تبليغاتX
یزد نگــــار|YazdNegar
یزد نگــــار|YazdNegar
88/07/04
قانونی هست که مرا از بیش از این بودن منع می کند. 

سرم را روی کی برد می گذارم. سیگارم دارد به ته می رسد و دستم را می سوزاند. همان دستی که پایین افتاده و دارد داستان نوشته هایم را برای سیگار تعریف می کند. سرم به جای دستهایم می نویسد و ادیتور نمی تواند بفهمد منظورش چه بوده. نوشته پر از غلطهای تایپی است که ادیتور زیرش خط قرمزی کشیده. اگر قرار بود سرم به جای دستهایم در تمام طول سالهای دبستان بنویسد حتمن تمام بیست های دیکته به صفر می نزدیک می شدند. 

جز جز سیگار دستهایم را شل می کند و پاهایم آن پایین ها ته سیگار را می جورد تا خاموشش کند. پاهایم فکر می کنند تا بهترین موقعیتی که ته سیگار در آن افتاده را بیابند. ره به خطا می برند و دائم همدیگر را لگد می کنند. فکر می کنم اگر قرار بود بقیه تصمیم های زندگی ام را هم با پاهایم بگیرم حتمن امروز درچاه ویلی افتاده بودم که بیا و ببین. گرچه همین امروز هم در چاه ویلم. اما تحمل این یکی به نظر سخت تر می رسد.

چشمهایم روی کی برد خمار می شوند و به هپروت دکمه های سیاه با برجستگی های سفید و آبی می روند. دیگر کنترلی برروی آنها نیست و بیشتر از هرچیز به توهم همان دکمه ها فکر می کنند. شاید عضوی ناتوان تر از آنها برای من قابل تصور نباشد. گرچه بارها و بارها به کمکم آمده اند...

نوشته را از سر می گیرم. 

دستهایم نا فرمان شده اند. دیگر به میل من نمی نویسند. بیشتر از آنکه از رییس دستور بگیرند برای خودشان می نویسند و خاطره نگاری های این روزهایم بیشتر به رنج و الم دستها و احیانن دیگر اعضایی که با دست ها لابی دارند و بده بستانهایی هم احتمالن در کار است دیگر....

نوشته را خط می زند. بر می گردد و دوباره تصحیح می کند. نمی گذارد زیاد از او بنویسم. دلم برایش تنگ شده. نمی گذارد برایش چیزی بنویسم. دستهایم معتقدند اصولن کسی وجود ندارد. مغزم توهم زده. این را از یکی از یادداشتهایشان در نیمه شبی از خرابحالی ام نوشته بودند. گویی توهمات مغز هوا زده ام را در درگیری های خود با ذهنم دریافته اند و می دانند که اگر اویی وجود داشت اصولن دلتنگ شدن و رفع آن راه های دیگری بجز نوشتن هم داشت. اما کسی چه می داند در مغز یک انسان چه می گذرد؟ مخصوصن اگر دست باشد و تنها برای اجرای اوامر دیگری خلق شده باشد. 

دوباره از خودش می نویسد و اینکه این روزها از آنها زیاد کار میکشم و بحث را حتا به انجمن دفاع از حقوق اجزای بدن می کشاند و اینکه به هرحال وقتی کارت اهدای عضو داری باید حواست به این باشد که عضو بدرد بخوری را تحویل بدهی نه اینکه بدنی آش و لاش که دیگر به کاری نیاید. 

صدای پاها در می آید. و دست راست هم می نالد که تا به حال چندین بار کودکانه مرا شکسته ای و از رنج پاها نپرس که به خاطر ندانم کاری تو یک سالی را راه نرفته اند و برای التیام خودشان را به تیغ هرجراح زبر دست و غیره ای سپرده اند. دستی که سیگار را می گیرد از این می نالد که سالهاست مرا معتاد کرده ای و هروقت که خاسته ای شاخه گلی را با من هدیه دهی یا چه میدانم دست در شلال موهای دلبری کنی بوی گند کثافت کاری ات مرا و او را آزرده است. اما گویی از یاد برده است که همه ی دلبرکانی که من دست به دامانشان شده ام اغلب خود سیگاری بوده اند و بوی سیگار گرچه بهمن کوچک است چندان اهمیتی برایشان ندارد.کل جمله را خط می زند. گاهی اوقات نقش اداره سانسور را هم خارج از فرمان مغز بازی میکنند. بیشتر هم کار دست چپ است. خودش را نزدیک تر به قلب می داند و از گلوله ای که به قلبم شلیک شود و ابتدا او را از خون خوردن بیاندازد هراسان است. 

شانس آورده ام که ریه بجز خس خس کار دیگری نمی تواند بکند و راز دل گفتنش برای دست همیشه از راه مغز می گذرد. دیگر ارتباط درون سیستمی را شانس آورده ام که در بدن ندارم. سیگنال های خس خس و آه و ناله به وسیله سیمهای عصبی جابجا می شوند که باید ابتدا از مخچه بگذرند که خدا را شکر این یکی هنوز به فرمان مغز است...

زنجموره های دستها را بی خیال می شوم. دوباره به نوشتنم بر می گردم. در خیال خودم آخرین روزها را متصور می شوم. روزهایی که آمدن و رفتنشان با من نیست. کاش میشد آن روزها را پیش پیش دید و نترسید از رسیدنشان. ترس بر دستهایم حاکم می شود. اصولن موجودات خائفی هستند. می ترسند از بودن در کنار من در آن روزها. گرچه برایشان تمهیدی اندیشیده ام. اما ول کن معامله نیستند. می خاهند وادارم کنند از کشور خارج شوم. آخر معتقدند هنوز تکنولوژی پیوند اعضایی مثل دست به کشور نرسیده و احیانن پس از مرگم به خاک بدل می شوند. اما زهی خیال باطل. همیشه فیلم بازمانده را در ذهن دارند. میترسند سربازی برسد و من را از آنها جدا کند. به جرم داشتن انگشتری. حتا یک انگشت را هم بر نمی تابند. دستبند از هرجنس باشد را تحمل نمی کنند و انگشتری را هم. حتا آن روزها که دستبند قانون به دست داشتم می ترسیدند و لرزششان بر تمام نوشته هایم حاکم بود. آنقدر که از من قول گرفتند اگر به مرگ محکوم شدم یا در معرض تیر اندازی قرار گرفتم به هیچ وجه آنها را پناه صورتم نکنم و بگذارم گلوله به دیگر اعضا بخورد. بی مصرف های ترسو... بزدل هایی که حتا سلامتی خودشان پس از من را به مرگ من هم می فروشند...

بی خیال نوشتن می شوم... کش و قوسی به بدنم می دهم و دستها را پشت سرم غلاف می کنم. فریاد می زنم تا صدایم در اکسیژن هوایی این روزها ضبط شود و شاید روزهایی دیگر کسی آنها را بشنود. هوایی ها می آیند و حرفهایم را می برند. به سرعت برق و باد... دستها می لرزند. من می لزرم. مغزم تکان می خورد و حرفها از سیکل طبیعی خود خارج می شوند... 

مادر آمده. امروز برایش یاسینی فرستاده بودم. آشفته است. نمی دانم آیا می داند که دلتنگش بوده ام؟ 

چشمها لحظه هایم را ثبت می کنند. دستها رها می شوند. بوی آغوش زن در فضا پخش می شود و مرا به قهقرا می برد. باران می بارد و دوربین چشمها فیلتر مژگان را به کار می اندازند. لحظه ها ثبت می شوند. 

کارگردان کات می دهد. دستها بر می خیزند. پاها هم. بدن من روی زمین افتاده است. عوامل صحنه به یکدیگر خسته نباشید می گویند...

بوی مادر در فضا پیچیده است...

موضوع : ادبیات
نوشته شده با پ. مهدوی # |

منوي اصلي
آرشيو مطالب
نويسندگان
لينك دوستان
آمار و امكانات

<->
شعر
فتوبلاگ

آنچه به شما توصيه مي كنم
توییتر توسط یک گروه ایرانی هک شد
ادعای بی بی سی در مورد دستگیری دهها دانشجو در 16 آذر/فائزه هاشمی میان تظاهر کنندگان
خیام، ندوشن و فیتز جرالد
شانزده آذرماه سالگرد شروع فعالیت بلاگفا
بی‌بی‌سی کوچک‌تر می‌شود
زیباترین و متفاوت ترین مرغ ها در جهان
مشهورترین و سرشناس ترین ایرانیان در دنیا
قایقران انگلیسی با چفیه / عکس
تماس تلفنى سیدحسن خمینى با بهزاد نبوى
اولین لبخند ثبت شده هاشمی‌رفسنجانی در چند ماه اخیر+ عکس
مراسم قرعه کشی جام جهانی فوتبال 2010 / عکس
گزارش دوباره بی بی سی درباره ندا اقا سلطان
کوه‌پیمایی رئیس‌‌‌‌مجلس/ عکس
14 آذر و سيزده سال بدون علی حاتمی
علي كريمی هشتمين بازيكن محبوب جهان
ديدار سيد حسن خمينی با ابطحی
هدیه سپاه به دانشجویان در 16 آذر
آلبوم جدید رضا صادقی منتشر شد
عکس/ موبایل احمدی نژاد
پخش «اعترافات تکان‌دهنده» عبداله مومنی!
توکلی: زمينه حاكم شدن استبداد را فراهم نسازيد
آقایان هاشمی و احمدی‌نژاد و بقیه بخوانند؛
غروب دل تنگ موذن های روح نواز
بازسازی صحنه قتل "ندا" (تصویری)
عكس: ملاقات کروبی با بهزاد نبوی
عکس عروسی با لباس های غربی در چین! / عکس
عكس: بعد ازظهر سگی سگی باحضور عطاران، رهنما و...
حاشیه امن رسانه ای برای مسئولان روسی در تهران
تئوریسین اصلاحات كيست؟
اعتراض اصلاح طلبان به قراردادهای چند میلیارد دلاری بهزاد نبوی
طنز
موضوعات مطالب
آخرين مطالب ارسالي
Free counter and web stats