : عکس
نوشته شده با زمان زاده # |

88/06/13

لعنت به تابستان و گرما که کف دست‌ام عرق بکند و دست‌اش بِسُرَد از لای انگشتان‌ام و فکری شوم تا ناخن‌هایم را توی بازویش فرو ببرم و خون بچکد از جای ناخن‌ها تا روی چشم‌اش مثل اشک جاری شود و من مستاصل، خمیده بالای این منبع آب یادم بیاید که او را چه‌طور از راه قناتی که هیچ‌کس نمی‌شناخت، آوردم و آمد تا رسید این‌جا. چشم‌هایش از فرط بی‌رمقی انگار مه‌دودی بود که از خاروخس آتش‌زده برمی‌خاست. اگر دست‌هایش که نه، دست‌هایم تاب نیاورند، پستی است که بترسم؛ نبادا مرا هم با خود فرو ببرد. تا وقت‌اش چندتا مانده؟ باید بشمارم. مثل کودکی که انتظار می‌کشد بازی را و باید که بشمرد. به دو صد نرسیده ناخن‌هایم در گوشت‌اش ‌شکانده شده و... یا که مرا هم با خود می‌برد این وصله‌ی خونین بازو. حالا نگاهم می‌کند و نمی‌شود تا بدزدم نگاهم را. نمی‌گوید" رهایم کن تا بروم" یا که "بالا بکش‌ام تا بمانم" چشم‌هایش نگاه‌ام را می‌بَرَد تا توی آن خوفِ راه آبی که نشناخته بودم تا هیچ‌وقت. حالا دارد می‌خواند همه را از نگاه‌ام. شرجی و دم و خون و عرق زیر‌بغل‌هایم که می‌چکد گوشه‌ی چشم‌اش، دل‌ام را به هم می‌زند. کاش باران می‌زد و همه را می‌شُست و می‌بُرد و کار را یک‌سره می‌کرد. نمی‌توانم که، می‌ترسم حتا زانوها را جابه‌جا کنم. تا به کی طاقت می‌آورم؟ کاش می‌شد آن روز توی خنکای آن قنات زیرزمین که ندانسته بودم تا حالا هم، این هرم و بی‌چاره‌گی را دریافته بودم و راه‌ام را می‌کشیدم بروم سر تقدیر خودم. کاش رودابه‌وار گیسوان‌ام را کمند راحت‌اش می‌کردم تا پاها روی زمین بیاساید. تکان نمی‌خورد. دارم لخت می شوم. یادم بیاید به روزی که دیدم‌اش توی آن قنات. ژولیده بود و هیچ‌اش به انسان نمی‌رفت. یکه خوردم و خواستم فرار کنم که گفت "آب". زیر قدم‌هایش بود. زلال و روان و خواستنی. گیج نگاه‌اش کردم. جلو رفتم و دست‌اش را گرفتم و فروبردم توی جوی آب."آب" خندیدم"آری. آب است. ندیده بودی؟" دست‌اش را کشید."تو نمی‌بینی...تشنه‌ام" کف دست‌هایم را جام کردم و جلوی دهان‌اش بردم. نوشید."باز" باز دوباره و سه باره و چندبار گویی از کویر رانده بودند‌اش. تا سیراب نشد دستان‌ام را نبوسید. بعد از آن بود که آمد روی زمین. تردید قدم‌هایش که اول بار روی زمین خاک‌آلود باغ گذاشت را و دست‌هایم که پناه دست‌هایش بودند را هنوز این بالا، بالای این منبع آب که هستم، یاد دارم. حالا باز می‌خواهد پایین برود. نمی‌گذارم. هرچه که بدانم با زمین خو نمی‌گیرد. زمین او را می‌بلعد. چشمان‌ام را باز می‌کنم و روی زمین می‌بینم یوزپلنگان و مارانی که نیش‌هایشان را تیز می‌کنند برای دراندن لطافت و بکارت نایافتنی‌اش. کاش با همان جویبار مانده بود توی خنکای آن کهنه قنات. چرا دست‌اش را گرفتم؟ "تو با من بیا. تن به آب می‌زنیم" پا به پا شدم. "ولی آن بالا رنگ‌ها زیادند. تو با من بیا". رنگ‌ها فریب‌اش دادند. مرا هم.
کاش با او می‌ماندم. کاش با او بروم. کاش او را ندیده‌بودم و همه چیز بسان پیش بود. ناخن‌ها تاب ندارند. زانوها سست شده‌اند. بلند فریاد می‌زنم. نگاه‌ام می‌کند. انگار می‌خندد. ناخن‌ها توی بازویش دانه دانه می شکنند. شتک‌‌های عرق روی بازوی آفتاب سوخته‌اش دست‌هایم را پس می‌رانند. باید بشمارم. چشم‌هایش را نگاه کنم و طرح لبان‌اش را در خاطرم حک کنم. "بمان" "با من بیا" . میله‌ی حفاظ می‌خمد. اشک‌هایمان روی گونه‌هایش هم‌آغوش می شود. آنی بود. آنی که پرت می شوم به پشت. و او دیگر نیست. حال می‌اندیشم اصلن بود؟

کاش با او می‌ماندم. کاش با او بروم. کاش او را ندیده‌بودم و همه چیز بسان پیش بود. ناخن‌ها تاب ندارند. زانوها سست شده‌اند. بلند فریاد می‌زنم. نگاه‌ام می‌کند. انگار می‌خندد. ناخن‌ها توی بازویش دانه دانه می شکنند. شتک‌‌های عرق روی بازوی آفتاب سوخته‌اش دست‌هایم را پس می‌رانند. "با من بیا" "بمان". آخرین توش توان‌ام را از میان عضلات جمع می‌کنم. فکر می‌کنم این اندام نحیف را چه آسان می شود بالا کشید. چشمانم را می بندم و فکر می‌کنم به قدم‌های باهم‌مان روی برف‌های بکر زمستان سال بعد. حالا در آغوش‌ام آرام گرفته و قلب‌اش مثل گنجشکی هراسان می‌زند. کوچک می شود. ریزتر و ریزتر و انگار که دیگر نیست. کاش رهایش کرده بودم.

کاش با او می‌ماندم. کاش با او بروم. کاش او را ندیده‌بودم و همه چیز بسان پیش بود. ناخن‌ها تاب ندارند. زانوها سست شده‌اند. بلند فریاد می‌زنم. نگاه‌ام می‌کند. انگار می‌خندد. ناخن‌ها توی بازویش دانه دانه می شکنند. شتک‌‌های عرق روی بازوی آفتاب سوخته‌اش دست‌هایم را پس می‌رانند. نگاه‌ام می‌کند نگاه‌اش. خیره. چشم‌هایش به کجای افکارم دوخته شده‌است؟ آسمان کی تیره و تار شد که من ندانستم؟ حالا نم‌نم باران است که سر و صورت‌مان را می‌نوازد. لخت می شود. سنگین مثل بار پنبه‌ی خیس خورده. زانوها را می‌کَنَم از لبه‌ی منبع آب. و پنجه‌های پا آخرین حلقه‌ی تماس‌ام با زمین است که می‌گسلد. حالا دیگر به او فکر نمی‌کنم. من قطره‌های باران را می‌گیرم و بالا می‌روم تا ابرها را بیابم.

سپینود
مرداد 85

موضوع : داستانك
نوشته شده با زمان زاده # |

88/06/11
فردی در بیابان گرفتار برف و بوران و توفان شده است. در کلبه چوبی کوچکی پناه گرفته، شدت سرما او را از پای انداخته، فکری به سرش می زند، تخته ای از دیواره کلبه بشکند و آتش بزند تا گرمش شود. شعله دقایقی به اسمان می رود و فرو می نشیند و او در برابر توفان سرما بی پناه می ماند. سرما او را می زند و می کشد...

منبع: مکتوب

موضوع : داستانك
نوشته شده با زمان زاده # |

88/05/19


مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده . مساعدت را ( براي كومك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد . فغان از صاحب خر برخاست كه " تاوان بده !"

مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد ، بن بست يافت . خود را به خانه يي درافگند . زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هياهو و آواز در بترسيد ، بار بگذاشت ( سِقط كرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نيز با صاحب خر هم آواز شد .

 

مردِ گريزان بر بام خانه دويد . راهي نيافت ، از بام به كوچه يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت . مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد ، چنان كه بيمار در حاي بمُرد . پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست !

 

مَرد ، همچنان گريزان ، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند . پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد . او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست !

 

مرد گريزان ، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه " دخيلم! " . مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود . چون رازش فاش ديد ، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت : و چون از حال و حكايت او آگاه شد ، مدعيان را به درون خواند .

 

نخست از يهودي پرسيد . گفت : اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است . قصاص طلب ميكنم .

قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست . بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند !

و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد ، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد !

 

جوانِ پدر مرده را پيش خواند . گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد ، هلاكش كرده است . به طلب قصاص او آمده ام . قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است ، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است . حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي ، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني !

و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود ، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد !

 

چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد . حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج )  اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند . طلاق را آماده باش !

مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد ، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد .

قاضي آواز داد : هي ! بايست كه اكنون نوبت توست ! صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد : مرا شكايتي نيست . محكم كاري را ، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا  از كره گي دُم نبوده است !

 

از " كتاب كوچه " ، اتْر احمد شاملو

موضوع : داستانك
نوشته شده با فرزانه جوادی # |

88/05/05

وقتی شنید مشهورترین هنرمند سینمای کشور مُرد، خیلی خوشحال شد!!

روز تشییع جنازه اول وقت جلوی خانه سینما حاضر شد و در حالیکه دفترش را به سینه می فشرد امیدوار بود امروز دیگر بتواند کلکسیون امضایش را تکمیل کند!

 

موضوع : داستانك
نوشته شده با مجید وفایی شاهی #

88/01/09
عملیات شکست خورد. قطار نیروهای متجاوز پیش از رسیدن به تله انفجاری ایستاد. سربازان دشمن نجات پیدا کردند و شهر را با خاک یکسان کردند. بازهم "ریز علی خواجوی" دسته گل به آب داد. موضوع : داستانك
نوشته شده با مجید وفایی شاهی #

88/01/06
غلطک، کومونیست است چون همه را مسطح می کند و لودر، کاپیتالیست است چرا که در کنار چاله تپه می سازد و جرثقیل اما ...

بالاخره یک روز استاد ماشین آلات را به جرم سیاسی دستگیر می کنند.

موضوع : داستانك
نوشته شده با مجید وفایی شاهی # |

87/12/14

سلام. خيلي وقته كه خودمو شناختم ؟! نمي دونم اصلا از كي خدمو شناختم ، اصلا نمي دونم خودمو شناختم؟

امروز كلا به اين سه جمله فكر كردم .

آخرش تصميم گرفتم از امروز براي خودم و اوني كه فقط من مي شناسمش بنويسم شايد اون بتونه بهم كمك كنه كه بفهمم اصلا خودمو شناختم!

مي خوام يه داستان بنويسم تو اين داستان خيلي آدما هستن ولي موندم نقش اول رو به كي بدم خيلي ها كانديد شدن اول از همه خودم.

اگه تو اين داستان خودمو بذارم نقش اول همه بهم مي گن مغرورم.اگه هم كسي ديگه هم بياد راستشو بخواي بهش اعتماد ندارم. داشت يادم مي رفت خدا هم كانديد شده براي اين نقش ولي محل بهش ندادم. آخه .... . بگذريم.

هنوز اسم داستان هم نمي دونم چي بذارم آخه هنوز موضوع اونهم نمي دونم چيه.

چي ؟؟ اين چه داستانيه كه نه اسم داره نه موضوع نه نقش اول. دستت درد نكنه...

امروز يك لحظه فكر كردم ما هر كدوم نقش اولاي يك داستانيم كه خدا اونو نوشته ، داخل داستانشم هر چي خواسته نوشته. گفتم حالا كه اينطور شد من چي كم دارم كه نتونم داستان بنويسم. ولي تو اين همه سر در گمي فقط مي دونم داستانو مي خوام براي اوني كه فقط خودم مي شناسمش بنويسم. خوبه حداقل هدف دارم از داستان نوشتنم.

گفتم "هدف" ، بذار يه خاطره تعريف كنم:

يه روز يه دوست از پريشوني و سردرگمي من پرسيد ، بهش جواب دادم زندگيم بي هدف شده.

 خنديد و هيچي نگفت.

فردا صبح اون روز وقتي داشتم با يك توپ بازي مي كردم ازم پرسيد :

 " چي كار داري مي كني؟!! "

بهش جواب دادم : " مي خوام با اين توپ بزنم به كليد برق " بازم اون خنديد و هيچي نگفت ...

روز ها گذشت و اون همينطور علت خيلي از كار هامو مي پرسيد. بعد از چند روز فهميدم كه تو زندگي چقدر هدف كوچيك و بزرگ دارم. اونجا بود كه خودم زدم زير خنده...

نظرت چيه كه موضوع داستانو بذاريم "هدف"

خوب شد مونده فقط اسمش و نقش اولش.

واسه امشب فكر كنم بسه . انگشتام خسته شد.اگه مي توني هر بار كه داستانمو مي خوني بهم كمك كن مي خوام ذهنمو مرتب تر كنم تا نكنه داستان بهتري از آب در بياد. مي دوني كه ؛ با خدا كل انداختم نمي خوام كم بيارم.

موضوع : داستانك
نوشته شده با سید هادی بلوریان # |

87/12/08
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه
 راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس
از جدول کنار خیابون رفت بالا
نزدیک بود که چپ کنه
اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد
 برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد
 سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن
 منو تا سر حد مرگ ترسوندی
 
مسافر عذرخواهی کرد و گفت:من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه
 
 راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست
امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم
 آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم!!!
منبع: اي ميل ستان
موضوع : داستانك
نوشته شده با فرزانه جوادی # |

87/12/06

اینک که می ایستم و بر می گردم و نگاه می کنم ، می اندیشم که سرمایه ام از زندگی چیست نه ساده بگویم سرمایه ام از زندگی کیست و نه بهتر بگویم سرمایه ام از زندگی چه کسانی هستند ؟

به اینجا که می رسم به خودم می بالم و با غرور به اطرافیانم می گویم شما سازنده های جاده های پر پیچ و خمی هستید که هر کدام به افقی می رسد و من در جاده های شما وسیله ایی هستم برای رسیدن به ایستگاه استراحت، که پس از آرامش در آن برای رسیدن به هدفم تکاپو می کنم و آن هدف چیزی نیست جز  "ادامه دوستی ها"

این جملاتو چند سال پیش از یه دوست هدیه گرفتم

موضوع : داستانك
نوشته شده با سید هادی بلوریان # |

87/11/11

در طالع من "جدي" نوشته شده. اصولا دوست دارم موانع را از جلوي راهم بردارم. حتي اگر خيلي مانع بزرگ و گنده لاتي باشه با اين حال به طوري جدي علاقه مندم جلوش وايسم. از ديگر خصوصياتي كه طالع ام به من مي گه "احساسي" بودنه. البته احساسم منو به اشتهاي زياد مرتبط مي كنه. هرچند در نگاه اول منو نحيف مي بينيد ولي باور كنيد اينجوري نبودم. هرچيزي را كه "احساس" كنم جذابه مي بلعم. توجه كنيد. من در بلعيدن از احساسم پيروي مي كنم. شايد جدي بودن با احساسي برخورد كردن پارادوكس باشه ولي هست. من در كارهام جدي ام ولي با اشتها اين كار رو انجام مي دم. به عنوان مثال چند روز پيش وقتي داشتم مسيري را طي مي كردم به سنگ بزرگي رسيدم. هرچي تلاش كردم با بلعيدن و هضم آن راهمو باز كنم نشد. خوب احساس من به من گفت تو كارت جدي باش من بايد به احساسم گوش مي دادم و راه را طي مي كردم ولي جدي بودنم باعث شد تغيير مسير بدم، يعني دور بزنم. نه اينكه راه را برگردم و مانع را دور زدم. هرچند باعث شد كلي معطل بشم و مجبور به هضم مقدار پيش بيني نشده از محيط پيرامونم باشم. خوب اينكه در هر كاري يه جاهاي "بدبياري " مي ياري! عاديه و بحثي نداره. مثلا پريروز كه از باغ سيب برمي گشتم ميون راه به پشكل سگ برخوردم. اولش بد نبود ولي هر چيزي حد و اندازه داره و تمام مستي باغ سيب و داف هايي كه اونجا بودند، پريد. اين چندمين باري بود كه به اين چينين مشكلي كه نه، بدبياري برخورد مي كردم. آروغم  چند روزي بوي بد مي داد. من به طالعم ايمان دارم. جدي  و احساسي.

بخشي از خاطرات كرم خاكي

+ برو كنار پشفته نشي

موضوع : داستانك
نوشته شده با زمان زاده # |

87/10/14

اولين نفري كه منو ديد انگار جنازه ديده، چشاش مثل وزغ شد . مي شناختمش هرروز چشمم به جمال بي نورش منور مي شد. بچه اهواز بود هيچ وقت نخواستم باهاش بگو بخند داشته باشم. با اون چشاي وزغيش دويد. رفت. چند دقيقه گذشت هنوز داشتم به صداهايي كه تو گوشم مي پيچيد عادت مي كردم. آخه اون بالا باد مي يومد سرد بود و هوا نمور. دل آدم مي گرفت . حق هم داشت. موتور سواري با يه نفر ديگه اومد. از ديروز كه برنامه ريزي مي كردم مي دونستم اين دو نفر جزو اولين نفرايي هستند كه مي يان سراغم. افسر گشت بود. نور موتور كراسش را انداخت تو صورت من. چشام داشت از درد نورش مي زد بيرون.  از حدقه. همه جا را سفيد مي ديدم. فقط وقتي جلوي نور راه مير فتن دنيا دوباره سياه مي شد. عين اولش. باد تو گوشم لونه كرده بود. كر شده بودم. ديگه حتي صداشونو نمي شنيدم. يه پلك زدم تا دوباره باز كردم دوروبرم شلوغ بود. از هم درجه اي. همه به من خيره شده بودند. تا حالا اينجوري جمعيت به من زل نزده بود. به جز يك بار كه تو ترمينال موقع خداحافظي بابام خوابوند تو گوشم. يك صدايي كرد. درغي. همه ترمينال انگار ساكت شد، به من خيره. يه نفر اومد خواب آلود بود، دست گذاشتم روي گردنم. نفهميدم كي اومد بالا. چند ثانيه اي بعد رفت. از نرده ها به زور رفت پايين. حق داشت. شايد براي اولين بارش بود كه از اونجا مي يومد بالا.  جاي دستش قلقلكم داد. روم نشد دستم را دراز كنم. بخارونم. باد بود. گوشم كري داشت. نمي فهميدم چه مي گفتن. دوباره چشاموم بستم پلك زدم. باز كردم. ديدم افسر گشت داره از نرده ها مي ياد بالا. اول دست كرد زيپ كاپشنم را كمي باز كرد. نفهميدم براي چي! هواي سرد سُر خورد رفت توي بدنم. به روم نياوردم. آدم بايد مرد باشه. اينو بابام وقتي سيلي را زد، با غرور خاصي گفت. منم مثل مرد خر وايسادم. هيچي نگفتم. افسر دست كرد سرم را از تو حلقه طناب درآورد. وقتي اين كارو مي كرد دهنش اومد جلوي صورتم. بوي سيگار مي داد. وينستون بود. شايد. جاي تسمه ژ – 3 مي خاريد. فكر كنم كبود شده بود .روي گردنم. دوباره خجالت كشيدم روي خودم بيارم. چند نفري اومدن پاهام را گرفتن. به زور، سختي اينور و اينور انداختن، من گذاشتن روي تخت. وقتي جنازه يخ كرده ام رفت تو آمبولانس . همه جا تاريك شد... تاريك.

 

موضوع : داستانك
نوشته شده با زمان زاده # |

87/10/11

كف راهرواش خيس بود. نه همه اش ولي مي شد بگويي خيس بود. گله به گله خيس بود. دلت رغبت نمي كرد نگاهش كني. حتي براي پاييدن كفشت. خيس بود ديگر. پاي زن ها و مردها توي هم پيچيده بود. خيس بود از باران. جايشان تنگ بود. همه شان توي هم تپيده بودند. مثل دانه هاي انار گنديده . بعضي هاشان در هم ادغام شده بودند. مثل مرغ هاي پوسيده. جا نبود كز كنند. جا نبود بايستند. جا نبود چرت بزنند. جا نبود حرف بزنند. جا نبود كتاب و يا روزنامه بخوانند. جا نبود حتي سيگار بكشند. چه برسد به اينكه بخواهند هوا هم بخورند. جا نبود بيرون را نگاه كنند. پشت سر هم به هم هل مي دادند. فحش مي دادند. هي تو سر هم مي زدند.هي توسري مي خوردند. جاي همه شان تنگ بود. همه شان سردشان بود. همه شان گرسنه شان بود. همه جا گند بود. همه چشم براه بودند. همه مانند هم بودند و هيچ كس حال و روزش بهتر از ديگري نبود.

خدا را شكر من ايستگاه قبلش پياده شده بودم

موضوع : داستانك
نوشته شده با زمان زاده # |

منوي اصلي
آرشيو مطالب
نويسندگان
لينك دوستان
آمار و امكانات

<->
شعر
فتوبلاگ

آنچه به شما توصيه مي كنم
توییتر توسط یک گروه ایرانی هک شد
ادعای بی بی سی در مورد دستگیری دهها دانشجو در 16 آذر/فائزه هاشمی میان تظاهر کنندگان
خیام، ندوشن و فیتز جرالد
شانزده آذرماه سالگرد شروع فعالیت بلاگفا
بی‌بی‌سی کوچک‌تر می‌شود
زیباترین و متفاوت ترین مرغ ها در جهان
مشهورترین و سرشناس ترین ایرانیان در دنیا
قایقران انگلیسی با چفیه / عکس
تماس تلفنى سیدحسن خمینى با بهزاد نبوى
اولین لبخند ثبت شده هاشمی‌رفسنجانی در چند ماه اخیر+ عکس
مراسم قرعه کشی جام جهانی فوتبال 2010 / عکس
گزارش دوباره بی بی سی درباره ندا اقا سلطان
کوه‌پیمایی رئیس‌‌‌‌مجلس/ عکس
14 آذر و سيزده سال بدون علی حاتمی
علي كريمی هشتمين بازيكن محبوب جهان
ديدار سيد حسن خمينی با ابطحی
هدیه سپاه به دانشجویان در 16 آذر
آلبوم جدید رضا صادقی منتشر شد
عکس/ موبایل احمدی نژاد
پخش «اعترافات تکان‌دهنده» عبداله مومنی!
توکلی: زمينه حاكم شدن استبداد را فراهم نسازيد
آقایان هاشمی و احمدی‌نژاد و بقیه بخوانند؛
غروب دل تنگ موذن های روح نواز
بازسازی صحنه قتل "ندا" (تصویری)
عكس: ملاقات کروبی با بهزاد نبوی
عکس عروسی با لباس های غربی در چین! / عکس
عكس: بعد ازظهر سگی سگی باحضور عطاران، رهنما و...
حاشیه امن رسانه ای برای مسئولان روسی در تهران
تئوریسین اصلاحات كيست؟
اعتراض اصلاح طلبان به قراردادهای چند میلیارد دلاری بهزاد نبوی
طنز
موضوعات مطالب
آخرين مطالب ارسالي
Free counter and web stats