| HOME PAGE | BLOG ARCHIVE | PHOTOBLOG | RADIO | Articles | photo.net | RSS | English web | العربي وب |

طوطي هاي معروفي كه در نقش دو تا گارسون سر به زير و آرام و صد البته مشتري جذب كن براي هتل مشيرالممالك يزد كار مي كنند. البته مديران هتل هواي آنها را دارند. خيلي از مردم در مورد دليل آرام بودن اين دو پرنده افسانه سرايي كرده اند. افسانه هايي كه مي گويند حقيقت دارد.
عطاملک جويني که يکي از وزيران دربار هلاکو بود و کتاب تاريخ جهانگشاي او معروف است به خواجه نصيرالدين توسي گفت: اکنون که ايران در زير يوغ اجنبي است و هيچ جاي نفس کشيدن نيست بهترين جاي دنيا براي اقامت گزيدن کجاست تا براي رشد و حفظ جان به آنجا درآييم؟
خواجه خندهايي کرد و گفت بهترين جا ايران است و از براي شخص خود من زادگاهم توس. شما را ديگر نميدانم مختاريد انتخاب کنيد و عزم سفر نكنيد.
عطاملک پاسخ داد براي دانشمنداني نظير ما بستر آرامش دروازههاي باشکوهتري به روي آيندگان خواهد گشود و خواجه به طعنه گفت البته اگر آيندهاي باشد. چراکه فرار اهل خرد، نفع شخصي عايدشان ميکند و در اين حال ديار مادري همچنان خواهد سوخت. امروز مهمترين وظيفه ما ايستادن و خرد را بهکار بردن براي رفع ظلم و ستم و استيلاي اجنبي است و اگر اين کار نتوانيم ديگر فايدهاي براي زنده بودن نميبينم و آنکه به سرنوشت ميهن و مردم سرزمين خويش بيانگيزه است ارزش ياد کردن ندارد.
عطاملک جويني در حالي که به زمين مينگريست به خواجه نصير الدين توسي گفت براي من بزرگترين نعمت همين است که در کنار آزاده مردي همچون شما هستم.منبع: ايسنا
مهدي زمان زاده- انتشار در شماره 23 دوهفته نامه روز دوم
تقريبا چند ماهي از فوت باباي داستان نويس بچه هاي ايران مي گذرد. با فروكش كردن تب رسانه اي پيرامون زندگي آذريزدي، اين روزها دوباره نام او در صدر اخبار برخي رسانه ها قرار گرفته است. به گزارش خبرنگار حوزه فرهنگ "روز دوم"ماجرا از آنجا شروع شد كه محمدعلی خواجه پيری، مشاور قرآنی وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی و رئيس مركز هماهنگی، توسعه و ترويج فعاليتهای قرآنی كشور در ديدار با فرزند خوانده مرحوم آذر با انتقاد از حواشی به وجودآمده در مراسم تشييع جنازه آذريزدی گفته است: وضعيت امروز مزار مهدی آذريزدی و نيز روند تبديل خانه و ساير آثار به جامانده از وی به موزه و مركز فرهنگی مورد تأييد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نيست و حتی وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی جديد نيز، اين موضوع را مورد تأكيد قرار داده است.
وي افزوده است: اگر نسبت به تعيين تكليف وضعيت مزار وی، بنياد مهدی آذريزدی و نيز موزه وی در محل خانهاش در يزد اقدامی صورت نگيرد، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی خود نسبت به ساماندهی اين اماكن و تبديل منزل و مقبره وی به يك مركز فرهنگی در شأن مهدی آذريزدی اقدام خواهد كرد.
بعد از اين اظهار نظر آقاي مشاور وزير، رئيس حوزه هنری استان يزد در مقام پاسخگويي برآمد و چنين اظهارنظرهايي را ناشي از عدم اطلاع رساني صحيح دانست. محمد ملك ثابت گفت: اين موضوع كه اداره ارشاد استان يزد را از ساير نهادهای اجرايی مسئول در استان، برای ساماندهی مقبره آذريزدی جدا كنيم، مايه تعجب است. هيچ مسئولی و ادارهای در سطح استان بيشتر از اداره ارشاد از قدرت رايزنی و نيز امكانات مالی برخوردار نيست. اگر به زعم مسئولان مركز هماهنگی، توسعه و ترويج فعاليتهای قرآنی كشور كمكاری در زمينه ساماندهی آثار و مقبره مرحوم آذريزدی صورت گرفته، ابتدا بايد مجموعه ارشاد استان يزد نسبت به آن احساس مسئوليت كنند.
وي افزود: به نظر میرسد به دليل ضعف سيستم اطلاعرسانی استان و يا ضعف شيوههای اطلاعگيری در تهران، متأسفانه گزارشهای حقيقی و صحيحی از وضعيت رسيدگی به آثار و مقبره مرحوم آذريزدی و نيز روند تأسيس بنياد آن مرحوم كه حاصل فعاليت تمامی دستگاههای اجرايی استان بوده، به تهران ارائه نشده است.
ملكثابت افزود: موضوع احداث آرامگاه آذريزدی در شهر يزد از جمله مسائلی است كه از نخستين روز درگذشت وی در استان يزد مطرح و مكانيابی محل دفن او نيز با توجه نزديكی به محل زندگی وی در يزد و در خيابانی كه پيش از اين نيز به نام او نامگذاری شده بود، انتخاب شد.
وی افزود: در حال حاضر سنگ مزار مقبره آذريزدی به شكل مناسبی نصب شده است و بر اساس فراخوانی در دانشكده معماری يزد، طرحهايی نيز برای ايجاد مقبره وی فراهم شده، ولی هنوز به تأييد نهايی نرسيده است، اما از هماكنون مكان مقبره را به گونهای ساماندهی كردهايم كه برای ساختوساز با مشكل جدی مواجه نشود.
رئيس حوزه هنری استان يزد افزود: با توجه به ابعاد ملی و مذهبی شخصيت مرحوم مهدی آذريزدی، مسئولان اداری و فرهنگی استان يزد در زمان حيات وی تصميم به تأسيس بنياد فرهنگی مهدی آذريزدی گرفتند و در اين راه نظر مشورتی وی را نيز اخذ كرده بودند، اما پس از درگذشت او و برپايی مراسمهای متعدد يادبود، اين موضوع با اندكی بیتدبيری همراه شد.پشت پرده رد صلاحيت شركت پيشگامان كوير يزد از مزايده خريد مخابرات ايران - گزارش
اردكان شهري كه صنعتي مي شود-گزارش
به احترام چراغ هاي قرمز - يادداشت
ضعيف كشي در صدا و سماي يزد- گزارش يك نهاد نظارتي در خصوص گزارش 30/20
دلتنگي هاي ائمه جمعه استان – گزارش
اعتراض به مذاكره با آمريكا - ديدگاه
گوشت هاي ناسالم در بازار گوشت يزد- گفتگو
آمادگي براي افزايش دوهزارتوماني قيمت گوشت قرمز در استان - گزارش
گزارشي از قيمت هاي بازار ميوه استان
ايمني جاده ها، روياي دست يافتني - يادداشت
قول آقاي وزير: چالش هاي صنعتي اردكان مرتفع مي گردد - گزارش
روضه خوان هاي وارداتي - يادداشت
تهراني ها قهرمان يزد شدند - گزارش
پياده روي خانوادگي با طعم جايزه - گفتگو
6 شاخه گل رز براي سيد – يادداشت
مطبوعات محلي يزد وفرصت های از دست رفته - گزارش
به نظرمی رسد اگر موارد زیر در دستور كار سیاستگذاران فرهنگی و مطبوعاتی كشور و نیروهای موثر رسانهای قرار گیرد، در تحول فضای مطبوعاتی كشور تاثیر بگذارد :
هر يك به نوعي به احمد آقاي 47ساله چشم دوخته بودند. . اينك خبرها از انتصاب آقاي محمود عاليشوندي حكايت دارد. گوگل او را نمي شناسد هرچند، چند خطي مبهم از او سراغ مي گيرد. دستيار صحنه لباس در فيلم آخرين نبرد به كارگرداني بهمني در سال 76 حكايت دارد. البته نام او در ليست شهداي شيرازي هم وجود دارد. مسعود هم مي گويد او قائم مقام صدا و سیمای مرکز کرمانشاه بوده است و اين يعني با يك مرد رسانه اي سركار خواهيم داشت، به قول آقاي مشيري، خوش به حال غنچه هاي نيمه باز!
اهالي رسانه يزد مي دانند امروز روزنامه كيهان در يادداشتي به قلم آقاي محمدرضا حائري زاده نسخه آقاي عجمين را پيچيده است. اين مقاله به وزير فرهنگ و ارشاد ضرب الاجل تغيير داده است و من شنيدم كه وقتي وزير محترم مطلب را خوانده، دستور حكم براي مديركل جديد را صادر كرده است.
به هر حال مقاله تاثيرگذار آقاي حائري زاده كار دست اقاي عجمين وبلاگ نويس داد.نكته جالب آنجاست كه اين داستان تلخ براي آقاي عجمين درست در يك ماهگي سن 47 سالگي ايشان اتفاق افتاده است.البته ايشان هم به سبك همه مديران از اينكه سلب مسئوليت شد اند خشنود خواهند بود.
روحش شاد و راهش ... .

يكي از برگه هاي تقويم امروز را - 25 مهرماه- سال گشت فوت فرخي يزدي مي داند. نوشته اي پيرامون زندگي او كه در يكسال پيش براي "دوهفته نامه روز دوم" نوشتم اينجا بخوانيد. گاهي نگاه مي كنم به زندگي او و مي پرسم ما ميراث دار او هستيم يا ميراث خوارش؟

در جمع هاي دوستانه با همكارانم هميشه در توضيح يك سوژه، مثال چاله هاي خيابان را مي زنم. كه مثلا براي پيگيري اين موضوع سراغ چه كساني برويم. هيچ وقت به عنوان يك مثال كاربردي مدنظر قرار نمي گرفت.ولي در حال حاضر شهر يزد شديدا به خواندن گزارشي در مورد چاله ها ريز شهر و دغدغه هاي بزرگ مسئولان شهري نياز دارد.
در اين گزارش بايد مردم بخوانند كه دغدغه هاي بزرگ مسئولين شهر مثل ايجاد خط مترو، احداث تقاطع هاي غير همسطح و ... مانع پرداختن سيستم مديرتي شان به مشكل ريزي همچون چاله هاي سركوچه ها شده است. تركهاي خيابان ها كه يك مسئله عادي است.
خواندني: ستون طنز هفته نامه آيينه يزد- شماره 146
هيج روشي و قائده اي براي دركس ماهيتش ندارم. روش من در درك مسائل رياضي تبديل ماهيت آن به مسائل مختلف درك پذير بود. يعني مسئله را به نحوي به مسائل زندگي ام مرتبط مي كردم. اين يكي اسير اين ترفند من نمي شود. اين لعنتي چرا هر عددي نصف مجموع دو عدد اين طرف و آن طرف خودش مي شود؟شب ها خوابش را مي بينم.
محض اطلاع: اين روزها دارم از مسلك اخبارپرستان خارج مي شوم.
رييس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهريار گفت: عملياتي شدن طرح ساخت ساختمان مطبوعات در شهريار موجب صرفهجويي در هزينههاي ماهانه دفاتر نمايندگيهاي مطبوعات شهرستان ميشود.
محمدعلي جعفريان در گفتوگو با ايسنا گفت: اگر اين طرح با شرايط پيشنهادي اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهريار عملياتي شود دفاتر نمايندگيهاي مطبوعات در شهرستان ماهانه حداقل 250 هزار تومان صرفه جويي در هزينه خواهند داشت.
اگرچه سید ضیاء طباطبائی یزدی 11سال بعد از انتشار «شرق»، نخست وزیر ایران شد ولی «شرق» برای نویسندگان دهه 70 و 80 خود خوش یمن نبود چراکه پس از توقیف چندباره شرق در این سالها نیز بسیاری از مدیران، نویسندگان و خبرنگاران آن یا به زندان رفته اند و یا اینکه ممنوع الفعالیت و یا بیکار هستند. در حالی که چند روز پیش رسانه ها از رفع توقیف شرق خبر دادند، باید دید روایت صد ساله شرق ادامه می یابد یا خیر؟
منتشرشده در: شماره 22 دوهفته نامه روز دوم - زمان انتشار هفت مهرماه 1388
نكته: شب 5شنبه همراه اقاي مهدوي خواستيم يك قهوه اي در محل ارومي بخوريم. تقريبا دو ساعتي كل شهر را گشتيم. كافه آفريقا، كافي شاپ تاك و چند جاي ديگه سر زديم. هر كدومش عيبي داشت. بي خيال شديم رفيتم هتل راه ابرشيم شب نشيني كرديم. اين شهر زيادي بي مزه شده
نمايي از صفحه اول شماره 22
در این شماره روز دوم می خوانیم :
در ضمن مي توانيد از نسخه اينرنتي و رايگان نشريه در آدرس http://roozdovom.blogfa.com استفاده كنيد.
از يه وبلاگ دزديدم

شعر محمدحسين جعفريان در قالب نو
منبع: فارس
به قول شاعر بدجور دل ما به دل شما وصله! باور کنید دایی جان.
حالا که تشریف آوردید به قول باباجان، خوب دیگه از قدیما نگید، بذارید آب خوش از گلومون پایین بره. راست می گه بنده خدا.
دایی جان عکس جدیدتان را که دیدم، اولش خوشحال شدم بعد ناراحت. چشم های نمکینتان کمی بی نمک بود، مثل مامانتان نبود کمی! به هرحال تازه امدی از راه دور آمدی خدا گفته مهمان حبیب خداست، البته زمان سور دادن خدا، گوشت اینقدر گران نبود دایی جان، حالی حبیب هستی یا نیستی دل ما به دل شما وصله، خوش آمدیف خوش قدم باشی، چراغ خان هباشی، نور چشم باشی، مامنتان بابیتان خیلی دلنگرانتن بودند مثل ما !
دایی جان یک قطعه از سنتور یاد گرفتم به چشم برهم زدنی، شادم ولی اسم قطعه "غم" است دایی جان! نمی خواهم این روز اول زندگی جدیدتان بزنم. ولی الان دارم به قطعه دیوار از شجریان گوش می دم. لذت می برم دایی جان!
امضا: دایی جان شما

لعنت به تابستان و گرما که کف دستام عرق بکند و دستاش بِسُرَد از لای
انگشتانام و فکری شوم تا ناخنهایم را توی بازویش فرو ببرم و خون بچکد از
جای ناخنها تا روی چشماش مثل اشک جاری شود و من مستاصل، خمیده بالای این
منبع آب یادم بیاید که او را چهطور از راه قناتی که هیچکس نمیشناخت،
آوردم و آمد تا رسید اینجا. چشمهایش از فرط بیرمقی انگار مهدودی بود
که از خاروخس آتشزده برمیخاست. اگر دستهایش که نه، دستهایم تاب
نیاورند، پستی است که بترسم؛ نبادا مرا هم با خود فرو ببرد. تا وقتاش
چندتا مانده؟ باید بشمارم. مثل کودکی که انتظار میکشد بازی را و باید که
بشمرد. به دو صد نرسیده ناخنهایم در گوشتاش شکانده شده و... یا که مرا
هم با خود میبرد این وصلهی خونین بازو. حالا نگاهم میکند و نمیشود تا
بدزدم نگاهم را. نمیگوید" رهایم کن تا بروم" یا که "بالا بکشام تا
بمانم" چشمهایش نگاهام را میبَرَد تا توی آن خوفِ راه آبی که نشناخته
بودم تا هیچوقت. حالا دارد میخواند همه را از نگاهام. شرجی و دم و خون
و عرق زیربغلهایم که میچکد گوشهی چشماش، دلام را به هم میزند. کاش
باران میزد و همه را میشُست و میبُرد و کار را یکسره میکرد.
نمیتوانم که، میترسم حتا زانوها را جابهجا کنم. تا به کی طاقت میآورم؟
کاش میشد آن روز توی خنکای آن قنات زیرزمین که ندانسته بودم تا حالا هم،
این هرم و بیچارهگی را دریافته بودم و راهام را میکشیدم بروم سر تقدیر
خودم. کاش رودابهوار گیسوانام را کمند راحتاش میکردم تا پاها روی زمین
بیاساید. تکان نمیخورد. دارم لخت می شوم. یادم بیاید به روزی که دیدماش
توی آن قنات. ژولیده بود و هیچاش به انسان نمیرفت. یکه خوردم و خواستم
فرار کنم که گفت "آب". زیر قدمهایش بود. زلال و روان و خواستنی. گیج
نگاهاش کردم. جلو رفتم و دستاش را گرفتم و فروبردم توی جوی آب."آب"
خندیدم"آری. آب است. ندیده بودی؟" دستاش را کشید."تو نمیبینی...تشنهام"
کف دستهایم را جام کردم و جلوی دهاناش بردم. نوشید."باز" باز دوباره و
سه باره و چندبار گویی از کویر رانده بودنداش. تا سیراب نشد دستانام را
نبوسید. بعد از آن بود که آمد روی زمین. تردید قدمهایش که اول بار روی
زمین خاکآلود باغ گذاشت را و دستهایم که پناه دستهایش بودند را هنوز
این بالا، بالای این منبع آب که هستم، یاد دارم. حالا باز میخواهد پایین
برود. نمیگذارم. هرچه که بدانم با زمین خو نمیگیرد. زمین او را میبلعد.
چشمانام را باز میکنم و روی زمین میبینم یوزپلنگان و مارانی که
نیشهایشان را تیز میکنند برای دراندن لطافت و بکارت نایافتنیاش. کاش با
همان جویبار مانده بود توی خنکای آن کهنه قنات. چرا دستاش را گرفتم؟ "تو
با من بیا. تن به آب میزنیم" پا به پا شدم. "ولی آن بالا رنگها زیادند.
تو با من بیا". رنگها فریباش دادند. مرا هم.
کاش با او میماندم. کاش با او بروم. کاش او را ندیدهبودم و همه چیز بسان
پیش بود. ناخنها تاب ندارند. زانوها سست شدهاند. بلند فریاد میزنم.
نگاهام میکند. انگار میخندد. ناخنها توی بازویش دانه دانه می شکنند.
شتکهای عرق روی بازوی آفتاب سوختهاش دستهایم را پس میرانند. باید
بشمارم. چشمهایش را نگاه کنم و طرح لباناش را در خاطرم حک کنم. "بمان"
"با من بیا" . میلهی حفاظ میخمد. اشکهایمان روی گونههایش همآغوش می
شود. آنی بود. آنی که پرت می شوم به پشت. و او دیگر نیست. حال میاندیشم
اصلن بود؟
کاش با او میماندم. کاش با او بروم. کاش او را ندیدهبودم و همه چیز بسان
پیش بود. ناخنها تاب ندارند. زانوها سست شدهاند. بلند فریاد میزنم.
نگاهام میکند. انگار میخندد. ناخنها توی بازویش دانه دانه می شکنند.
شتکهای عرق روی بازوی آفتاب سوختهاش دستهایم را پس میرانند. "با من
بیا" "بمان". آخرین توش توانام را از میان عضلات جمع میکنم. فکر میکنم
این اندام نحیف را چه آسان می شود بالا کشید. چشمانم را می بندم و فکر
میکنم به قدمهای باهممان روی برفهای بکر زمستان سال بعد. حالا در
آغوشام آرام گرفته و قلباش مثل گنجشکی هراسان میزند. کوچک می شود.
ریزتر و ریزتر و انگار که دیگر نیست. کاش رهایش کرده بودم.
کاش با او میماندم. کاش با او بروم. کاش او را ندیدهبودم و همه چیز بسان
پیش بود. ناخنها تاب ندارند. زانوها سست شدهاند. بلند فریاد میزنم.
نگاهام میکند. انگار میخندد. ناخنها توی بازویش دانه دانه می شکنند.
شتکهای عرق روی بازوی آفتاب سوختهاش دستهایم را پس میرانند. نگاهام
میکند نگاهاش. خیره. چشمهایش به کجای افکارم دوخته شدهاست؟ آسمان کی
تیره و تار شد که من ندانستم؟ حالا نمنم باران است که سر و صورتمان را
مینوازد. لخت می شود. سنگین مثل بار پنبهی خیس خورده. زانوها را
میکَنَم از لبهی منبع آب. و پنجههای پا آخرین حلقهی تماسام با زمین
است که میگسلد. حالا دیگر به او فکر نمیکنم. من قطرههای باران را
میگیرم و بالا میروم تا ابرها را بیابم.
سپینود
مرداد 85
در این شماره می خوانید:

[صفحه سیاسی]
چه کسانی تودیع می شوند
یزد، مدلی برای الگو گرفتن
مردی که قدرت رهبری داشت
[صفحه بورس و بازار ]
بازار مسکن یزد، امیدوار به آینده
معامله 98 میلیاردی یزدی ها
بازار آهن به خواب عمیق می رود
[صفحه صنعت ]
اردکان قطب فولاد کشور
روزانه 30 کارگر یزدی بیکار می شوند
پروژه آبرسانی به یزد خاک می خورد
صنعت استان در آستانه ورشکستگی
[صفحه گفتگو ]
هیچ برنامه ای برای توسعه ومدیریت شهر نداریم
[ صفحه گزارش ]
غول کشان صنعت یزد
[صفحه اجتماعی ]
تجلیل از دکتر حائریان اردکانی
طرح آبرسانی به خرانق پیگری می شود
[صفحه ورزش ]
مربی جوان برای یک تیم نه چندا جوان
والیبال دیگر مظلوم نیست
[صفحه فرهنگ و هنر ]
در فرهنگ بخش خصوصی موفق تر عمل می کند
منبع: مکتوب
بعد از اتفاقات اخیر کشور خیلی از اشخاص بازداشت شدند از جمله دوست یزدی مان و رییس شاخه جوانان ستاد اقای میرحسین - حمزه غالبی- که البته دیروز خبر بدی در موردش شنیدم. از دیگر کسانی که می شناختم دکتر سلمیانی بود. دکتر قبلا در یزد یک سلسه سخنرانی داشت- تقریبا 6 ماه پیش- صمیمی بودنش + استدلال های منطقی اش باعث شد صحبت هایش به دل بشنید. به هرحال به یادش بودم تا اینکه این عکس ها
- که می بینید- دیدم. این تصاویر مربوط به لحظه بازداشت حجتالاسلام دکتر عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، عضو
مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم و استاد دانشگاه مفید است که یک وبلاگ آن را منتشر کرد وبه سرعت مورد استقبال و تعجب تمام رسانه ها قرار گرفت.
این تصویر مربوط به پنج شنبه معروف در بهشت زهرای تهران است- مراسم چهلم ندااقا سلطان- که احتمالا خبرش را شنیده اید. هفته گذشته دکتر سلمیانی برای شرکت و سخنرانی در مراسم گرامیداشت مرحوم منتظرقائم و دو فرزندش - سردار شهید محمد منتظرقائم، شهید حادثه طبس و حسن عضو فقید سردبیری کیهان فرهنگی واز اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی- به یزدسفر کرده بود. در حاشیه این مراسم و زمان و مکان مناسب با دکتر باب خاطرات این عکس ها را باز کردیم. از خاطرات بازداشت و نحوه رفتار با او دیگران و البته وضعیت حوزه های علمیه و همچنین جناح ها و شخصیت های مختلف کشوری در فرآیند پس از یک انتخاب سخن شنیدیم. به دلیل رابطه خوب و خبرهای دست اولش منبع خوبی برای تحلیل آخرین وضعیت مملکت فخیمه بود .
نکاتی جالب و قالب توجه ای زبان دکتر سلمیانی شنیدم. که البته حق بدهید اینجا جایی نیست که بتوان نوشت، ولی دکتر نسبت به آینده جریان موج سبز امیدوار بود. برای این امیدواری هم دلایل کافی، وافی و قابل قبولی داشت. از جالب ترین قسمت های خاطراتش همین لحظه بازداشت و چگونگی رفت و آمدها و گاز فلفل بود که داستانی تقریباخنده داری هم هست.
خدا نصیب نکند. عزتش پایدار... .
داستان غازها را کمابیش همه شنیدهایم، وقتی هر غاز درحال پرواز بالهای خود را به هم می زند و هوا را میشکافد فضایی ایجاد میشود تا پرندهای که بدنبال او پرواز میکند به جلو حرکت کند، بدین طریق یک دسته از پرندگان میتوانند مسافتی خیلی بیشتر از هر غاز به طور انفرادی را طیکنند. غازها نسبت به سرنوشت یکدیگر حساس و مسوول هستند، هر غاز میداند که باید به همانجایی برود که مجموعه قصد دارد به آنجا برود.منبع: مریم انجیدنی / رادیو کوچه
طرح مقابل کاریکاتوری از مجله همشهری ماه است که به بحث انتخاب کابینه دهم پرداخته. همانطور که ملاحظه می کنید در این طرح رئوسای دو قوه مقننه و مجریه ایران به چالش کشیده شده اند.
در شرایط فعلی که فضای رسانه ای دلخواه کم پیدا می شود، چنین طرح زدن احسنت دارد. بی شک همه با دیدن این طرح هم متوجه فضای کشور می شوند و هم اینکه به روابط این دو رییس پی می برند و راه دشوار انتخاب کابینه برای بیننده متصور می شود.
از طرف دیگر عدم برخورد با چنین نشریات و کاریکاتوریست های هنرمندی نشان از وجود ظرفیت نقد و انتقاد پذیری دو بالا بودن آستانه تحمل در برخی مسئولان حکایت دارد.
اگر به مسئله وجود ظرفیت و آستانه تحمل به صورت خاص در گستره استانی یزد نگاه کنیم متوجه تفاوت فاحش آن خواهیم شد. هرچند تا کنون فقط دو مورد از مسئولان یزدی - مهندس شایق شهردار سابق یزد و دکتر عاصی استاندار سابق در روزنامه تعطیل شده خاتم یزد - اینچنین روی جلد رفته اند ولی آیا در حال حاضر مجال چنین قلم زنی وجود دارد؟
زمانی پیش آقای میرجلیلی دبیر خانه مطبوعات و از خبرنگاران یزدی در گفتگو با خبرگزاری فارس از از کم ظرفیتی مسئولان یزدی و پایین بودن آستانه تحملشان گلایه کرده بود. به نظر شما وقتی برخی مسئولان یزدی که خودشان را در جلسات و محافل داخلی همطراز " وزیر شدن" می دانند، آیا تحمل دیدن چنین صحنه هایی دارند؟
بگذارید امتحان کنیم... به همین زودی.
یادداشتی از اقای بهنود که خواندن دوباره اش وقت تلف کردن نیست
سام هيث که به او «سام سام حبابي» لقب داده اند هفته گذشته اعلام کرد سرانجام و بعد از 20 سال کوشش توانسته بزرگ ترين حباب جهان را بسازد و انتظار دارد نامش در کتاب رکوردهاي گينس ثبت شود. آري درست خوانده ايد، 20 سال براي ساختن حباب. او از اينکه سرانجام به چنين مقامي دست يافته خوشحال است و تنها مانده اينکه خبرنگاري او را در برابر اين پرسش قرار دهد که بعد چه خواهد شد.
سام اگر خيلي صادق و حاضرجواب
باشد، راست و درست خواهد گفت هیچ جز یک حباب بزرگ که عکس اش
در نشريات جهان چاپ شده است، يا اگر طبع شوخ داشته باشد شايد جواب بدهد؛
همين که شما آمده ايد با من مصاحبه کنيد. همين که نامم بر سر زبان هاست. اما
فقط سام نیست کساني هستند که حباب را مي سازند و همين دستاورد را هم
ندارند.
يکي از وظايف ما روزنامه نگاران
همين است که با سوالي، يا ذکر مثالي، به وضوح يا به تلميح،
تلنگري بزنيم به بلور خاطر
ديگري. ورنه خطر اين هست که آدمي
مانند سام 20 سالي بگذراند و تازه دريابد که حبابي است
حاصل عمر از دست رفته اش. سام را خوب که نگاه کنيم تنها کسي نيست که کاري مي
کند که مي توانست نکند يا مي توانست سال هاي عمر را بر کاري بهتر از
اين بگذارد.
در همين باغي در شمال تهران که
الان چشم جهاني به آن است و گروهي از نام آشنايان
در آن جا ميهمانند، چند سال
قبل پيرمردي به کار زندانباني
مشغول بود که مي گفت از قبل ازانقلاب کارش همين بوده و
مامور و نگهبان بوده است. گيرم به گفته خودش در آن روزگاران نگهبان خانه يي
در حصارک و شاهد آمد و رفت دلبرکان و حالا نگهبان ويژه بند انفرادي اوين. حاج محمد
فقير آدمي بود که
روزگار پشتش را خم کرده و به فقر معتادش داشته بود، شادمان به يک دست لباسي که هر سال اداره زندان ها به او پاداش مي
دهد. حال آن که در
روز و شبان خدمت مانند ديگران
پيژاما به تن داشت، همچون ميهمانانش. بد آدمي نبود، خبث
طينت اصلاً نداشت. به وظيفه عمل مي کرد.
يکي در ميان با حاج محمد، نگهبان ديگري بود جوان و جوياي نام آمد، بر
زندانيان سخت تر از آن مي گرفت
که مقررات از وي توقع داشت، مدام
فرمان مي داد و از جمله به پاسبانان جوان هم امر و نهي مي
کرد و به تهديد از آنان مي خواست موقع بردن ميهمانان به هواخوري کلامي
بر زبان نياورند يا وقت خدمت مبادا لبخندي بر لبان شان بنشيند، که اگر
چنين شود گزارش شان خواهد داد.
روزنامه نگاري که بد حادثه گذارش را به آن باغ انداخته بود روزي از روزها به
خشم آمده از بدزباني هاي جوان، به او گفت تو بيست و دو، سه
سالي بيشتر نداري، 31 سال
ديگر که در اين کار بماني، اگر
خوب کار کني، تازه مي شوي حاج محمد. آيا اين بود سهمي که
از خدا مي طلبيدي.
روزهاي ديگر که نگهبان جوان زنداني را به هواخوري مي برد، سکوت بود و برخلاف پيش او
هيچ نمي کوشيد تا
سکوت را با تذکر و تهديد و هشدار
بشکند. روزنامه نگار پشيمان از سنگدلي
خود خط نگاه او را دنبال مي کرد
مگر دريابد آيا سوال او جوان را به فکر
انداخته و به خود گفته چرا چنين
سرنوشتي را براي خود برگزيدم. يا صد پرسش بدتر از اينها.
روزنامه نگار تا در آنجا بود
پاسخ سوال خود را
نيافت. و هر روز از خود پرسيد
آيا به تلنگري که به خاطر جوان زدم خدمتي به او کردم. مي
توان گمان کرد که سام سام به سوداي شهرت و حتي ثروت به اين کار درآمده
باشد، اينک هم داراي موسسه يي است که بزرگ ترين توليدکننده حباب است و در
آگهي هايش ادعا کرده انواع حباب ها را مي تواند بسازد و همين طور انواع
ماشين هاي حباب ساز و طرح هاي جديد سرگرم ساز. اما چه بسيارند ديگران
که اين را هم دستاورد ندارند، خود نمي دانند چطور به اين کارها درافتاده
اند.
به روزگاران دور کسان مانند علی
کمانگر و شش انگشتی بودند و فراوان بودند و مي توانستند تا
ابد هم ناشناس بمانند و حتي
خانواده شان هم ندانند که از کجا
ناني به کف مي آورند و به حسرت مي خورند. اما دنياي
امروز به شفافيتي که دارد به افشايي که در ذات آن است دنياي غريبي است. انگار
رسانه هاي الکترونيک مدام از آدمي مي پرسند سهم تو از زندگي اين بود
منبع:مسعود بهنود از اعتماد
اصولا وقتي مسئولان رده بالاي مملكت با اسلحه رسانه به جان هم مي افتند خوارك هاي جالبي براي وبلاگ نويسي فراهم مي شود. نمونه اش اظهار نظر قابل تامل نمانيده مردم طبس در مجلس در مورد آيت الله هاشمي و پاسخ اقاي كاتوزيان بود [ متن كامل هر دو اظهار نظر در ادامه نگاره بخوانيد]
اصولا وقتي قرار است حرمت ها را كنار بگذاريم مطمئنا چوبش مستقيم توي سر خودمان هم فرود مي آيد و آن وقت همه جاي بدنمان دردش مي گيرد.
کاتوزیان:اظهارات آقای عابدی بسیار ناپخته بود و من برای اولین بار که این سخنان را شنیدم تعجب کردم که چطور ممکن است فردی با این سن و سال درباره آقای هاشمی به این شکل ادب را کنار گذاشته و برخورد کند.
عضو فراکسیون اصولگرایان مجلس نسبت به عاقبت آنچه "آزادی افسار گسیخته عده ای در هتاکی علیه بزرگان نظام جمهوری اسلامی ایران" خواند هشدار داد و گفت: نباید جایگاه و شأن افرادی چون رئیس مجلس خبرگان رهبری با حرمت شکنیهای برخی افراد صدمه ببیند که وقتی هاشمی زیر شکنجه ساواک بود ، آنها گروهبان ارتش شاه بودند.
بهانه این پست روز خبرنگار است. اول درد دل اقای میرجلیلی را خواندم که بخوانید .خواستم یک مطلب جذاب و خواندنی بنویسم ، متوجه
شدم فارس - منطقه یزد قبلا چنین کرده و عزیزی اهل فرهنگ کمی صحبت کرده،
بخوانید وبعد سریع از وبلاگ خارج شوید.
در ضمن چهارسالگی بهارنو هم مبارکش باد.
رئيس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهرستان طبس گفت: خبرنگار بايد بدون واهمه، مشكلات موجود و درد دل مردم را بيان كند اما مردم طبس از داشتن خبرنگاراني با اين روحيه محروم هستند.
به گزارش خبرگزاري فارس از طبس، سيدعبدالرحيم رحيمي عصر امروز در مراسمي كه در اداره كل راهآهن شرق به مناسبت روز خبرنگار و به منظور تجليل از زحمات خبرنگاران برگزار شد، اظهار داشت: البته برخي از مسئولان ادارات و نهادهاي شهرستان نيز در اين زمينه مقصرند، زيرا روحيه انتقادپذيري ندارند.
وي تصريح كرد: اگر مسئولان ريگي در كفششان نباشد از انتقادات سازنده ناراحت نميشوند و فضا را براي كار خبرنگاران منتقد و منصف باز ميگذارند.
رئيس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي طبس، رمز موفقيت خبرنگاران را بيطرفي و رمز بيطرفي را اقتدار و استقلال خبرنگار از دولتها، جناحها و گروهها دانست و افزود: اگر خبرنگاري وامدار و مديون جناح يا گروهي باشد ديگر نخواهد توانست وظيفه خبرنگاري خود را به نحو مطلوب به انجام برساند.
رحيمي با طرح اين سئوال كه چرا بايد مشكلات جامعه در محافل و شب نشينيها به صورت تهمت بيان شود؟ گفت: اگر خبرنگاران و نشريات به درستي انجام وظيفه كنند در آن جامعه عقدهها و شبنامه نويسيها از بين ميرود و مردم درد دل و گلايهها را شفاف و از طريق خبرنگاران بيان ميكنند.
وي خبرنگاري را كاري سخت و نوعي جهاد عنوان كرد و افزود: آنچه ما امروز از دفاع مقدس ميدانيم حاصل زحمات خبرنگاران است.
رئيس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي طبس اظهار داشت: حرفه خبرنگاري يك آزمايش است و خبرنگاران هر لحظه كه قلم در دست گرفته و ميخواهند كار خبري انجام دهند در مرحله امتحان هستند.
وي گفت: سختي كار خبرنگار وقتي است كه خبرنگاران نخواهند دروغ بنويسند، دنبال راست گفتن و راست نوشتن، دنبال واقعيت و دنبال كشف حقيقت باشند.
مديركل اداره راه آهن شرق نيز در اين جلسه با تبريك اعياد شعبانيه از زحمات خبرنگاران قدرداني كرد.
محمدصادق برزنوني، شغل خبرنگاري را مشابه مشاغل فني و حساس راهآهن دانست و گفت: در هر دوي اين شغلها ارتكاب كوچكترين اشتباهي موجب وقوع بزرگترين سانحه يا پيچيدهترين مشكل ميشود.
وي بر اهميت شغل خبرنگاري و اطلاعرساني تاكيد كرد و بيان داشت: خبرنگاران در تهيه و تنظيم خبر بايد وسواس زيادي به خرج دهند.
برزنوني در ادامه به ارائه گزارشي از اداره كل راه آهن شرق پرداخت و عنوان كرد: اين اداره كل شامل هزار كيلومتر حوزه استحفاظي اصلي و فرعي است كه تعداد 230 نفر پرسنل رسمي و 800 نفر از طريق بخش خصوصي و پيمانكاري در اين اداره كل مشغول به هستند.
وي اداره كل راهآهن شرق را يكي از قطبهاي مهم اقتصادي شهرستان طبس دانست كه در جذب سرمايه از داخل و خارج كشور ميتواند مفيد واقع شود.
در ادامه خبرنگاران واحد مركزي خبر، باشگاه خبرنگاران جوان، ايرنا، فارس، مهر، ايسنا، ايسكانيوز، پانا و روزنامههاي رسالت، جمهوري اسلامي، قدس و كيهان كه در جلسه حضور داشتند به بيان نقطه نظرات خود پرداختند.
در پايان اين جلسه با اهداي لوح و هدايايي از سوي اداره كل راهآهن شرق و اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي طبس از زحمات خبرنگاران تجليل شد.
گفتم: «آدم دوست زياد دارد ولی واقعاً خيلی سخت است تشخيص «يار وفادار» از دوستانی که امروز میآيند و فردا میروند. بعضیها چند روز عاشقانه و مخلصانه دوستاند، اما ناگهان بدون هیچ دليلی غيبشان میزند».
گفت: «دوستی مخلصانه و از سر صفا چند شرط دارد:
اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش
حريف حجره و گرمابه و گلستان باش
رفيق خوب، شفقت دارد. عهد و پيمان را نگه میدارد ولو سرش برود. رفيق موافق در خلوت و جلوت ياری فرو نمیگذارد. فکر کردهای ميان حرف و حريف فاصله يک «يا» است؟ رفيق خوب با آدم حرف میزند. سکوت نمیکند تا سکوتات به شک و ترديد دامن بزند. رفاقت هزار و يک شرط دارد. باش تا رفاقت بياموزی!»
ملکوت دات
دلم شلهزرد پزان میخواهد، صدای محمد آقا رحمانی، وقتی اذان میگفت توی محله
قدیممان، دوباره می خواهم بشنوم اذان گفتنش را وقتی می رسید به اشهد ان علیا ولی
الله و علی اش را آهسته می گفت و ما بچه های کوچه می گفتیم یا محمد، سنی است یا
داره سبک عبدالباسط اذان می گوید وبعد کلی دعوا می کردیم و آخرش بی نتیجه بحث می
رفت لای قیل وقال فوتبال گل کوچیک تو تاریکی غروب گم می شد و فردایش دوباره.
دلم بوی سیگار "زر" عمو علی را میخواهد با اون موسیقی متن غرغرهای زن عمو مرضی؛ تا جای اینهمه سرب با چاشنی دروغ به ریه ببرم. دلم میخواهد کمد اتاق کنجی را باز کنم و لباسهای فصلمان را که بوی نفتالین میدادند همیشه، فقط نگاه کنم. دلم آن بعد از ظهرهایی را میخواهد که در حوض مستطیل وسط حیاط آبتنی میکردیم، با بچه ها، همه بودند. دلم صدای خندههای تو را میخواهد، وقتی روی من آب میپاشیدی. راستی خیلی سال است دیگر آنطور از ته دل نخندیدم. دلم دخترکان مختلف کوچهمان را میخواهد که چقدر دوستشان داشتیم و هیچ وقت نشد بهشان سلام کنیم ولی همیشه ... خوب! دلم برای چادرهای گلگلی و خاله بازیشان را که بهم می زدیم، تنگ است. یادت می آیاد کاغد باد هوا می کردیم و بعد 10 تومن به پسرهای کوچه بغلی می فروختیم وبعد ازشون می دزدیم. یاد می آید بستی لیوانی های 5 تومانی رای می خریدیم؟
دلم تنگ شده بدجوری برای عصرهای تابستان با طعم فالوده یزدی؛ برای رقص چهارشنبه سوریها با دخترها و پسرهای زرتشتی محله مان تو باغ حاج حسین؛ بته آتش میزدیم آنها می خواندند وما بچه مسلمان ها می زدیم به بی خیالی و نفهمیده همراهشان می جنبیدیم. با صدای بلند زردی من از تو سرخی تو از من؟
چه بگویم که دلم برای کلون در هم تنگ شده، این را هم بگویم که در خانه ما هیچ وقت کلون نداشت، بابا قول داده بود وقتی در را تعمیر می کنند به سبک سنت وبا مد مدرنتیه کلون زنانه و مردانه بگذارند که نکرد وبه جایش آیفون تصویری گذاشت که کار آن کلون ها را می کرد.
راستی درخت انار کنار باغچه هنوز هست؟ هنوز پاییز را با انارهای سرخاش جشن میگیرید؟ هنوز رویای خاله اینا با آن دوربین های گران قیمتش می آید از گل هایش عکس بگیرد؟
نامه که تمام شد. چراغهای روشن شهر هنوز چشمک میزند. شهری که زیر پایش میدرخشید. دیگر چراغها را نمیتوانست بشمریم مثل شب های تابستان بالا پشت بام که خوب داستان های خودش را داشت. پردهی اشک تصویر شهر را هم تار کرده مثل غبار روی شیشه عینکم، یادت می آید روز اول عینک گذاشتن از بس مسخره ام کردید گریه کردم؟ یادت می آید، من هم مثل تو دلم برای کودکی ها تنگ شده. حیف زود بزرگ شدیم.
ایده این نوشته از ساعتی گف و گوفت با یکی از مسئولان شهری با ایده های
نتراشیده اش در آمد. به در وبلاگ نوشتن می خورد.
برای آدمی که همیشه در کار تحسین و توصیف دنیای زندگی ساخته اش است، شهر و دشت و یا ربط و بی ربط فرقی نمی کند. صد سال و یا نه، دویست سال قبل دوستانی بوده اند که در وصف دشتهای وسیع و کوههای طغیانگر زمین و رودهای خروشان و حتی اسب های آهنین سم، میسرودند و هنر تخیل را از بند زمان و مکان رها می کردند، و ما امروز برای کوچهها و بزرگراهها و اتوبوسها و آدم هایش چنین می کنیم به صور دیگرتر.
البته شکلش هم عوض شده است، کسی برای اتوبوس مثل رخش با آن سم های مثال زدنی و گرد وخاک چهارنعل رفتنش، شاهنامه نمیگوید. بهجایش با کمی رنگ و لعاب مدرن، متنهای آشفته با هزار ویک کلمه نامانوس مینویسد، متنهایی که در ظاهر مدحی ندارند، شاید هم بتوان فحش نامید ولی در نهایت مقصودشان پرستش محیط زندگی نویسنده است. شهر امروز در لابه لای دیدگاه ما سوژه پرستش ماست حال تو می خواهی قبول نکنی، نکن.
شهر کاربردیتر است. معماری شاید، زندگی حتما، موسیقی رنگ زمینه است ولی در نهایت بخشی از هنر است، مثل باقی هنرها شکم سیر یادش میافتد. این ها را برای چه می خواهی؟ از استفاده از آن چه نتیجه ای داری؟ بلی ... این یک وسیله کاربردی است . یعنی کاری انجام می دهد . حال انکه کاربردگرایی نتیجهی خشنی میدهد.
نتیجه می گیرم در و دیوار شهر خشن هستند، چراغها، تیر چراغها، خیابانها و هزار چیز دیگر. حق هم دارد، مگر تمدن شهرنشینی چند سال دارد، طبیعت نیست که ملیونها سال ساییده شده باشد و نرم شده باشد وحالا قوام و دوام یافته وبه دل نشیند حتی بیابانش حتی صخره های خشنش.
نمی خواهم از نرم نبودن بگذرم ولی می خواهم به این نتیجه برسم که خشونت میشود جزیی از هویت شهر. خشونتی که فقط در ظواهر و سنگها نیست، به باقی اجزا هم سرایت کرده است؛ به باطن، به انسانها، به ایدئولوژیها، به زبان و حتی به نگاه کردن ها. این خشونت همواره نکوهیده میشود، در پی چاره هستند. کمی هنر، کمی رنگ، کمی اخلاق، ولی دست آخر شهرها هر روز تیزتر و تلختر و خشنتر میشوند.
می دانم استدلال ناگفته مرا در این خشونت قلمم قبول می کنید اگر اصرار بر رد آن دارید نگاه یک پیرمرد 50 ساله بازاری در یکی از بازارهای شهرتان را با نگاه پیرمردی با همان سن در روستایی خوش آب و هوا و جایی که هنوز مدرنتیه مهمان همیشگی نشده قیاس کنید.
تمام اینها را گفتم تا بگویم می شود در این خشنوت محض از نیکی حرف زد؟ از مهربانی حرف زد؟ از هزار ویک اسم خداوند داستان سرایی کرد؟
تا اینجا همکلام شدیم ولی من حوصله تایپ ندارم می خواستم به این نکته برسم که در شهر نباید دنبال مدینه فاضله بود. بگذارید این اسب خشن وحشی مسیر خودش را برود. دنبال عوض کردن آن نباشید خیلی ادعا دارید که اصرارتان هم می توان این نتیجه را گرفت زین اسب تان را محکم بچسبید.
فهمیدید چه می خواهم بگویم؟... فکر نکنم!
از مقابر قدیم است و بسیاری اکابر دین [بزرگان دین] در آنجا آسوده اند. شیخ علی سوخته معلم متورع [ ] بود و سی سال خطیب مسجد جامع شهر بود و چندین کس را حافظ ساخته و دختری بکر داشت صالحه، و چون وفات کرد او را پهلوی پدر دفن کردند و مردم از قبر او استمداد همت می خواهند[می کنند] و به مراد می رسند..
چنین می گویند که خضر پیغمبر علیه السلام در آن مقابر تردد می نماید و بعضی اولیاالله خضر را در آن مقام دیده اند
شرح قبور مسلیمن در یزد
منبع: تاریخ یزد – قرن هشتم هجری
نویسنده: جعفر بن محمد بن حسن جعفری – به کوشش ایرج افشار – انتشارات علمی فرهنگی
مکان: قسمت هشتم صفحه 166
آقای حسین مسرت در اهتمامی فاخر مجموعه ای به نام " بستان نیاز و گلستان راز" را در خصوص مناجات های علامه سید محمد کاظم طباطبایی یزدی در سال 83 به مناسبت کنگره بزرگداشت آیت الله شهید صدوقی به پشتیبانی انجمن مفاخر یزد و انتشارات وصال منتشر کرده است.
از ویژگی های این مجموعه 40 صفحه ای خط زیبای استاد محمود رهبران است که تمامی مطالب ومناجات هاو اشعار زیبای علامه را به غایت نیکو تحریر کرده و در کاغذ مرغوب در دسترس علاقه مندان گذاشته اند.
علاوه بر ارائه بیوگرافی از علامه طباطبایی صفحاتی نیز شرحی از کتابشناسی سید یزدی(لقب علامه مذکور) و کلمات دشوار متن و.... آمده است.
در اول کلام این کتاب، سید یزدی چنین با خدا سر صحبت را باز کرده است:
الهی دلی ده در آن دل تو باشی
به راهی بدارم که منزل تو باشی
به دریای فکرت فرو برده ام سر
الهی چنین کن که ساحل تو باشی
الهی! من چنینم که می بینی و تو چنانی که می دانی اگر من همینم که عاجزم و مسکینم تو همانی که قادر و توانانی... .
الهی! ای سازنده بساز ای نوازنده بنواز و ای برازنده کارم بپرداز و ای دهنده و ای بخشنده ببخش... .
همچنین در بخش دیگری از کتاب چند بیتی جالبی از سید یزدی آمده که با خط زیبای استاد رهبران و تذهیب آن مانند یک اثر هنری جلوه گری می کند. در این ابیات چنین می خوانیم:
کاظما* تا کی به خواب غفلتی
فکر خود کن تا که داری مهلتی
کاظما عمرت هدر شد در خیال
شرم بادت از خدای لایزال
کاظما برخیز و فکر راه کن
توشه ای از بهر خود همراه کن
کاظما از بیخودی سوی خود آی
خرده خرده روی کن سوی خدا
* اسم کوچک شاعر است
تورق این کتاب به منظور خواندن مناجات نامه سید یزدی و همچنین رویت خطاطی زیبای آن را از دست ندهید. قیمت روی جلدش 3000 تومان است که از کتابفروشی نیکوروش و فرهنگ قابل خرید است.
یکی از دوستان من نیز - حمزه غالبی- که مسئولیتی هم در ستاد آقای میرحسین موسوی داشت دست به بند است و نیست بشنود تصنیف رستگاران عالم را .
خواستم روزی روزگاری بخواند و بداند به یادش بوده ایم و هستیم.
چه آرام در خود شکستم ، چه دل تنگ تنها نشستم
نشستم به هوای تو من ، با تو آرام پس از این به خدا
گریه نکن دل بی تاب از بی خبری
شکوه نکن تن رنجور از در به دری
ای وای
با من و دل ، تو بگو چه گذشت ، با دل زار و شکسته ی من
پر بکشد به هوای تو ، تا کی برسد تن خسته ی من
چه سازد ، دلتنگ دیدار ، چه گوید با عکس دیوار
نشیند به هوای تو دل ، تا که باز آی گل گمشده ام
گریه نکن دل بی تاب از بی خبری
شکوه نکن تن رنجور از در به دری
گریه نکن دل بی تاب از بی خبری
شکوه نکن تن رنجور از در به دری
ای وای
چه آرام
دانلود تیراژ پایانی سریال رستگاران با صدای محمد اصفهانی
بیقرارم قرار یعنی چه؟
پیش طوفان غبار یعنی چه؟
بشکن این چینه های پوسیده
آسمان را حصار یعنی چه؟
خیز و فانونس کوچکی برکن
کلبه سرد و تار یعنی چه؟...
چینه های پوسیده،
سروده کاظم حلبی کار [ساقی یزدی]
برگرفته از کتاب شعر" خاکستر گرم" انتشارات نیکوروش یزد
در بین افراد و شخصیت های یزدی خصوصا در سه حوزه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی گلایه ای به صورت کلی وجود دارد که بیان عامیانه
اش این است که "در یزد هیچ گاه یک
کار تیمی و گروهی نمی تواند به صورت دائمی و درازمدت شکل بگیرد".
این افراد برای پاسخ به این گلایه و شاید سوال، دلایل مختلف و مرتبط با اهداف آن تیم کاری ارائه می کنند، ولی فصل مشترک همه این دلایل، همین صورت مسئله است، یعنی کار تیمی در یزد رونق نمی گیرد.
در مرور کتاب "تاریخ جدید یزد" نوشته احمد بن حسین کاتب در قرن هشتم هجری قمری روایتی قابل توجه در این مورد آورده است.
نمایی از بنای موسوم به ندان اسکندر در شهر تاریخی یزد
روایت مربوط به زمانی می شود که اسکندر بعد از بیابان های ابرقو به یزد می رسد و بعد از دیدن هوای "به غایت اعتدال" آن تصمیم به ساخت شهری می کند.
این مطلب را با مشاور حکیم خود به نام "ارسطا طالیس" مطرح می کند. وی در یک برهان خاص به این نتیجه می رسد که خطه یزد فقط به درد زندان ساختن می خورد. برهان تاریخی از زبان آقای ارسطاطالیس بدین شرح است:
ارسطاطالیس گفت این زمینی است ریگ بوم و هوای او خشک و معتدل باشد و در این زمین رفاقت و موافقت نباشد، مصلحت در آن است که اینجا حصاری بسازند و بندخانه اسیران کنند که چون در این خاک اقتضای موافقت نیست و ریگ بوم است و ریگ با همدیگر نیامیزد فتنه زائیده نگردد... .
آری اینچنین است برادر!
© 2008 yazdnegar.blogfa.com Powered By : Blogfa |