حسين مسرت در گفتوگو با خبرنگار ايسنا-منطقه يزد؛ اظهار داشت: ۱۸ سال پیش در آبان ۱۳۷۰ طی مقاله ای مستدل در هفته نامه ندای یزد(ش۲۹۱) ضرورت واهمیت برگزاری همایش جهانی وحشی بافقی به مدیران ارشد فرهنگی استان یزد گوشزد كردم.
وي افزود: در آنجا یادآور شده بودم که وحشی نه تنها بزرگترین سخنور یزد بل نامورترین شاعر ایران در عصر صفوی است. اورا بنیانگزار مکتب واسوخت در شعر پارسی دانسته اند.منظومه جاودانی فرهاد و شیرین او دست مایه سرودن ده ها منظومه با همین نام در سده های بعد شده است.
مسرت ادامه داد: مثنوی سوزناک :"الهی سینه ای ده آتش افروز " اوجزء اشعار جاویدان ادب پارسی است.بارها دیوان و کلیات اشعارش در ایران و هندچاپ شده است.تاکنون ده ها پایان نامه کارشناسی ارشد ودکتری بر اساس آثار او تدوین شده است. نام وی نامی آشنا در شبه قاره هند و پاکستان و ایران و حتی آسیای مرکزی است.در تاجیکستان یکی از مقام های موسیقی بر پایه اشعار اوست.
وي افزود: در این ۱۸ ساله چندین بار تلاش هایی انجام گرفت.مدیران وقت فرهنگ و ارشاد اسلامی استان یزد هر کدام قول هایی دادند وگام هایی برداشتند.اما سودمند نبود.حتی چندین سال پیش وي به همراه استاد عبدالعظیم پویا راهی بافق شدم و در جلسه ای با حضور فرماندار و مدیر دانشگاه آزاد بافق شرکت کردم و راهکارهایی ارائه شد. اما به نتیجه ای نرسید.
مسرت تصريح كرد: اکنون این کار همت و تلاش وافر مدیران فرهنگی استان را می طلبد که با همکاری اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان یزد، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ایران، دانشکده ادبیات دانشگاه یزد، فرمانداری بافق، شرکت سنگ آهن بافق و بویژه مردم فرهنگدوست بافق همایش این شاعر دلسوخته کویری در کهن دیار بافق برگزار شود.
توضيح: همين الان اين مطلب را با ساختاري ديگر در وبلاگ آقاي مسرت ديدم نمي دانم ايشان مصاحبه كرده يا خبرنگار ايسنا مطلب وبلاگ را مصاحبه كرده. به هرحال.
موضوع : آدم هاكامروا متولد 1313 در يزد است و به اولين عكاس بانو در ايران معروف است.
او در سال 1345 پروانهي فعاليت در تهران را از اتحاديهي عكاسان دريافت كرد و سالها به كار عكاسي از پرتره بانوان مشغول بود.
قمر كامروا اين روزها در بيمارستان «آسيا» بستري است.
برای شناخت بیشتر وبهترمتن کامل گفت وگو با نخستين عكاس زن ایران به نقل از روزنامه ایران که در سال 1384 صورت گرفته است در ادامه مطلب بخوانيد:


مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج میگذارند.
دختر جوان به دلیل رفتوآمدهایی که به دربار شاه داشته، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج میدهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر میشوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی میکنند عقیده او را در ادامه ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمیشود .
تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیهای از اوستا بوده، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار میبیند...
مهرداد اوستا ماهها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کمحرف میشود.
سالها بعد از پیروزی انقلاب، وقتی شاه از دنیا میرود، زنهای شاه از ترس فرح، هر کدام به کشوری میروند و نامزد اوستا به فرانسه. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان میشود و در نامهای از مهرداد اوستا میخواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه او تنها این شعر را میسراید.
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
هر يك به نوعي به احمد آقاي 47ساله چشم دوخته بودند. . اينك خبرها از انتصاب آقاي محمود عاليشوندي حكايت دارد. گوگل او را نمي شناسد هرچند، چند خطي مبهم از او سراغ مي گيرد. دستيار صحنه لباس در فيلم آخرين نبرد به كارگرداني بهمني در سال 76 حكايت دارد. البته نام او در ليست شهداي شيرازي هم وجود دارد. مسعود هم مي گويد او قائم مقام صدا و سیمای مرکز کرمانشاه بوده است و اين يعني با يك مرد رسانه اي سركار خواهيم داشت، به قول آقاي مشيري، خوش به حال غنچه هاي نيمه باز!
اهالي رسانه يزد مي دانند امروز روزنامه كيهان در يادداشتي به قلم آقاي محمدرضا حائري زاده نسخه آقاي عجمين را پيچيده است. اين مقاله به وزير فرهنگ و ارشاد ضرب الاجل تغيير داده است و من شنيدم كه وقتي وزير محترم مطلب را خوانده، دستور حكم براي مديركل جديد را صادر كرده است.
به هر حال مقاله تاثيرگذار آقاي حائري زاده كار دست اقاي عجمين وبلاگ نويس داد.نكته جالب آنجاست كه اين داستان تلخ براي آقاي عجمين درست در يك ماهگي سن 47 سالگي ايشان اتفاق افتاده است.البته ايشان هم به سبك همه مديران از اينكه سلب مسئوليت شد اند خشنود خواهند بود.
روحش شاد و راهش ... .

يكي از برگه هاي تقويم امروز را - 25 مهرماه- سال گشت فوت فرخي يزدي مي داند. نوشته اي پيرامون زندگي او كه در يكسال پيش براي "دوهفته نامه روز دوم" نوشتم اينجا بخوانيد. گاهي نگاه مي كنم به زندگي او و مي پرسم ما ميراث دار او هستيم يا ميراث خوارش؟
موضوع : آدم هااول از همه جا خوردم، دوستم، با هزار کیلومتر فاصله از من، صدایش میلرزید. فکر می کرد من بیشتر از او می دانم. چند ساعتی بود که ترک یار- اینترنت- کرده بودم و داشتم به وظایف خانوادگی ام می رسیدم!!! گفتم که از ظهر دیگر در اینترنت چرخی نزده ام. مثل اینکه گفته باشم چند ساعتی است اکسیژن مصرف نکرده ام. جا خورد. به معنای واقعی کلمه جا خورد... از جنس همان کلمه های سبزی که همیشه در ذهنمان می ماند... مثل میرحسین ... مثل انتخابات ... مثل ...
بگذریم.
خبر داد که حسین نیکخواه، رضا همایی و نفر سومی که نمی شناختمش و هرسه از اخرین همراهان حمزه حین بازداشت بوده اند، آزاد شده اند اما ...
حمزه هنوز آزاد نشده است.
جا خوردم. وا رفتم. حالم بد شد و هاج و واج وسط خیابان شلوغ در شب نیمه ی شعبان روی ترمز زدم. ماشین ها بوق و بوق و بوق... رنگ ها در مغزم به هم آمیخته بود و بوی خون، سبزی شادی را برایم به سیاهی عزا مبدل ساخت. دلم برای مادر تنگ شد. نمی دانم چرا؟ اما حقیقتش را بخواهید چند دقیقه پیش از مزارش برگشته بودم. گفتی دنیایم دوباره به آخر رسیده بود.
گفتم: چرا حمزه رو آزاد نکردن؟
گفت: نمی دونم. نمی تونی یه خبری بگیری؟
تلفن از دستم افتاد.تنها چاره را در این یافتم که چند دقیقه ای کنار خیابان توقف کنم. سریع با پدر حمزه تماس گرفتم که جوابی بگیرم. تلفن برعکس همیشه پاسخگویی نداشت. امیدم نا امید شد. نکند برای حمزه، اتفاقی افتاده باشد؟ نه... نه... حمزه مقاوم تر از این حرفهاست ... حمزه مقاوم تر از این حرفهاست...
با حمیده، خواهر حمزه تماس گرفتم. خوشبختانه، خانم مهندس، مثل آن روزهای تحصیلش کماکان آنلاین بود و سریع جواب تلفن را داد. دنیا را دو دستی برایم کادو گرفته بودند. قند در دلم آب شد و با آب و تاب، ماجرا را برایش تعریف کردم و در آخر، با لحنی سوال گونه، گفتم پس چرا برای آزادی حمزه هیچ کاری نکردید؟ بقیه که آزاد شدند.
- بازجوی حمزه گفته بقیه توی بازجویی ها همکاری کردند، اما چون حمزه همکاری نکرده، فعلن نگهش می داریم...
شادمانه بال در آوردم. از خوشحالی فریاد زدم: حالا ایرادی نداره، همین که در مقابل این بازجوها مقاومت کرده خوبه ...
حمیده جا خورد. تکان خوردنش پشت تلفن را فهمیدم. خواهر است دیگر. هیچ کاری نمی توانی بکنی.به کلمه ای دلش می لرزد و به جمله ای به آزادیت امیدوار می شود. مثل خواهر های خودم.
جمله ام را اصلاح کردم: حالا اگر فکر می کنید کاری ازدست ما بر بیاد، با من تماس بگیرید. می دونید؟ خوشحالی ما از این جهته که حمزه هنوز همون مرد مقاومیه که انتظارش رو داشتیم. امیدمون رو نا امید نکرد...
جملاتم راضی اش نمی کرد. دنبال این می گشت که بگویم انشالله به زودی آزاد می شود. اما به خدا دلم به این گواهی نمی داد. دوست نداشتم به هیچ امیدوارش کنم. تنها می خاستم افتخار کند. افتخار کند به اینکه برادری چنین مرد و بزرگ دارد... برادری که آهن ها و احساس، هردو را به ستوه آورده است...
آری... آهن ها و احساس را ...
گمان بد نزنم. قصدم این نبود که بگویم حمزه حالا حالاها در آن سلولهای دهشتناک اوین یا هرجای دیگر ِ تحت کنترل یا خارج از کنترل میماند. خواستم فقط یادآوری کنم که آنچه تا به امروز مرا از نوشتن بازداشته بود، همین خیال راحتمان بود از این که حمزه به هرحال این روزها آزاد می شود. همین روزها. شاید تا پس فردا یا شاید هم شنبه ی هفته ی بعد. اما امروز می بینیم که زندان ها در حال خالی شدن است و از حمزه ی ما خبری نیست. گویی قرار است حمزه را برای ابد آنجا حبس کنند. این است که وادارم کرد زودتر هشداری بدهم خودمان را که حمزه ی همه ی ما این روزها در همان بندهایی مانده است که گمان می بردیم روزی خود، میله هایش را خواهیم کند و ایران را خالی از زندانی سیاسی خواهیم نمود. اما هنوز هست و ما سرخوشان، فارغ ازبندهای سیاسی، اینجا، زیر کولرها و اسپلیت ها به قول حمزه در حال «جاستیفای کردن» شرایط خودمان و محیط اطراف هستیم. بی آنکه حتا یک بار به یاد آوریم درد حمزه ها و چون حمزه ها را.
دیروز با حمزه بودن من، با بسیاری از دیگر دوستانش فرق داشت. خاستگاه رشد و تعالی حمزه، من و بسیاری دیگر از دوستانمان زمین شوره زاری بود که امید برآمدن هیچ گیاهی از آن نمی رفت. اما همین زمین خشک و کویری درخت تناوری چون حمزه را پرورش داد که به گمان من در تاریخ سی ساله ی آن دانشگاه بی سابقه است، بگذریم از دوستان کم بنیه ای مثل من که در کنار حمزه و از آبشخور فکری او تغذیه می کردیم و به گمان خود، خوب هم رشد می کردیم، فارغ از اینکه این زمین شوره را نتوان امیدی بستن و این، خاک نیست که حاصلخیز است، بذر است که ارزش و قدری فرای دیگر بذرها دارد.
من و حمزه، در دانشگاه آزاد یزد، در جوی مشابه با فضای سیاسی امروز کشور با یکدیگر آشنا شدیم، سر کلاس ریاضی 1 استاد نواب پور و بحث هایمان از همان جا به کلاس فیزیک 1 و بعدها به الکترونیک و مدار کشید. هردو برق می خواندیم؛ الکترونیک.مثل یحیا و حسین و محمد و بسیاری دیگر، حمزه برای همه ی ما در انجمن اسلامی معنی یافت و از همانجا بود که دریافتیم او آدم این کار است. آدم اینکه با هم جمع شویم و کاری بکنیم کارستان، کاری که دنیای کوچک دانشگاهمان را که آن روزها، در اوج روزهای آزادی ایران، در بند دیو استبداد بود، نجات دهد و ما را به آن سرچشمه ی لایزال آزادی که کم کم همه ی بشر دارد از آن سیراب می شود و ما هنوز تشنه ی یک قطره اش هستیم برساند.
شاید بزرگترین کار حمزه، همین جمع کردن نیروها دور هم بود که منجر به انجام کارهای بزرگی در حد و اندازه ی فکری او و به تبع او، ما می شد. روزنامه فروردین و بعدها روزنامه صفیر فرزندان همین تفکر بودند. بگذریم از صدها نشریه ای که در دوره چهار ساله ی تحصیل حمزه در آن دانشگاه رشد یافتند و همچون میراثی به دست نسل بعد سپرده شدند. بعد از آن بود که طلوع، دیگر روزنامه ی دانشگاه آزاد هم روی دکه های دانشگاه آمد و البته این روزنامه هم از حمایت فکری حمزه بهره مند بود. ...از دیگر فعالیت هایش در دانشگاه آزاد، هیچ نمی گویم. فقط خواستم یادی از روزهای خوش دانشجویی خود با حمزه کرده باشم.
برای ما، در همه ی آن روزها، حمزه و تفکر جمعی نگر وی، همیشه سرمشقی بود. حتی امروز هم هروقت می خواهم کاری را شروع کنم، روش تیمی حمزه را سرمشق خود قرار می دهم. همه ی آنها که این نوشته را می خوانند، حمزه را چون من کاملا می شناسند و مسلم است که دیگر لازم نیست برایشان از بزرگی و انسانیت حمزه بگویم و حتما لازم هم نیست که بگویم ما ایرانیان اصولا این گونه ایم که تا کسی هست قدرش را نمی دانیم و وقتی که می رود عزیز دردانه مان می شود و برایش می نویسیم و کتابهایش فروش می رود و مقالات علمی اش به 56 زبان زنده ی دنیا چاپ می شود. بله. قصد ندارم برایتان از این هم بگویم.
قصد دارم برایتان از استقامت حمزه بگویم. ازاین که از تکرار خسته نمی شد و برایش مفهوم داشت و از اینکه در مقابل باران سختی ها همیشه مردانه می ایستاد و قد خم نمی کرد. انچه که شاید هیچ یک از ما نبودیم. انسان هایی چون او، همیشه به پایان راه چشم دوخته اند. دیده به این سوی خط ندارند، چشم در راه آن پایان دل انگیزی هستند که کمتر پیش می آید دیگران به آن فکر کنند. این خصیصه است که امروز مرا و بسیاری دیگر، همچون خانواده اش را به آینده امیدوار کرده است. حمزه آنگونه نیست که در مقابل سختی ها و رنج های دوران اسارت سر خم کند. حداقل امیدوارم هنوز چنین باشد. موج دامنه دار اعترافات زیر شکنجه، و چهره ی سران اصلاحات را که می بینی، آنها که همچون بهزاد نبوی، هم در زندان های شاهنشاهی شکنجه شده اند و هم امروز روزگاری را در زندان های جمهوری اسلامی به سر برده اند، این هوا را در سرت می اندازد که با آنها چه کرده اند؟ چه شده که ابطحی ها، عطریانفرها و حجاریان ها می خواهند لب به سخن بگشایند و بر خلاف آنچه تا امروز به آن معتقد بوده اند حرف بزنند؟ با این حال، من، خیالم از بابت حمزه راحت است. می دانم او، همچون دیگر بزرگان اصلاحات، عمل خلافی مرتکب نشده است که مستوجب کیفر باشد و می دانم که او نیز همچون بهزاد نبوی، تاجزاده و بسیاری دیگر، هرگز در مذمت اصلاحات سخن نخواهد گفت.
ما، دوستانش، او را خوب می شناسیم و نیک می دانیم که او، حمزه ی ما، آنقدر دلیر هست که سخت ترین شکنجه ها را تاب بیاورد و چیزی بر خلاف عقایدش نگوید...
عقایدی که روزی، اگر در دل خود بدان راسخ نبودیم، اطمینان داشتیم که کسی، در جایی، در نزدیک ترین همسایگی دلمان، در سینه ی حمزه غالبی بدانها راسخ است....
موضوع : آدم ها
هر چه از ماه رجب ميگذشت حال سيد رو به وخامت ميگذاشت و رنگ
رخسارش زردتر ميشد. اين وضع تا شب سه شنبه ۲۸ماه رجب سال ۱۳۳۷ه ق.
ادامه داشت . سرانجام نزديك طلوع فجر، خورشيد فقاهت، ايثار، زهد و مردانگي
در سن ۹۰ سالگي غروب كرد و به ملكوت اعلي پيوست...
سيد محمدكاظم طباطبايي يزدي، معروف به صاحب عروه يكي از انديشمندانی بود که همواره چشم و چراغ و مايه فخر جهان اسلام بوده و از فقهای نامدار شيعيان جهان است كه به دليل تسلط بر مسايل فقهي و تاليف كتاب عروه الوثقي وي بسيار مورد توجه فقها بوده است.
سید کاظم در سال ۱۲۴۸هجري قمري در روستاي كسنويه يزد پا به عرصه گيتي نهاد. از همان زمان، بزرگي در چهره كوچكش نمايان بود و با تولدش، رشتههاي اميد را در قلب پدر و مادر خويش محكم ساخت. پدرش به تبرك نام رسول خدا(ص) و با ياد امام هشتم، او را محمد كاظم نام نهاد... .
ما دراین پنج روز نوبت خویش
چه بسا کشتزارها دیدیم
نیکبختانه خوشه ها چیدیم
که زجان کاشتند مردم پیش
زارعین گذشته ما بودیم
بازما راست کشت آینده
گاه گیرنده گاه بخشنده
گاه مظلم گهی درخشنده
گرچه جمعیم و گر پراکنده
در طبیعت که هست پاینده
با آغازجنبش مشروطیت در ایران، تحولاتی متفاوتی در ایران به وجود آمد. شاید از بارزترین این تغییرات تغیر وضعیت در ساختار شعر فارسی بود.
در محافل روشنفکری آن زمان، چالشی به نام "شعر نو" باعث بحث و جدل های فراوانی میان هواخواهان نو آوری ادبی و سنت گرایان به وجود آورد. شاعرانی که نیاز به نوپردازی را حس کرده بودند، سروده های خود را در ساختاری نو عرضه نمودند.
امورزه ما پارسی زبانان، نیما یوشیج (علی اسفندیاری)، بنیان گذار و پدرشعر نو می دانیم ولی پیش از نیما، شاعرانی بودند که شکستن قالب ها را آزمودند که می توان به جعفر خامنه ای، تقی رفعت و خانم شمس کسمایی اشاره کرد.
در ادبیات یزد شاعران زیادی قدم به دنیای قلم گذاشته اند ولی شاید هیچ کس به اندازه شمس کسمایی اینچنین ناشناخته نمانده است.
بانو شمس جهان کسمایی کیست و چرا به او لقب شاعره ای بدون دیوان داده ایم؟

ساعتی پیش دوستی خبر از فوت مهدی آذر یزدی داد. رسانه ها وقتی می خواست او را صدا بزنند می گفتند: آذریزدی؛ ولی نزدیکانش صرفا او را "آذر" صدا می زدند.
آذر روزهای متمادی در کنج بیمارستانی در پایتخت میزبان شخصیت های فرهنگی و غیر فرهنگی کشور شده بود و شاید از خوش شانسی اش بود تا برخلاف عمرش که در تنهایی گذشت آخرین بهار زندگی اش در تهران روانه بیمارستان شود تا برخی به یاد نویسنده مهربان و خاموشی بیفتند و هوس عکس یادگاری با او آنها را به دیدار با آذر بکشاند.
مهدی آذر یزدی بابای خوبی بود برای بچه های کتاب خوان. علاوه بر خصایصی خوبش از جمله یزدی بودن؛ نکته ای که از زندگی او کمتر مورد تامل قرار گرفته "تنها بودنش" بود. خیلی از دوستانش سعی کرده بودند با نزدیک شدن به او از تنهایی زندگی اش بکاهند ولی شیوه نگاه او باعث شده بود همچنان لقب مردی تنها داشته باشد.
تنهایی آذر اگر چه دلایلی مختلفی می تواند داشته باشد ولی شاید مهم ترین دلیلش گذشته او باشد. گذشته ای که او کمتر سعی کرده از آن یاد کند و صرفا به بیان بخش حرفه ای کارش اکتفا کرده بود.
رهبری ، رییس جمهوران گذشته و امروز و دیگر مسدولان فرهنگی هریک به نوعی تلاش خود را برای بهبود وضع زندگی اومی کردند ولی آذر خواندن در پشت میز مستعمل و چراغ مطالعه ای ساده و موقرش که با یک سیم برق و لامپ 100 وات از سقف زیرزمنش آویزان شده بود اکتفا کرد و همانجا گنجینه ای از نسخ چاپ سنگی کتاب قدیمی را گردآوری کرده بود و بدین سان کمک های مالی این مدیر و آن یکی و حتی سخنرانی تقریبا 5 دقیقه ای رهبری در جمع نخبگان یزد در مدح آذر هم نتوانسته بود شیوه زندگی اش تغییردهد.
شاید آن نوع دکوراسیون اتاق کارش به نوعی جایگزین تنهایی اش بود. البته وی بارها تاکید کرده بود برای خواندن زندگی می کند. یکی از دوستان بسیار نزدیک آذر دلیل بیماری پی در پی اش را مطالعه های مداوم چندساعته اش می دانست و راه درمانی هم برای آن نمی یافت.
ظرافت خاصش در نحوه برخورد با جامعه او را در وضعیت خاصی قرار داده بود به طوری که با اندک رفتاری، بابای خوب از دست بچه هایش دلگیر می شد.
بی شک جامعه ادبی کشور فقدان آذر را بزرگ می شمرد ولی برای جای خالی آذر در فرهنگ ستان یزد بزرگ تر از کشور می نمایاند چراکه یزد کمتر زمانی شخصیتی مثل آذر را پرورش داده است. روحش شاد
موضوع : آدم هافقدان اين دو عزيز هنرمند را به خانواده شان تسليت مي گويم و براي آنها رحمت و خانواده شان صبر از خداند طلب مي كنم.
موضوع : آدم ها
اول بار در يك جمع غير دوستانه ديدمش، سلامي و نشست وبرخاستي. كم كم دوست شديم بي بهانه، كمي بعد تر ذغال دوستي مان گل انداخت و رفاقت از ميانش زبانه كشيد. گذشت تا اينكه "كار" هم به معركه وارد شد. ديگر كاسه و كوزه يكي شده بوديم تقريبا. آمد تا پارسال، كه سفر بهانه اي براي جدايي شد آنهم بيش از دو ماه دوام نياورد، دوباره كافه اي و ساعتي باهم بودن بهانه عصر هاي آخر هفته مان شد. مي گفتيم از همه چيز جزخودمان كه نيازي نبود چراكه باهم بوديم. خنده هاي از ته دلش و چشمانش كه شرارت داشت با آن هيكل وزغي اش .
بيست روزي هست كه نيست كه از پشت تلفن به جاي سلام بگويد چطوري رفيق!
وقتي حرف به حرف "كلمه" هاي حماسه عزم گفتن يافتند و در اين ميان پ دات مهدوي من هم نات پيجينگ شد.
دوستي من و پ دات مهدوي عمري چندساله دارد. رفاقت داريم. فقط باب آشنايي و هم پياله گي نيست.معناي آن هم احتمالا همگان ميدانند، همه مي دانند رفقا، بايد به ياد هم باشند و صدالبته با هم. بنابراين به عنوان رفيقش، به خود حق ميدهم كه با «شنيده»هايي كه از ديگران مي شنوم بيتابانه نگرانش باشم. آيا اجازه هست؟
كاري از دستم ساخته نيست جز در لابه لاي ورق هاي روزنامه هاي اين يكي و آن دنبال اسمش بگردم كه شايد خبري دست اول بيابم .
آخرين يادداشتي كه براي يزدنگار نوشت و گفت وقت ندارم تو آپش كن، دوماه پيش بودمن هم وقت نكردم تا امروز:
وقت تمام است، مثل آرام زندگي روزي را نمي فهمي چطور گذشت، مثل همين خودكار كه ناي رفتن ندارد...
به اميد آزادي اش
موضوع : آدم ها
خیلی دلم براش تنگ میشه...
امضا
موضوع : آدم هابهانه این یادداشت، فرا رسیدن هفتم تیر است
خانواده ای در یزد سکنی دارند که قریب به اتفاق مردم با نام آنها آشنا هستند.
خانواده پاکنژاد ها.
نام پاکنژاد که بر پیشانی این چهار برادر خورده تقریبا حضور مستمری در تارک صفحه سیاست یزد دارد...
ادامه در ادامه مطلب است. به همراه تصاویری از پیکر شهیدان پاکنژاد

مرحوم مناقب از جمله شخصیت هایی بود که در لیست افراد مصاحبه نشده من بود. زندگی ومنبر او اصلی ترین سوال های من از مرحوم بود. زمانی که دبیر سرویس سیاسی ایسنا یزد بودم یک بار در نزدیکی منزل آقای صدوقی او را دیدم بعد از معرفی و کلی ایجاد زمینه و پیش زمینه موضوع مصاحبه را مطرح کردم. اول کمی تعجب کرد چرا با مصاحبه با او و بعد به دلایلی که قبلا پیش بینی می کردم با خنده ای نمکی گفت: حالا بگذارید برای دفعه بعد که توی کوچه مرا دیدید.
این مسئله باعث شد دیگر از کسی در خیابان و جای غیرر سمی درخواست مصاحبه رسمی نکنم.
منبر او از جمله منبرهای معروف یزد بوده است و مردم یزد علاقه خاصی به او داشتند . اعلام دو روز عزای عمومی در یزد هم دلیل بر جایگاه بالای آقای مناقب در نزد مردم و البته مسئولان است. پیام جالب آقای صدوقی هم موید این نکته هست [اینجا بخوانید] روحش شاد.
پی نوشت: نکته تلخ ماجرا اینجاست که هیچ یک از رسانه های یزدی تا این لجظه مطلبی در مورد بیوگرافی و فعالیت های امام جمعه موقت یزد منتشر نکرده اند. یکی از ضعف رسانه های یزد نداشتن بانک اطلاعاتی مدون و به روز است.
شاعری که روزنامه نگار شد
فرخی یزدی؛ اخراج از مرسیلن تا نمایندگی مجلس مشروطه
يادداشتي كه در هفته نامه روز دوم منتشر شد

غروب بیست وسوم مهر است، 18 سال از آغاز سال 1300 خورشیدی می گذرد. چهارسال از بند کشیده شدنش گذشته، رنجور و ناتوان بر تختش افتاده، تختی که در وسط روشورخانه و حمام زندان شهربانی است، اولین بار بود که یک زندانی بیمار را در اینجا نگهداری می کردند، پنجره ها همه با گل سفید رنگ شده اند. ... ناگهان صدای باز شدن قفل در می آید. هیچ وقت این موقع در را باز نمی کردند. چشمانش را بازو گوشش را تیزتر می کند. سه نفر در آستانه در پیدا شدند. آنها را می شناسد، مدتها است او را مورد لطف! خود قرار داده اند، او سال هاست که مرگ را پذیرفته، او سال هاست منتظر این لحظه است، او این حکم را در جیبش داشته است... .
فرخی یزدی از مفاخر بزرگی است که نامش با شعر و سیاست گره ای کور خورده است. شاید نتوان یقینا مشخص کرد که او یک شاعرسیاسی است یا یک سیاست مدار شاعر، ولی هم سیاسی محجوب و هم شاعری محبوب است. این پندار از ان جهت است که بیشتر اشعار دلربایش مزه سیاست می دهند و درگیر و دار عصر خفقان زندگی او، انتظاری دیگر نباید داشت. اشعار عاشقانه ای او نیز اگر چه کمتر از شعرهای سیاسی اوست اما بازهم نشان از فرخی بودن شاعرش می دهد: زندگی کردن من، مردن تدریجی بود، هرچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم(دیوان فرخی؛ حسین مکی). در این نوشتار تنها بر روایتی دیگرگونه از زندگی این شاعر سیاسی یزدی تاکید داریم، روایتی که از چهار منبع مختلف اخذ شده است، نه بر آن کلمه ای افزودیم ونه از آن کندیم، تنها بهم پیوند دادیم.
زندگی فرخی یزدی در برگیرنده فراز و فرود های ریاد و در خور تاملی است، گویی تاریخ همیشه در حال پند است به آدمیان. عصر مملکت داری قجرها در خانواده محمد ابراهیم سمسار یزدی کودکی به دنیا آمد که خانواده اش مثل تمام روستانشینان دیگر، به دلیل مشکلات خاص زندگی روستایی در عصر قاجار اینک لقب شهرنشین گرفته بودند و این محمد است که بایست به جای زندگی در یک روستا در سنه 1267 شمسی در دهه 70 و 80 در قرن سیزده خورشیدی کودکی اش را در محله گازارگاه بگذارند، یتیم شدن او در همین دوران، طعم تلخ زحمت وستم را بیشتر به مذاق این کودک آشنا کرد، طعمی که سال ها بعد از مرگش، نتیجه داد.
وقتی میرزای رضا عقدایی(کرمانی)، لقب «شاه شکار» گرفت، او 7 سال بیشتر نداشت، غوغای رشادت میرزا بود که هوش و حواس کودک ربود وشاید بتوان تصویر رویاهای این کودک هفت ساله یزدی را در آینده زندگی اش دید. ... ادامه در ادامه مطلب

