رفتم و آمدم.
همه آمده بودند و رفتند. 7 و سی دقیقه ی صبح بود که رسیدم. اندکی این پا و آن پا و دیدن چند چهره ی آشنا. فوق دیپلم و لیسانس و فوق لیسانس. یکی زودتر جلو آمد. از بچه های سال پایینی دانشگاه خودمان بود. شناختمش و شناختم. سلام و علیک و بعد هم اینکه کجایی.
یکی دیگر آن دورها داشت فک می زد. از بچه های قدیم دانشگاه دولتی. کارشناسی ارشد شیمی داشت به گمانم. مشتری دفترم بود. حالا آمده بود برای سربازی و اینجا هم با هم بودیم. دیگری و دیگری ها که تعدادی را می شناختم و بسیاری را نه. یا اگر شناس بودند تنها به چهره و می فهمیدم که از مشتریهای سابقند یا از کسانی که هرروز در کوچه و خیابان دیده بودم.
چهره ها هیچ یک سیاسی نبود. همه آرام بودند و چیز پنهانی داشتند. طفره می رفتند از تجمعات گسترده، آنجا که به توده ای تبدیل می شود. از هم گریزان بودند گویی و بسیاری با خانواده آمده بودند. من پدر را منع کردم از آمدن. نمی خاستم طفیلی پدر در نظر دیگران بیایم. دیگری با پدر زنش آمده بود. فهمیدم یزدی ها همان طور که فکر می کردم بچه ننه که هیچ، بچه ی پدر زن هم هستند…
یک کوله ی چهل لیتری دارم. به رنگ زرد. از آنها که رویش نوشته شغال. برزنتی، مخصوص این جورجاها که زیر انداز کم می آوری. روی کولم بود. زیاد وزنش را حس نمی کردم. وسایلم اندک به نظر نمی رسید ولی آنقدرها هم نبود. تنها آن چیزها را که فکر می کردم لازم شود برداشته بودم به علاوه ی مقادیر متنابعهی کتاب… 6 کتاب برای دوماه. و یکی از این جعبه های کارتهای لغت انگلیسی. از فائزه گرفته بودم. لغت هایش سخت بود و نتوانسته بودم بیشتر از چند کارت را بخانم. بیشتر حوصله ام نشده بود. مقداری هم لباس بود و چند دانه خرما. حدودن نیم کیلو. یک بسته هم لوازم بهداشتی ام بود. مسواک سفری، شامپو سر و بدن. لیف و تیغ. یک دفتر یادداشت و یک خودکار. دیگر آنجا این نیچه ی کوچک نبود تا بتوانم به کمک او بنویسم. باید در کاغذ می نوشتم و از این کار متنفر بودم. چون اغلب منجر به ویرایش می شد.
صدایمان زدند. با هل رفتیم داخل. فهمیدم اگر سی سال هم درس خانده باشی وقتی که صدایت می زنند چون ایرانی هستی و چون به قول دوستی در یک شهر تازه به تمدن رسیده زندگی می کنی، باید هل بدهی، زور چپانی کنی و نگذاری هیچ نظم و ترتیبی به کار آید. به صف شدیم و نشستیم. به هیچ صورتی این جماعت سرباز نمی خاست مرتب شود. وقتی میخاستیم به صف شویم دیدم که هیچ یک از هم ولایتی ها حاضر نبود در کناره قرار بگیرد. همه سعی می کردند در محیط قرار گیرند و محاط نشوند. اما مگر ممکن بود؟ حدودن 140 تا بودیم. در صف های نه تایی طولی. بالاخره تعدادی در کناره قرار گرفتند و دیدم که همه صورتها را در کاپشن یا در جبین پنهان کرده بودند. بعضی هم کلاه یا شالگردن به سر داشتند. به سبک تروریست هایی که از تلوزیون خودمان زیاد دیده ایم… من اما به بالا می نگریستم. آسمان صاف بود. انگار خورشید هم فهمیده بود همه باید به صف شویم. برگه ها را گرفتند و به سختی توانستند بچه ها را مرتب کنند که ساکت بنشینند و مدارکشان را مرتب کنند. با اینکه همه تحصیلات عالی داشتند…
مرتب شده بودیم. قرآنی دم در واداشته بودند توسط سربازی که لبخند مضحکی روی صورتش نقش بسته بود. جناب سروان چند دقیقه ای صحبت کرد که بله، از امروز شما سربازید و سرباز یعنی چه…
و ناگهان گفت بروید. بسیاری برخاستند و تازه فهمید که نه… این جماعت به این آسانی ها نمی خاهد قانون بفهمد. نظام بفهمد. این بود که گفت به صف باید به صف بروید. از امروز شما باید منظم باشید. یاد روزهای اول دانشکده افتادم که استادی گفته بود حالا که از دبیرستان به دانشگاه آمده اید لازم است منظم تر باشید و امروز تازه می فهمیدیم که از نظم هیچ نفهمیده ایم…
مغزم آفتاب خورده بود و صدای کوله زیر وزن نود کیلوییم در آمده بود. صف اول بودم. محاط بر همه ی آن آدمها که چهره را تا توانسته بودند پوشانده بودند… برخاستم. بیرون رفتم. بی هیچ سوالی. تا ساعت سه شود و در پادگان پایم را بر زمین بکوبم…
با تشكر

قديم نديما در خانه پدربزرگ پدريام، گربه اي بود خوش خط وخال، سنش به اندازه تمام دوران نوجواني، جواني و ميانسالي پدر، رفيق شبگردي هايش و هزار ناز و عشوه اي كه داشت ...
زنده بود طفلكي تا تقريبا 10 سال پيش زماني خبر آوردند مرده كه از مراسم تدفين پدربزرگ، دو هفته اي مي گذشت. خاكش كرده بودند همان نزديكي ها. جايش را مي دانم درختي است حالا براي خودش.
اين گربه خانم زرد رنگ بود خط هاي درهم برهم مشكي وسفيدي داشت كه اگر خوب خطاطي شده بود مي شد گفت شبيه رنگ پوست ببر است كه البته نبود ولي مثال مي زد.
وقتي در صفه اهل خانه از دور و نزديك دوره هم جمع مي شدند مي آمد خودش را به پايه داربند انگور ميكشيد و با عشو مي گفت: مي ي ي ي ي يو
پدربزرگ معني اش را مي فهميد ولي مادربزرگ خودش را به ندانستن مي زد كه البته همه مي دانستيم چرا!
با اشارت پدربزرگ يكي از عروس ها اندكي گوشت و امثالهم براي اين گربه كه اسم زني را رويش گذاشته بودند- كه براي خودش داستاني دارد- مي انداخت. گربه بو مي كرد، ليس مي زد به دندان مي گرفت چند قدم مي رفت، گوشت را ول مي كرد، دوباره بر مي گشت و با لحني ديگري مي گفت: مي ي ي ي و و و و
پدربزرگ معني اش را مي فهميد ولي مادربزرگ خودش را به ندانستن مي زد كه البته همه مي دانستيم چرا!
گربه مهربان هر بار كه بچه مي آورد آنها را از خانه ما بيرون مي برد، مي دانست كه نبايد نان خور اضافه اي در خانه حاجي براي خودش درست باشد كه حاجي گاهي خلقش تنگ مي شود كه من هرگز نديدم چنين بشود.
براي شما چنين يادداشتي بي معني است ولي براي من يادآور لحن هاي عجيب وغريب و لي مثل هم ان گربه پشمالو. اضافه كنيد قيل قال باهمبودن ها را در صفه بزرگ خانه پدربزرگ وقتي همه زنده بودند، وقتي لذت كشيدن موهاي دخترهاي فاميل از شنا كردن واحب تر بود. وقتي هنوز "بچه "بوديم كه الان نيستيم شايد.
موضوع : روزمره گی هادکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است :
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی
آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی
واگذاشتهاند.. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و
زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در
نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند.
دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفتانگیزترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما
نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم
آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه
میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف
داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان
میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست
میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و
نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست
هم نرسد.
با تشکر از فرستنده
موضوع : روزمره گی هاانگار خيال خفتن ندارد. تمام غمش را پنهان كرده پشت پرده رويا. مي بافد به هم. مي رود بالا تا كرانه. جايي كه زمين به آسمان مي چسبد. بوسه مي دهد . بر مي گردد در پيچ تاب خط مرزي گم مي شود، شهوتش نغوذ مي كند. دوباره رامش مي كنم به سوي ديگر رهسپار. بايد برود. كمي آنسوتر. جايي كه من بخواهم . او نمي خواهد. مجبورش مي كنم. بايد بخواهد. از عشوه هاي كودكانه و حرف هاي صدمن يه غاز شروع مي شود. مي رود آنطرف تر كمي جدي تر. جايي آن وسط ها شعر وقافيه از دستش در مي رود. بي خيال بافيدنش مي شود. روياي من هم مثل خودم هست. اهل مقاومت كردن نيست. شد شد، نشد نشد. هزار راه را رفته و تجربه انداخته در كيسه اش، بي ثمر مانده خيلي اش. كمي كه ديازپام بخورد آرام تر مي شود. دوباره قصه از نو. باز سر بافتن رويا ندارد. همان صحنه هايش را. من هم زياد گير نمي دهم. مي گذارم هركجا دوست دارد ببافد. ا مي بافد و من ناز مي كشو.
مي شود شش ماه بعد.
اذان ظهر گفته اند، جمعه است اداي مسلماني بايد كرد. بي خيال مسلماني. دراز كشيدم به شكم روبروي لپ تاپ سرچ مي كنم واژه هايي را براي يافتن. به درد نمي خورد. دستش گرم است. خيال مي كنم خيال مي كنم. خيال نيست بافته روياست. جاي خالي اش احساس مي شود. در درايو موزيك دنبال قطعه مي گردم بايد بشنوم ارضاء شوم. اصفهاني خوانده است: تو اي پري كجايي
موضوع : روزمره گی ها
من معتاد شده ام. از اين موضوع نه شرمنده ام و نه از آن به افتخار ياد مي كنم. واقعيتي است كه هم من و هم خانواده و در مرحله بعد دوستان و همكارانم بايد به عنوان يك واقعيت انكار ناپذير قبول كنند. اگر چه در هرلحظه ده ها مقاله و برنامه حرف و حديث در مورد بدي هاي اعتياد ارائه مي شود ولي خواندن هيچ كدامشان به اندازه نئشگي لذت بخش نيست.
دوستي داشتم در دوران سربازي. اين برادر هم جزو جماعت ديار كريمان ايران بود. تعريف مي كرد وقتي براي اولين بار دود ترياك اعلا را به درون سينه اش داده چنان لذتي برده است كه تا ان لحظه در عمرش تحربه نكرده بوده. براي دست يابي دوباره بارها و بارها آن دود را به سينه اش داده ولي متاسفانه لذت اول بوسه بر وافور ديگر تكرار نشده است .ولي او معتقد است بايد اين بوسه را همچنان تكرار كند، شايد لذت خودش بيايد.
به هرحال بعد از بروز برخي رفتارها يكي از پزشكان يزدي و دوست ، امروز نسخه اي پيجيده اند. نتيجه معاينات: عزيزم شما به اينترنت معتاد شدي.
دليلش هم روشن است استفاده روزانه حداقل 15 ساعت از اينترنت هر آدم عاقلي را منحرف مي كند حالا من كه از اول هم ... .
طبق نسخه ارائه شده استفاده از اينرنت را بايد به حداقل برسانم . بي شك اين مسئله بر فعاليت هايم تاثير مستقيم دارد. چندتا سفر + چند كتاب و كشف حال و احوال دوستانم و صد البته انجام فعاليت هاي عقب مانده دانشگاهي ام قرار است جايگزين اينرنت شود. بگذريم هرچند اعتياد چيز بدي است ولي خداييش استفاده از اينترنت 512 مگابايتي هم چيز بدي نيست!
موضوع : روزمره گی هانصيحت دوم: اگر قرار شد همراه دوستانتان به سفر برويد ولي حجم زياد كاري مانع همراهي شما شد، تاكيد مي كنم سفر را بي خيال شويد و كار را بچسبيد. چرا؟
چون در مدت زماني كه از دوستانتان خبري نيست و آف كاري هستيد، بهترين زمان براي مطالعه است. خصوص وقتي قرار است رمان "بینایی" ژوزه ساراماگو را بخوانيد.
گفته اند: آدم بهتر است اسباب خنده باشد تا مايه عبرت. [محمد قائد]
موضوع : روزمره گی ها/* /*]]-->*/ /* /*]]-->*/ دستم را آرام پايين مي آورم. احساس سردي به من مي دهد. سر انگشتانم از از اين مالش كمي بالا و پايين مي روند . لذت بخش است . نه اينكه صاف بودن عالي است ولي كمي هم به كج و ماوج بودن نياز است. آرام آرام به جاي حساسش نزديك مي شوم. احساس سردي از بين رفته است تازه كمي هم گرم شده. گرما يا از اوست يا از اصطكاك دستم با او. گرماي عجيبي است لذت دارد اين گرما. كم كم باورم شده اينكه مي گويند در بهشت هم چنين لذتي است، راست است چرا كه بهشت جاي لذت بردن است ديگر. پيش خودم قرار مي گذارم از اين به بعد صدايش كنم : لذت بهشتي. اسم با مسمايي است در بهشت هم فقط اراده كن لذت به كام است. كم كم وقتش شده كار را تمام كنم. هنوز كلي كار دنيوي دارم. همه چيز آماده طبق رسم معهود. در خيال خودم اول وسطش را مي خورم بعد آبش را، ولي برعكسش هم مگر مي شود؟. چاقو را فرو مي كنم وسط انار شيرين تفت. چه دانه هايي دارد اين لذت بهشتي.
عطاملک جويني که يکي از وزيران دربار هلاکو بود و کتاب تاريخ جهانگشاي او معروف است به خواجه نصيرالدين توسي گفت: اکنون که ايران در زير يوغ اجنبي است و هيچ جاي نفس کشيدن نيست بهترين جاي دنيا براي اقامت گزيدن کجاست تا براي رشد و حفظ جان به آنجا درآييم؟
خواجه خندهايي کرد و گفت بهترين جا ايران است و از براي شخص خود من زادگاهم توس. شما را ديگر نميدانم مختاريد انتخاب کنيد و عزم سفر نكنيد.
عطاملک پاسخ داد براي دانشمنداني نظير ما بستر آرامش دروازههاي باشکوهتري به روي آيندگان خواهد گشود و خواجه به طعنه گفت البته اگر آيندهاي باشد. چراکه فرار اهل خرد، نفع شخصي عايدشان ميکند و در اين حال ديار مادري همچنان خواهد سوخت. امروز مهمترين وظيفه ما ايستادن و خرد را بهکار بردن براي رفع ظلم و ستم و استيلاي اجنبي است و اگر اين کار نتوانيم ديگر فايدهاي براي زنده بودن نميبينم و آنکه به سرنوشت ميهن و مردم سرزمين خويش بيانگيزه است ارزش ياد کردن ندارد.
عطاملک جويني در حالي که به زمين مينگريست به خواجه نصير الدين توسي گفت براي من بزرگترين نعمت همين است که در کنار آزاده مردي همچون شما هستم.منبع: ايسنا
موضوع : روزمره گی هاروز اول ۶ کیلومتر رنگ میزنه، روز دوم ۳ کیلومتر، و روز سوم کمتر از یه کیلومتر. صاحب کارش بهش میگه: چرا تو هر روز کمتر از دیروز کار میکنی؟
میگه: من نمیتونم بهتر از این کار کنم، هر روز فاصلهام داره از قوطی رنگ بیشتر میشه موضوع : روزمره گی ها
هيج روشي و قائده اي براي دركس ماهيتش ندارم. روش من در درك مسائل رياضي تبديل ماهيت آن به مسائل مختلف درك پذير بود. يعني مسئله را به نحوي به مسائل زندگي ام مرتبط مي كردم. اين يكي اسير اين ترفند من نمي شود. اين لعنتي چرا هر عددي نصف مجموع دو عدد اين طرف و آن طرف خودش مي شود؟شب ها خوابش را مي بينم.
محض اطلاع: اين روزها دارم از مسلك اخبارپرستان خارج مي شوم.
موضوع : روزمره گی هانكته: شب 5شنبه همراه اقاي مهدوي خواستيم يك قهوه اي در محل ارومي بخوريم. تقريبا دو ساعتي كل شهر را گشتيم. كافه آفريقا، كافي شاپ تاك و چند جاي ديگه سر زديم. هر كدومش عيبي داشت. بي خيال شديم رفيتم هتل راه ابرشيم شب نشيني كرديم. اين شهر زيادي بي مزه شده
موضوع : روزمره گی هااین طوری نگاه نکن! همهی سوالهایت را که نمیتوانم جواب بدم... اصلا به من چه که نمی دانی! باید بزرگ شی! باید با خودت لج کنی تا یه چیزهایی رو بفهمی. باید یاد بگیری که چطور میشه بین خطوط هم زندگی کرد.ندیدی باید تبلیغ کرده اند بین خطوط رانندگی کن! حالا تو نمی خواهی بین خطوط زندگی ات زندگی کنی! روی خط بودن که هنر نیست... باید حواست به دلت باشه. آخ که گفتم ... این را حتما بشنو. حواست باشد ها! که شرمندهاش نشی...من سایهام، دنبال تو! خودت باش و زندگی کن. میفهمی چی دارم میگم... هی چشمهایت را باز کن.
قربان تو فرزانه

گفتم: «آدم دوست زياد دارد ولی واقعاً خيلی سخت است تشخيص «يار وفادار» از دوستانی که امروز میآيند و فردا میروند. بعضیها چند روز عاشقانه و مخلصانه دوستاند، اما ناگهان بدون هیچ دليلی غيبشان میزند».
گفت: «دوستی مخلصانه و از سر صفا چند شرط دارد:
اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش
حريف حجره و گرمابه و گلستان باش
رفيق خوب، شفقت دارد. عهد و پيمان را نگه میدارد ولو سرش برود. رفيق موافق در خلوت و جلوت ياری فرو نمیگذارد. فکر کردهای ميان حرف و حريف فاصله يک «يا» است؟ رفيق خوب با آدم حرف میزند. سکوت نمیکند تا سکوتات به شک و ترديد دامن بزند. رفاقت هزار و يک شرط دارد. باش تا رفاقت بياموزی!»
ملکوت دات
موضوع : روزمره گی ها
دلم شلهزرد پزان میخواهد، صدای محمد آقا رحمانی، وقتی اذان میگفت توی محله
قدیممان، دوباره می خواهم بشنوم اذان گفتنش را وقتی می رسید به اشهد ان علیا ولی
الله و علی اش را آهسته می گفت و ما بچه های کوچه می گفتیم یا محمد، سنی است یا
داره سبک عبدالباسط اذان می گوید وبعد کلی دعوا می کردیم و آخرش بی نتیجه بحث می
رفت لای قیل وقال فوتبال گل کوچیک تو تاریکی غروب گم می شد و فردایش دوباره.
دلم بوی سیگار "زر" عمو علی را میخواهد با اون موسیقی متن غرغرهای زن عمو مرضی؛ تا جای اینهمه سرب با چاشنی دروغ به ریه ببرم. دلم میخواهد کمد اتاق کنجی را باز کنم و لباسهای فصلمان را که بوی نفتالین میدادند همیشه، فقط نگاه کنم. دلم آن بعد از ظهرهایی را میخواهد که در حوض مستطیل وسط حیاط آبتنی میکردیم، با بچه ها، همه بودند. دلم صدای خندههای تو را میخواهد، وقتی روی من آب میپاشیدی. راستی خیلی سال است دیگر آنطور از ته دل نخندیدم. دلم دخترکان مختلف کوچهمان را میخواهد که چقدر دوستشان داشتیم و هیچ وقت نشد بهشان سلام کنیم ولی همیشه ... خوب! دلم برای چادرهای گلگلی و خاله بازیشان را که بهم می زدیم، تنگ است. یادت می آیاد کاغد باد هوا می کردیم و بعد 10 تومن به پسرهای کوچه بغلی می فروختیم وبعد ازشون می دزدیم. یاد می آید بستی لیوانی های 5 تومانی رای می خریدیم؟
دلم تنگ شده بدجوری برای عصرهای تابستان با طعم فالوده یزدی؛ برای رقص چهارشنبه سوریها با دخترها و پسرهای زرتشتی محله مان تو باغ حاج حسین؛ بته آتش میزدیم آنها می خواندند وما بچه مسلمان ها می زدیم به بی خیالی و نفهمیده همراهشان می جنبیدیم. با صدای بلند زردی من از تو سرخی تو از من؟
چه بگویم که دلم برای کلون در هم تنگ شده، این را هم بگویم که در خانه ما هیچ وقت کلون نداشت، بابا قول داده بود وقتی در را تعمیر می کنند به سبک سنت وبا مد مدرنتیه کلون زنانه و مردانه بگذارند که نکرد وبه جایش آیفون تصویری گذاشت که کار آن کلون ها را می کرد.
راستی درخت انار کنار باغچه هنوز هست؟ هنوز پاییز را با انارهای سرخاش جشن میگیرید؟ هنوز رویای خاله اینا با آن دوربین های گران قیمتش می آید از گل هایش عکس بگیرد؟
نامه که تمام شد. چراغهای روشن شهر هنوز چشمک میزند. شهری که زیر پایش میدرخشید. دیگر چراغها را نمیتوانست بشمریم مثل شب های تابستان بالا پشت بام که خوب داستان های خودش را داشت. پردهی اشک تصویر شهر را هم تار کرده مثل غبار روی شیشه عینکم، یادت می آید روز اول عینک گذاشتن از بس مسخره ام کردید گریه کردم؟ یادت می آید، من هم مثل تو دلم برای کودکی ها تنگ شده. حیف زود بزرگ شدیم.
موضوع : روزمره گی هاسیگارم را در قاب پنجره میتکانم...
بی هیچ واهمه ای...
زیرا که این جهان زیر سیگاری من است.
مرحوم حسین پناهی
موضوع : روزمره گی ها
به ساعت نگاه می کنم، رقص عقربه ها مثل گذشته است بی هیچ و کم و کاستی. البته حسش کمی برایم متفاوت است، ساعت 13 و اندی است و من اندی دقیقه است که لباس نظامی از تن به در کرده ام و اینک آخرین صفحه یک خاطره نویسی قطور.
سربازی که می گفتند قشنگترین اشتباه زندگی است اگرچه برای من در بدو شروعش هزار راه نرفته بود ولی اینک که به خاطره هایم پیوسته، بر رفتنش احساس خاصی دارم نه خوشحال نه غمگین، دلتنگ اما صبور ، از دوستانی که در سختی ها ، دلتنگی هایش و هزاران لحظه خاصش در کنار همدیگر بودیم و حالا همه آنها را سپرده ام به ورق های دفترخاطرات و ذهن نیمه هوشیارم. حالا من هستم و"چیز"هایی که در این مدت یادگرفته ام.
خوشبختانه موقیعت کاری ام به گونه ای بود که خیلی ها را دیدم آنها که استخوان خورد کرده ساختاری به نام ارتش بودند و ستاره های روی شانه شان بدجوری روی زندگی شان سایه انداخته بود و برخی دیگر که ستاره ها برایشان آرزو بود... برخی به اجبار و برخی به اختیار و در این میانه بودند آدم هایی که شاهین شانس برایشان ستاره آورده بود. به هرحال امروز خوشحالم که موقع خداحافظی با تمامی شان گفتند جایت خالی خواهد ماند و ... و امیدوارم چنین نیز باشد.
دوستی چسبیده به میله وسط مترو می گفت وقتی کارت پایان خدمت می گیری آن وقت می شوی یک شهروند ایرانی...
تولد حق شهروندی ام مبارک
موضوع : روزمره گی هامطلبی را که خواهید خواند با عنوان " جریان علیه جریان" در دفتر خاطراتم در تاریخ 14 اردی بهشت 86 نوشته بودم. دیدم که هیچ اثری از رضا حقیقت نژاد در یزد نیست و همچنین اقای عجمین ، بد نیست یاد ایام کنم
شرح وضعیت سیاسی امروز [14 اردی بهشت 86]
رضا در وبلاگ ایساتیس در مطلبی به موشکافی نشانه های انقلاب فرهنگی پرداخته و در مورد فعالیت های آقای عجمین اصطلاحا تحلیل ارائه کرده. ودر پس آن معتقد است پرده از یک جریانی سیاسی که اقای عجمین در حال مهره چینی و زمینه سازی آن است برداشنه . هفته پیش با اقای عجمین یک مصاحبه داشتم . رضاحالا مثلا جوابش را داده هم در روزنامه و هم وبلاگ. در بحث ها هم به نتیجه خاصی از لحاظ" آینده " نرسیدیم. بی خیال. اما جالب است من علاقه خاصی به این خانه پژوهش پیدا کرده ام. اقای عجمین خیلی روی ان کار می کند به نوعی تمام وقت برای ان کار می کند. بی شک برنامه دارد. مثلا چند چهره سیاسی دعوت کردهاز طرفی با توجه به نزدیکی فعلی رضا با سران اصلاح طلب احساس می کنم اتفاقا شبیه یک برنامه ریزی نرم در حال رخداد است.
. جریانی که اصلاح طلبان سعی در مقابله با آن دارند در حالی ایجاد جریانی است تا جریان های موجود را به یک جریان تبدیل کند. به نوعی یک تولد جریان از مرگ و میر دیگر جریان های همفکر ضعیف اش در حال وقوع است. متاسفم برای اصلاح طلبان که اصلا به فکر زایش نیستند. مسلما این دو جریان مورد بحث به زودی در قالب دو جبهه کاملا مختلف رو در روی هم در انتخابات صف آرایی خواهند کرد و البته جوانتری به دلیل وضعیتش پیروز میدان هست حتی اگر در نتیجه شکست بخورد افرادش را تست زده و برای مرحله بعدی اماده می کند.
86/2/14
یادش به خیر باشه
موضوع : سياست
توفان با ت دو نقطه
دو نوشت: هميشه درك شعر نيما برايم مشكل بود و تلاش مي كردم حرف اين پيرمرد روزي درك كنم تا اينكه..
مدت زماني است در ارتباط و درك متقابل با ديگران دچار مشكل شده ام. وقتي تنها هستم رهايي از اين برزخ را منوط به هم صحبتي با ديگران مي دانم ولي زماني كه مي گويم و مي گويند متوجه مي شوم حتي در ارتباط با دوستان نزديك و صميمي هم دچار مشكل هستم و نمي فهم چه مي گويند. وقتي از جامعه به درون مي آيم دوباره روز از نو روز ي از نو. اين مسئله باعث شد حداقل يك مصرع شعر نيما را درك كنم: كجاي اين شب تيره بياوزيم قباي ژنده خود را
سه نوشت: سايت يزد فردا طبق همان مشي خودش يعني انتشار مطالب و اخبار وارده كه عموما در قسمت نظرات سايت دريافت مي كند مقاله در خور تاملي در مورد عملكرد اقاي عجمين مديركل ارشاد يزد منتشر كرده. واقعيت اين است يك بار سرسري خواندم. برايم جالب بود اولا چرا سايت يزد فردا اين مطلب منفي را در مورد اقاي عجمين منتشر كرده و دوم اينكه به راستي آقاي عجمين آدم نازنيني است. از زيركي و فراستش خوشم مي آيد اينكه معتقد ايت بادبادك با باد مخالف پرواز مي كند و اينكه تا به حال هيچ گاه پاسخی به انتقادات جامعه فرهنگي يزد نداده است. احساس مي كنم به غير از فعاليت هاي قرآني و بعضا پژوهشي ارشاد فعاليت ديگر خوب منعکس نشده و اقاي عجمين با زيركي خاص يك روحاني سياسي سريعا كلام را به كوچه خاكي سياست هدايت مي كند و اينجاست كه همه سرشان را مي خارانند و مسئله با صلوات نيمه جاني حل مي شود. مطالب را بخوانيد ولي به آن فكر نكنيد
. روز های سخت در انتظار حجت الاسلام عجمین مدیر کل فرهنگ و ارشاد استان یزد
چارنوشت: الان خبری شنیدم که می گوید انتظارباید کشید نه از نیمه خرداد که از مهر مدرسه ها و همین جاست که شاعر می گوید:
خدمتی به این نظlم کرده ام که مپرس
روزها گذارنیده ام که مپرس
ماه ها گذشت از اعزام
اضافه خدمتی خورده ام که مپرس
پنج نوشت: وبلاگ چیز خوبی است ولی بدی هم دارد. بدی اش این است که قابی که می سازد، آیینه ندارد. آدم تصویر خودش را نمی بیند. در آن هیچ چیز جز خلاء نیست و چیزهایی را می بینی که در جستجوی آن نیستی همه اش توخالی است
شش نوشت: همیشه می خواهم از حال به آیینه بگریزم ولی وقتی با دوستان از حال به گذشته پناه می بریم می بینیم حالا گریز به گذشته هم سودی ندارد اکنون دارم از خودم می گریزم.
هفت نوشت: به اعتقاد من آدم نباید به چیزی معتقد باشد، راه حل همه آن چیزهایی که "زشت" نامیده می شود بی اعتقادی است و دیگر هیچ.
هشت نوشت: این خبر بد را بخوانید البته این خبر برای بعضی ها بد نیست که هیچ خوب هم هست.
عکس نوشت: این عکس را الان دیدم. نمایی از نماینده مردم یزد از پشت سر. الان اقای اولیا تازه می فهمد چند نفر پشت سرش حرف می زنند.
موضوع : روزمره گی هابي شك تا به حال متوجه تغيير رفتار عده اي از آدم هاي اطرافمان شده ايم. آدم هايي كه كوچك اند و مهربان، منظورم از كوچك، شان و جايگاه شان است. آنان منزلت اجتماعي بالايي ندارند و همين نداشتن باعث مي شود در جرگه آدم هاي خوب قصه باشند. مثلا بخشدار يك بخش هستند و همه اهالي بخش آرزو مي كنند اي كاش همه مديران مملكت مثل بخشدارشان باشند. اما همين آدم وقتي فرماندار و يا احيانا سمت بالاتري مي گيرد و در جامعه داراي منزلت مي شود، عوض مي شود. ديگر حاج آقاي سابق نيست . مثال عيني تري از اين رفتار هم وجود دارد.
برخي عكس هاي با فرمت جي پي جي و كوچك خيلي زيبا هستند. ولي همين عكس زيبا وقتي با برنامه اي مثل فتوشاپ تغيير اندازه مي دهد و بزرگ مي شود نازيبا مي شود و به اصطلاح عموم حالت شطرنجي به خود مي گيرد. دقيقا مثل رفتار حاجي قصه ي ما.
كيفيت و ريزوليشين حاجي آقاي بخشدار قصه با ريزوليشين حاج مهندس فلاني از زمين تا آسمان است. اين حكايت حالا حكايت من و ديگران قصه خودم است. خواستم با اين مطلب دقدلي ام را از تغيير رفتارشان خالي كنم مثل آدم هاي عقده اي.
توضيح: با مثال بخشدار و فرماندار خواستم صورت مسئله را روشن كنم، مصداق خاصي مدنظرم نبوده است.
موضوع : روزمره گی ها
به عروسي آمده ام در شب ميلاد. هرچند به جشني در برج ميلاد هم دعوت بودم ولي نتوانستم به دعوت عروسي برادر دوست دوران دانشجويي ام جواب رد بدهم.
از اولين برخورد به او گفتم دلم مي خواهد شبي در روستاي تو باشم و او گفت حتما و حالا بعد از گذشت 7 سال اين تعارف رنگ واقعيت گرفته است.
چهار نفريم و به ظن برادرزن عروس، "سانتي مانتال".آدم شهري هستيم و در ده غريبه. مردم با مويايل و كامپيوتر بيگانه نيستند ولي هدفون و موي بلند يكي از پسرهاي همراه و رنگ و لباس هاي تيكه به تيكه، گردنبد پسرها، بوي ادكلن تند و رپي و ادا و اطوارهايمان كاملا خط تمايزي بين ما و ديگران گذاشته.
در سه روزي كه روي سر فرناز خرابيم يا ما عوض مي شويم يا مردم. زنان لباس هايي مي پوشند كه زيباست و اساطيري. مردان چنان شال و قبا مي كنند كه حس خاصي به تو دست مي دهد.
رسم و رسومات در همه جا جلوي خورشيد سادگي يك مراسم را گرفته ولي مه آلود بودن روستا بيشتر حال مرا گرفته است.
هوا خنك است بدوم كاپشن و كلاه من حداقل بيرون نمي روم. تماشاي رقص دسته جمعي دختركان و زنان خيلي جذاب تز ار تانگوي دونفره. است با اين حال رقص مردنشان چيز ديگري است.
قلعه زو يكي از روستاهاي شهركلات خراسان است و كلي منظره جالب دارد. اين عكس مجاور هم عكس عروسي كه ما رفتيم نيست. عكسي است كه از آرشيو دوستي انتخاب شده تا موجب ناراحتي كسي نشوم.
موقع بازگشت در رستوراني توقف كرديم كه اين شعر كه گويا از ابن حبيب حقوقي است به ديوارش نوشته بود:
زندگي هيچ است خلقت ديدن است
در هيچ بودن هيچ هستي جاري بودن است
زندگي تكرار نيست لحظه است
اين دم را دميدن كل قصه است.
موضوع : روزمره گی هاجمجمه ام را هميشه پر از آدم هايي مي بينم كه در هر موقعيت از من داراي موقعيتي هستند. گاهي همه آنها مثل دانشجويان ساديسمي در حال بلند خواندن متن و حفظ كردن آن هستند. هميشه در هم لوليده اند مثل رگ هاي مغز ولي هيچ گاه نتوانسته ام چهره آنها را تشخيص دهم. بعضي مواقع برايم دست تكان مي دهند، مي خندند، با هم اخم مي كنند، توي سر هم مي زنند، گاهي خوابند و صدها حالت ديگر . الان فكر مي كنم در حال قدم زدن هستند آدم هاي جمجمه من.
* به دوستي گفتم اگر گفتي چرا در اين وبلاگ اينقدر وا رفته ايم؟ گفت نه! گفتم اگر وا نرفته بوديم بايد مي پرسيدي!
موضوع : روزمره گی هااز امروز قرار هست من نیز وبلاگ نویس شوم. در دوره های مختلف و به اقتضای فعالیت هایم مشتری وبلاگ ها بودم. اما از امروز هوس نوشتن باعث شد فعلا مهمان یزدنگار باشم. علت این مهمانی هم رابطه دوستانه است و بس.
امیدوارم وبلاگ نویس خوبی برای یزد و آدم هایش باشم خصوصا آنکه قرار است از فرهنگ عامه بنویسم.

قبلا شنیده بودم بادگیر یزد توسط عرب ها در حال ثبت شدن در یونسکو به نام یک اثر باستانی عربی است. دیروز در حال ویزیت کردن سایت های مختلفی بودم ناگهان مستفیظ شدم این بار باقلوای یزد را بردند.
سایت فریا در مطلبی مدعی شده باقلوا برای ترک هاست و مردم ترکیه صاحب آن هستند. و بعضی شهرهای ایرانی و البته عربی فقط طرفدارانی دارد و بعد هم طرز تهیه اش را با کمی اشکالات عمده شرح داده است.
به نظرم بدک نیست اگر جشنواره شیرینی های اصیل یزدی برگزار شود تا هم در آستانه عید نوروز گردشگرانی جذب کنید و هم شیرنی هامان را بفروشیم و شاید ترک ها بی خیال باقلوای شوند. حال کردید این ایده را؟
موضوع : روزمره گی ها
احساس اول:
جديدا كه نه چند وقتي هست كه مي شود بهش گفت طولاني، احساس خاصي دارم، وقتي خيابان را مي گيرم و از بين مردمش راه باز كرده گذر مي كنم. احساس مي كنم الان نفري كه از جلو مي آيد مي خواهد با مشت محكم به شكم من بزند و نفري كه از پشت مي آيد بي گمان قصد لگدپراني به سرو كله مرا دارد.
اين يك احساس جدي است و چند هفته اي هست كه متوجه اش شده ام. به همين دليل است كه در خيابان كم راه مي روم و هميشه سرعت خيلي زيادي قدم مي زنم وبرخي دوستانم از جمله پ دات مهدوي گله مند اين رفتار. ويراژ هم مي دهم...
نمي دانم با وجود اينكه به اين آدم هاي تو خيابان مي گويند مردم! باز احساس ناامني مي كنم؟
احساس دوم:
چند روزي است كه شدت سفيدي موهايم فزوني يافته! احساس پيرگوشي مي كنم! سوي چشمانم ضعيف شده! انگار در دلم رخت مي شويند در سرم بازار مسگرهاست و توي پاهايم سيم گذاشته اند! راستي چه خبر است؟
احساس سوم:
وقتي با كيبورد بر گردن ف محترم يگان بغلي كوبيدم به همه عواقبش فكر كرده بودم الا موضوع فكرهايي كه در بازداشتگاه بايد مي كردم. از اين عدم آينده نگري در مقابل تصميمات زندگي به خودم تو دلم فحش دادم. اين هم احساس بدي بود كه مثل مگس امشي خورده توي ذهنم وز وز مي كند.
احساس چهارم:
وقتي حرفي مي زني و ديگران برداشتي متفاوت از قصد و نيت تو را داشته اند، و تو كلافه مي ماني كه چگونه متقاعدشان كني. احساس پوچي بهت دست مي دهد.
احساس پنجم:
وقتي مجبوري چند روزي را بدون اينترنت بگذراني .... اصلا بي خيال احساس خوبي در مورد نوشتن اين احساس ندارم
در آینه ی آب
ابرو بر می دارند
و خورشید
توی بشقاب ستاره ها
ته دیگ می گذارد
عروسی ماه است
و ما
به آسمان دعوت شده ایم! موضوع : روزمره گی ها
موضوع : روزمره گی هاالبته نمي دانم با چه ادبيات و يا واژه هايي از شما بخواهم مطلب قبلي را فراموش كنيد. وقتي از حوادثي كه بعد از انتشار آن رخ داد با خبر شدم كلي خنديدم .البته اميدوارم به كما رفتن مديروبلاگ را فراموش كنيد.
البته بايد ياد آور شوم زمان زاده مدت زماني است در "كما"ي فكري به سر مي برد. طفلكي فسيل شده است. با اين حال اين "واقعيت" هيچ گاه كار عبث و زشت مرا توجيه نمي كند.
البته تاكيد مي كنم وقتي "جو" گير مي كند نتيجه اش شرم آور مي شود.
البته من به تنهايي مقصر نيستم ولي به حكم مديروبلاگ يك هفته ممنوع القلم شدم.
البته ديگر بايد مرا بخشيده باشيد... درست است؟
البته...
امروز عصر باخبر شدم وبلاگ نويس يزدنگار آقاي زمان زاده در سانحه اي عجيب راهي بيمارستان شده. از جزييات ماجرا اطلاعي ندارم و لي الان در بخش مراقبت هاي ويژه آي سي يو بستري است.يك پا و دستش به همراه 7 دنده قفسه سينه اش دچار شكستگي شده. كسي كه تلفن همراهش را جواب داد گفت فعلا در كماست، هرچند اميد زيادي به بهبودي اش است. برايش دعا كنيد
موضوع : روزمره گی ها
فرق دل درد با درد دل چیست؟
من امروز به خاطر دل دردم مجبور شدم با دکتر ناکسی درددل کنم
موضوع : روزمره گی هاتوضیح: بیچاره کسی که شهر یزدش وطن است
بیچاره ترآنکه نقش بندیش فن است
زین هردو بتر که اهل سخن است
ناچار کسی که هرسه دارد چو من است
موضوع : روزمره گی هاسگ دوی خیابانهای تهران
لجن کثیف یک انسان وقتی با دود اتوبوس قاطی می شود و سبزی لزجش به قهوه ای تیره می گراید.
امام حسین، سپاه و بعد هفت تیر و یا قبل ، هفت تیر...
شاملوی صبح تا شبی و رفسنجانی و عسگراولادی مسلمان و احمدی نژاد و مسلمانان سوئدی و غزه که خون می چکاند.
متبرک باد نام تو ...
حرفی که برای گفتن نداری...
پس خفه شو
موضوع : روزمره گی هاجمعه که شروع شد، داشتم برای یک دوست اس ام اس می زدم. پنج شنبه که داشت تمام می شد، چند دوست رو پیچونده بودم که موجب ایجاد یک پست توسط دوستان در همین بلاگ شد. اما به جان خودم که نباشم، وقتی قرار باشد بین چند چیز چیزی را انتخاب کنی که بار اول است مزه مزه اش می کنی معمولن چیزی را انتخاب می کنی که اول است. برای همین سعی کردم زیاد به روی مبارکم نیاورماینکه کنار آب باشی و با دوستی قدم بزنی که خودش از کنار کارون آمده می تواند خیلی لذت بخش باشد. طعم پیتزای بدمزه و اینکه همه جور غذای دریایی دوست ندارد. و بعد هم بستنی با طعم سنتی. می تواند خیلی رویایی باشد.
یاد آدمی افتادم که گفته بود دیدار به قیامت است. برایش نوشتم که امروز قیامت بود و من بازهم جهنمی شدم. از همان جهنمی هایی که مادر می گفت و نمی فهمیدم. اشکم را در آورد وقتی خاستم از بودنی بگویم که نبود و از نزدیکی تنها و او برایم داستان روح را خاند که آمده بود و بود و همیشه میشد با او همبستر شد.
لحظه ی غریبی است آدمی که دیگر دارد به هپروت دود می رود و بخاهی دوباره به زمینش بازگردانی... روزهایی که هیچ وقت فکر نمی کنی بیاید.
در طول راه برای خودم از مرثیه ای برای آمدن و مرثیه ای برای نیامدن نوشتم و صبح که چشم باز کردم خودم را دیدم که گوشه نمازخانه ی یک ترمینال مچاله شده ام. مچاله به شکل جنین. به شکل جنین...
مچاله به شکل جنین ...
تسلیت
ماکارونی
کافه
روان نویس باطعم آپاچی
عذرخواهی
جیم زدن
تنهایی و بهمن کوچیک
موضوع : روزمره گی هاموضوع : روزمره گی ها*بهترین پستی که در این دوران بیمزگی میتونم بذارم، اینه که ازتون تشکر کنم، بهخاطر اینکه اصلاً به روم نیاوردین! خیلی ممنون
*حضرت عزیزی میفرماید:
"ضایعترین فامیل:خارشوئر
ضایعترین دوست:همخدمتی"
اینهم به افتخار خاطره های بی مزه دوستمون!.
موضوع : روزمره گی هاامروز از آن روزهايي بود كه دلم از دوست و خويش تهي بود.
دلم مي خواهد تو يك كافه دودگرفته در تاريكي بنشينم و طعم گس دود سيگار ميزهاي بغلي را مز مزه كنم.
- اين كارها خوبيت ندارد دختر...(اين ديالوگ را مادرم گفت)
موضوع : روزمره گی هاکمتر پیش آمده که در یک وبلاگ زیاد دوام بیاورم. داشتم تنهایی های انسانها را دور می زدم تا تنهایی خودم را بیابم. انسانی را دیدم که دلخوش کنک های کودکی را هنوز دوست داشت و وقتی که می نوشت می شد دید که کودک درونش چقدر شیطانی های نکرده دارد.گفت بنویس. نوشتم. گاهی اوقات دریای اشک را در یک روند پریودیک ذهنی نمی توان دور زد تا از شوری به تلخی هولستون، آبجوی بدون الکل آلمانی، در کافه ای برسی که شاید جز دیوارهای سیاه و سفید چیزی برای دود کردن ندارد. فقط شادی ای است که نمی آید و دل او را به رنج آورده. من که به نبودنش عادت کرده ام...
شاید برایتان از غم انگیزهایی بنویسم که داشته اید و به یادتان آوردم که باید از درد کشیدن هم لذت برد. از درد کشیدن برای اندیشیدن به جای گارسنی که هنوز فرق ترک و فرانسه را به قیمت کافه ندانسته برایت آب می آورد تا تلخی ترک را، چه با ضمه بخوانی و چه با فتحه، با شریانی از اکسیژن مونو کربن فرو دهی و دلخوش باشی که بهمن 57 یادآور روزهای زندگی مالیخولیایی جمعی انسان تنهاست که دو نفری یا سه نفری یا چهار نفری هیچ وقت تلخی هایشان را برایت رو نمی کنند. حتا آن روزها که از ترس جانوری اشک به چشم می آورد و می خندی که شادی اشک و شادی جیغ و شادی مردانگی چه با هم قاطی شده اند...
وقتی گفت و گفت که باید بنویسی و جمعم را تفریق شده جمع ببندی، دلم برای خودم سوخت که چرا تا به امروز به فکر نوشتن نیافتاده ام. امروز نوشتم. شاید هر روز بنویسم. بعد از آنکه کلمه را بنویسم و به قداستش شک نکنم که اگر سید مکلا بیاید یا نیاید من فقط برای ساعتهایی کار می کنم که احساس می کنم حرام شده است. شاید مثل امشبی ساعت ده و شاید مثل دیشبی ساعت دو ...
اما از کجا؟ از چه؟ از آوازی که در گلو گیر کرده؟ نه من از خشت خام کوره پزخانه های جفای معشوق به وفای عدو رسیده ام. پس نپرس که کیستم... گرچه همه ی آنها که می خانند شاید مرا بشناسند... شاید...شاید...
تیترهایم جمله بندی ندارد و متنهایم همه پر از همهمه های بودن و نبودنی است که متوهم است. پس زیاد سخت نگیر. این نیز بگذرد...
نمي دانم... تجربه اي ندارم واقعا نمي دانم صرفا گفتن جمله "تسليت مي گويم خدا صبرتان دهد" اثري دارد بر داغ دلتان يا نه؟ در هر صورت تسليت مي گويم خدا صبرتان دهد.
موضوع : روزمره گی هامواقعی که باران می بارد ذهن من مدام به دنبال تجسم شکل هندسی قطره های باران است. ذهن حول محور باران می چرخد, می رقصد, با بوسه باد تغییر جهت می دهد و ناگهان در سیاهی آسفال ترک خورده له می شود, نیست می شود...
اینجا مدام باران می بارد...
موضوع : روزمره گی هااز ته خط تا سر خط نقطه بذار آخر خط
.
.
.
این است حال بستان ای باد نو بهاری
موضوع : روزمره گی ها
در دوراني از زندگي هستم كه هر ماجرا حكايت و رخدادي حتي مرگ و فناشدن جز در قامت يك تلنگر به ذهن من فشار نمي آورد . تلنگري كه كوچك است و تغييري ايجاد نمي كند.
شايد ذكر چنين وصفي در مورد مرگ نابخردانه باشد ولي حتي مرگ هم اين روزها در ذهن همان تلنگري است كه مدل روز موي دختر همسايه ي روبرو.
شايد از اين جهت باشد كه من فاصله خودم تا مردن را بي اندازه دور مي بينم. تجربه محنت بار زندگي هنوز به سراغ من نيامده است اگر هم به علتي اشكي مي ريزم جهت همرنگ شدن با جماعت است يا از تراكم بغض ناگفته در وجدان ناآگاهانه ام كه از تاريخ به ارث برده ام.
به راستي زندگي من يك یک علامت سوال شده است؟
موضوع : روزمره گی ها

