تبليغاتX
یزد نگــــار|By ZamanZadeh & Friends
HOME PAGE BLOG ARCHIVE PHOTOBLOG RADIO Articles photo.net RSS English web العربي وب
فتوبلاگ
نویسندگی تنها حرفه‌ای است که اگر با آن پول در نیاوری، کسی مسخره‌تان نمی‌کند. ژول رونالد

ویژه

موضوعات
نشریات
پیام
سياست
هنری
رسانه
روزمره گی ها
عکس
حیاط خلوت
داستانك
طنز
میراث فرهنگی
گردشگری
فیلم
تئاتر
وبلاگ
سایت
گفتگو
اجتماعی
ادب و هنر
ادبیات
کتاب
رادیو تلوزیون
زنان
شعر
بناهای تاریخی
آثار تاریخی
عکاسی
شهر
موسیقی
فرهنگ لغت یزدی
آدم ها
پادکست
تاریخی
آرشيو
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
خرداد 1385
خرداد 1384
شهریور 1382
مرداد 1382
شهریور 1381
مرداد 1381
دی 1378
نويسندگان
زمان زاده
پ. مهدوی
فرزانه جوادی
سارا مرغوب
سید هادی بلوریان
مجید وفایی شاهی
لينك
ساغر
ابراهیم رها
رضا سالیانی
رضا حقیقت نژاد
حامد رييس يزدي
پایدار اردکانی
حسین مسرت
سهیل
شاه شوازی
مسعود ميرجليلي
امیرحسین دادگر
خورشیدنام
شادي شفيعي
علیرضا زارع
مسیح علی نژاد
الهام خدابنده
یونس شکرخواه
کدیور
مهاجرانی
محمد علی ابطحی
حاجی واشنگتن
دو در دو
نیک آهنگ کوثر
قوانلو قاجار
ماه منیر رحیمی
بهار نو
رادیو زمانه
میرزا پیکوفسکی
نیما اکبر پور
كريم ارغنده پور
عباس عبدی
مسعود بهنود
سیبستان
زن نوشت
ملکوت
شاملو
میرزا پیکوفسکی
امیرترقی نژاد
احمد عجمین
حمید کلانتری
بهارنو
شهر نیکان
یزدفردا
محمدرضا بيكي
شهروند امروز
رضا خجسته رحیمی
اکبر منتخبی
عباس معروفی
هفته نامه آیینه یزد
هفته نامه بشارت نو یزد
مولانا
محیط زیست بافق
سهیل شریعتمداری
آیینه ای در برابر
روایت های من/ فیلمساز یزدی
فن فوت یزد
خاطرات یک دوشیزه
هنر گاهگلی
جلاد کوچولو
کلوپ عکس یزد
نقاش/ فیلمساز یزدی
شهر من یزد
طعم شولی
آمار و امكانات
فرم ارسال نظر
دستها و آدمها
قانونی هست که مرا از بیش از این بودن منع می کند. 

سرم را روی کی برد می گذارم. سیگارم دارد به ته می رسد و دستم را می سوزاند. همان دستی که پایین افتاده و دارد داستان نوشته هایم را برای سیگار تعریف می کند. سرم به جای دستهایم می نویسد و ادیتور نمی تواند بفهمد منظورش چه بوده. نوشته پر از غلطهای تایپی است که ادیتور زیرش خط قرمزی کشیده. اگر قرار بود سرم به جای دستهایم در تمام طول سالهای دبستان بنویسد حتمن تمام بیست های دیکته به صفر می نزدیک می شدند. 

جز جز سیگار دستهایم را شل می کند و پاهایم آن پایین ها ته سیگار را می جورد تا خاموشش کند. پاهایم فکر می کنند تا بهترین موقعیتی که ته سیگار در آن افتاده را بیابند. ره به خطا می برند و دائم همدیگر را لگد می کنند. فکر می کنم اگر قرار بود بقیه تصمیم های زندگی ام را هم با پاهایم بگیرم حتمن امروز درچاه ویلی افتاده بودم که بیا و ببین. گرچه همین امروز هم در چاه ویلم. اما تحمل این یکی به نظر سخت تر می رسد.

چشمهایم روی کی برد خمار می شوند و به هپروت دکمه های سیاه با برجستگی های سفید و آبی می روند. دیگر کنترلی برروی آنها نیست و بیشتر از هرچیز به توهم همان دکمه ها فکر می کنند. شاید عضوی ناتوان تر از آنها برای من قابل تصور نباشد. گرچه بارها و بارها به کمکم آمده اند...

نوشته را از سر می گیرم. 

دستهایم نا فرمان شده اند. دیگر به میل من نمی نویسند. بیشتر از آنکه از رییس دستور بگیرند برای خودشان می نویسند و خاطره نگاری های این روزهایم بیشتر به رنج و الم دستها و احیانن دیگر اعضایی که با دست ها لابی دارند و بده بستانهایی هم احتمالن در کار است دیگر....

نوشته را خط می زند. بر می گردد و دوباره تصحیح می کند. نمی گذارد زیاد از او بنویسم. دلم برایش تنگ شده. نمی گذارد برایش چیزی بنویسم. دستهایم معتقدند اصولن کسی وجود ندارد. مغزم توهم زده. این را از یکی از یادداشتهایشان در نیمه شبی از خرابحالی ام نوشته بودند. گویی توهمات مغز هوا زده ام را در درگیری های خود با ذهنم دریافته اند و می دانند که اگر اویی وجود داشت اصولن دلتنگ شدن و رفع آن راه های دیگری بجز نوشتن هم داشت. اما کسی چه می داند در مغز یک انسان چه می گذرد؟ مخصوصن اگر دست باشد و تنها برای اجرای اوامر دیگری خلق شده باشد. 

دوباره از خودش می نویسد و اینکه این روزها از آنها زیاد کار میکشم و بحث را حتا به انجمن دفاع از حقوق اجزای بدن می کشاند و اینکه به هرحال وقتی کارت اهدای عضو داری باید حواست به این باشد که عضو بدرد بخوری را تحویل بدهی نه اینکه بدنی آش و لاش که دیگر به کاری نیاید. 

صدای پاها در می آید. و دست راست هم می نالد که تا به حال چندین بار کودکانه مرا شکسته ای و از رنج پاها نپرس که به خاطر ندانم کاری تو یک سالی را راه نرفته اند و برای التیام خودشان را به تیغ هرجراح زبر دست و غیره ای سپرده اند. دستی که سیگار را می گیرد از این می نالد که سالهاست مرا معتاد کرده ای و هروقت که خاسته ای شاخه گلی را با من هدیه دهی یا چه میدانم دست در شلال موهای دلبری کنی بوی گند کثافت کاری ات مرا و او را آزرده است. اما گویی از یاد برده است که همه ی دلبرکانی که من دست به دامانشان شده ام اغلب خود سیگاری بوده اند و بوی سیگار گرچه بهمن کوچک است چندان اهمیتی برایشان ندارد.کل جمله را خط می زند. گاهی اوقات نقش اداره سانسور را هم خارج از فرمان مغز بازی میکنند. بیشتر هم کار دست چپ است. خودش را نزدیک تر به قلب می داند و از گلوله ای که به قلبم شلیک شود و ابتدا او را از خون خوردن بیاندازد هراسان است. 

شانس آورده ام که ریه بجز خس خس کار دیگری نمی تواند بکند و راز دل گفتنش برای دست همیشه از راه مغز می گذرد. دیگر ارتباط درون سیستمی را شانس آورده ام که در بدن ندارم. سیگنال های خس خس و آه و ناله به وسیله سیمهای عصبی جابجا می شوند که باید ابتدا از مخچه بگذرند که خدا را شکر این یکی هنوز به فرمان مغز است...

زنجموره های دستها را بی خیال می شوم. دوباره به نوشتنم بر می گردم. در خیال خودم آخرین روزها را متصور می شوم. روزهایی که آمدن و رفتنشان با من نیست. کاش میشد آن روزها را پیش پیش دید و نترسید از رسیدنشان. ترس بر دستهایم حاکم می شود. اصولن موجودات خائفی هستند. می ترسند از بودن در کنار من در آن روزها. گرچه برایشان تمهیدی اندیشیده ام. اما ول کن معامله نیستند. می خاهند وادارم کنند از کشور خارج شوم. آخر معتقدند هنوز تکنولوژی پیوند اعضایی مثل دست به کشور نرسیده و احیانن پس از مرگم به خاک بدل می شوند. اما زهی خیال باطل. همیشه فیلم بازمانده را در ذهن دارند. میترسند سربازی برسد و من را از آنها جدا کند. به جرم داشتن انگشتری. حتا یک انگشت را هم بر نمی تابند. دستبند از هرجنس باشد را تحمل نمی کنند و انگشتری را هم. حتا آن روزها که دستبند قانون به دست داشتم می ترسیدند و لرزششان بر تمام نوشته هایم حاکم بود. آنقدر که از من قول گرفتند اگر به مرگ محکوم شدم یا در معرض تیر اندازی قرار گرفتم به هیچ وجه آنها را پناه صورتم نکنم و بگذارم گلوله به دیگر اعضا بخورد. بی مصرف های ترسو... بزدل هایی که حتا سلامتی خودشان پس از من را به مرگ من هم می فروشند...

بی خیال نوشتن می شوم... کش و قوسی به بدنم می دهم و دستها را پشت سرم غلاف می کنم. فریاد می زنم تا صدایم در اکسیژن هوایی این روزها ضبط شود و شاید روزهایی دیگر کسی آنها را بشنود. هوایی ها می آیند و حرفهایم را می برند. به سرعت برق و باد... دستها می لرزند. من می لزرم. مغزم تکان می خورد و حرفها از سیکل طبیعی خود خارج می شوند... 

مادر آمده. امروز برایش یاسینی فرستاده بودم. آشفته است. نمی دانم آیا می داند که دلتنگش بوده ام؟ 

چشمها لحظه هایم را ثبت می کنند. دستها رها می شوند. بوی آغوش زن در فضا پخش می شود و مرا به قهقرا می برد. باران می بارد و دوربین چشمها فیلتر مژگان را به کار می اندازند. لحظه ها ثبت می شوند. 

کارگردان کات می دهد. دستها بر می خیزند. پاها هم. بدن من روی زمین افتاده است. عوامل صحنه به یکدیگر خسته نباشید می گویند...

بوی مادر در فضا پیچیده است...


موضوع : ادبیات
نوشته شده در 88/07/04 توسط پ. مهدوی | لينك | |
آهن ها و احساس ...
امروز خبر آزادی آخرین نفراتی که با حمزه غالبی دستگیر شده بودند را شنیدم.

اول از همه جا خوردم، دوستم، با هزار کیلومتر فاصله از من، صدایش میلرزید. فکر می کرد من بیشتر از او می دانم. چند ساعتی بود که ترک یار- اینترنت- کرده بودم و داشتم به وظایف خانوادگی ام می رسیدم!!! گفتم که از ظهر دیگر در اینترنت چرخی نزده ام. مثل اینکه گفته باشم چند ساعتی است اکسیژن مصرف نکرده ام. جا خورد. به معنای واقعی کلمه جا خورد... از جنس همان کلمه های سبزی که همیشه در ذهنمان می ماند... مثل میرحسین ... مثل انتخابات ... مثل ... 

بگذریم.

Image and video hosting by TinyPic

خبر داد که حسین نیکخواه، رضا همایی و نفر سومی که نمی شناختمش و هرسه از اخرین همراهان حمزه حین بازداشت بوده اند، آزاد شده اند اما ...

حمزه هنوز آزاد نشده است.

جا خوردم. وا رفتم. حالم بد شد و هاج و واج وسط خیابان شلوغ در شب نیمه ی شعبان روی ترمز زدم. ماشین ها بوق و بوق و بوق... رنگ ها در مغزم به هم آمیخته بود و بوی خون، سبزی شادی را برایم به سیاهی عزا مبدل ساخت. دلم برای مادر تنگ شد. نمی دانم چرا؟ اما حقیقتش را بخواهید چند دقیقه پیش از مزارش برگشته بودم. گفتی دنیایم دوباره به آخر رسیده بود.

گفتم: چرا حمزه رو آزاد نکردن؟

گفت: نمی دونم. نمی تونی یه خبری بگیری؟

تلفن از دستم افتاد.تنها چاره را در این یافتم که چند دقیقه ای کنار خیابان توقف کنم. سریع با پدر حمزه تماس گرفتم که جوابی بگیرم. تلفن برعکس همیشه پاسخگویی نداشت. امیدم نا امید شد. نکند برای حمزه، اتفاقی افتاده باشد؟ نه... نه... حمزه مقاوم تر از این حرفهاست ... حمزه مقاوم تر از این حرفهاست...

با حمیده، خواهر حمزه تماس گرفتم. خوشبختانه، خانم مهندس، مثل آن روزهای تحصیلش کماکان آنلاین بود و سریع جواب تلفن را داد. دنیا را دو دستی برایم کادو گرفته بودند. قند در دلم آب شد و با آب و تاب، ماجرا را برایش تعریف کردم و در آخر، با لحنی سوال گونه، گفتم پس چرا برای آزادی حمزه هیچ کاری نکردید؟ بقیه که آزاد شدند.

- بازجوی حمزه گفته بقیه توی بازجویی ها همکاری کردند، اما چون حمزه همکاری نکرده، فعلن نگهش می داریم...

شادمانه بال در آوردم. از خوشحالی فریاد زدم: حالا ایرادی نداره، همین که در مقابل این بازجوها مقاومت کرده خوبه ...

حمیده جا خورد. تکان خوردنش پشت تلفن را فهمیدم. خواهر است دیگر. هیچ کاری نمی توانی بکنی.به کلمه ای دلش می لرزد و به جمله ای به آزادیت امیدوار می شود. مثل خواهر های خودم.

جمله ام را اصلاح کردم: حالا اگر فکر می کنید کاری ازدست ما بر بیاد، با من تماس بگیرید. می دونید؟ خوشحالی ما از این جهته که حمزه هنوز همون مرد مقاومیه که انتظارش رو داشتیم. امیدمون رو نا امید نکرد...

جملاتم راضی اش نمی کرد. دنبال این می گشت که بگویم انشالله به زودی آزاد می شود. اما به خدا دلم به این گواهی نمی داد. دوست نداشتم به هیچ امیدوارش کنم. تنها می خاستم افتخار کند. افتخار کند به اینکه برادری چنین مرد و بزرگ دارد... برادری که آهن ها و احساس، هردو را به ستوه آورده است...

آری... آهن ها و احساس را ...




موضوع : سياست
نوشته شده در 88/05/16 توسط پ. مهدوی | لينك | |
آرامش؛ برای مرد لحظه های سخت... حمزه غالبی
نوشتن از حمزه غالبی، پشت سیستم، زیر کولر و دور از گرمای این روزهای یزد، در کمال آرامش و بدور از احساسی که او اکنون در بازداشتگاه دارد، سخت است.بهتر که بگویم دور از انصاف. چند روز پیش با پدرش صحبت می کردم. همان روزی بود که پیغام داده بودند 140 بازداشتی آزاد می شوند. مصر بودم که بدانم حمزه هم آزاد می شود یا نه و پدر که تاکید داشت فکر نمیکنم حمزه به این زودی ها آزاد شود. خودش خدا خدا می کرد حداقل حمزه رابرای نیمه شعبان آزاد کنند. اما دل هردومان گواهی می داد که این چنین نخواهد شد و او به این زودی ها بیرون بیا نیست. 

گمان بد نزنم. قصدم این نبود که بگویم حمزه حالا حالاها در آن سلولهای دهشتناک اوین یا هرجای دیگر ِ تحت کنترل یا خارج از کنترل میماند. خواستم فقط یادآوری کنم که آنچه تا به امروز مرا از نوشتن بازداشته بود، همین خیال راحتمان بود از این که حمزه به هرحال این روزها آزاد می شود. همین روزها. شاید تا پس فردا یا شاید هم شنبه ی هفته ی بعد. اما امروز می بینیم که زندان ها در حال خالی شدن است و از حمزه ی ما خبری نیست. گویی قرار است حمزه را برای ابد آنجا حبس کنند. این است که وادارم کرد زودتر هشداری بدهم خودمان را که حمزه ی همه ی ما این روزها در همان بندهایی مانده است که گمان می بردیم روزی خود، میله هایش را خواهیم کند و ایران را خالی از زندانی سیاسی خواهیم نمود. اما هنوز هست و ما سرخوشان، فارغ ازبندهای سیاسی، اینجا، زیر کولرها و اسپلیت ها به قول حمزه در حال «جاستیفای کردن» شرایط خودمان و محیط اطراف هستیم. بی آنکه حتا یک بار به یاد آوریم درد حمزه ها و چون حمزه ها را.

دیروز با حمزه بودن من، با بسیاری از دیگر دوستانش فرق داشت. خاستگاه رشد و تعالی حمزه، من و بسیاری دیگر از دوستانمان زمین شوره زاری بود که امید برآمدن هیچ گیاهی از آن نمی رفت. اما همین زمین خشک و کویری درخت تناوری چون حمزه را پرورش داد که به گمان من در تاریخ سی ساله ی آن دانشگاه بی سابقه است، بگذریم از دوستان کم بنیه ای مثل من که در کنار حمزه و از آبشخور فکری او تغذیه می کردیم و به گمان خود، خوب هم رشد می کردیم، فارغ از اینکه این زمین شوره را نتوان امیدی بستن و این، خاک نیست که حاصلخیز است، بذر است که ارزش و قدری فرای دیگر بذرها دارد.

من و حمزه، در دانشگاه آزاد یزد، در جوی مشابه با فضای سیاسی امروز کشور با یکدیگر آشنا شدیم، سر کلاس ریاضی 1 استاد نواب پور و بحث هایمان از همان جا به کلاس فیزیک 1 و بعدها به الکترونیک و مدار کشید. هردو برق می خواندیم؛ الکترونیک.مثل یحیا و حسین و محمد و بسیاری دیگر، حمزه برای همه ی ما در انجمن اسلامی معنی یافت و از همانجا بود که دریافتیم او آدم این کار است. آدم اینکه با هم جمع شویم و کاری بکنیم کارستان، کاری که دنیای کوچک دانشگاهمان را که آن روزها، در اوج روزهای آزادی ایران، در بند دیو استبداد بود، نجات دهد و ما را به آن سرچشمه ی لایزال آزادی که کم کم همه ی بشر دارد از آن سیراب می شود و ما هنوز تشنه ی یک قطره اش هستیم برساند.

شاید بزرگترین کار حمزه، همین جمع کردن نیروها دور هم بود که منجر به انجام کارهای بزرگی در حد و اندازه ی فکری او و به تبع او، ما می شد. روزنامه فروردین و بعدها روزنامه صفیر فرزندان همین تفکر بودند. بگذریم از صدها نشریه ای که در دوره چهار ساله ی تحصیل حمزه در آن دانشگاه رشد یافتند و همچون میراثی به دست نسل بعد سپرده شدند. بعد از آن بود که طلوع، دیگر روزنامه ی دانشگاه آزاد هم روی دکه های دانشگاه آمد و البته این روزنامه هم از حمایت فکری حمزه بهره مند بود. ...از دیگر فعالیت هایش در دانشگاه آزاد، هیچ نمی گویم. فقط خواستم یادی از روزهای خوش دانشجویی خود با حمزه کرده باشم. 

برای ما، در همه ی آن روزها، حمزه و تفکر جمعی نگر وی، همیشه سرمشقی بود. حتی امروز هم هروقت می خواهم کاری را شروع کنم، روش تیمی حمزه را سرمشق خود قرار می دهم. همه ی آنها که این نوشته را می خوانند، حمزه را چون من کاملا می شناسند و مسلم است که دیگر لازم نیست برایشان از بزرگی و انسانیت حمزه بگویم و حتما لازم هم نیست که بگویم ما ایرانیان اصولا این گونه ایم که تا کسی هست قدرش را نمی دانیم و وقتی که می رود عزیز دردانه مان می شود و برایش می نویسیم و کتابهایش فروش می رود و مقالات علمی اش به 56 زبان زنده ی دنیا چاپ می شود. بله. قصد ندارم برایتان از این هم بگویم.

قصد دارم برایتان از استقامت حمزه بگویم. ازاین که از تکرار خسته نمی شد و برایش مفهوم داشت و از اینکه در مقابل باران سختی ها همیشه مردانه می ایستاد و قد خم نمی کرد. انچه که شاید هیچ یک از ما نبودیم. انسان هایی چون او، همیشه به پایان راه چشم دوخته اند. دیده به این سوی خط ندارند، چشم در راه آن پایان دل انگیزی هستند که کمتر پیش می آید دیگران به آن فکر کنند. این خصیصه است که امروز مرا و بسیاری دیگر، همچون خانواده اش را به آینده امیدوار کرده است. حمزه آنگونه نیست که در مقابل سختی ها و رنج های دوران اسارت سر خم کند. حداقل امیدوارم هنوز چنین باشد. موج دامنه دار اعترافات زیر شکنجه، و چهره ی سران اصلاحات را که می بینی، آنها که همچون بهزاد نبوی، هم در زندان های شاهنشاهی شکنجه شده اند و هم امروز روزگاری را در زندان های جمهوری اسلامی به سر برده اند، این هوا را در سرت می اندازد که با آنها چه کرده اند؟ چه شده که ابطحی ها، عطریانفرها و حجاریان ها می خواهند لب به سخن بگشایند و بر خلاف آنچه تا امروز به آن معتقد بوده اند حرف بزنند؟ با این حال، من، خیالم از بابت حمزه راحت است. می دانم او، همچون دیگر بزرگان اصلاحات، عمل خلافی مرتکب نشده است که مستوجب کیفر باشد و می دانم که او نیز همچون بهزاد نبوی، تاجزاده و بسیاری دیگر، هرگز در مذمت اصلاحات سخن نخواهد گفت.

ما، دوستانش، او را خوب می شناسیم و نیک می دانیم که او، حمزه ی ما، آنقدر دلیر هست که سخت ترین شکنجه ها را تاب بیاورد و چیزی بر خلاف عقایدش نگوید...

عقایدی که روزی، اگر در دل خود بدان راسخ نبودیم، اطمینان داشتیم که کسی، در جایی، در نزدیک ترین همسایگی دلمان، در سینه ی حمزه غالبی بدانها راسخ است....


موضوع : آدم ها
نوشته شده در 88/05/15 توسط پ. مهدوی | لينك | |
میرحسینی که من می شناسم...
دوستان زحمت کشیدند و زحمت میرحسین را به گردن حقیر انداختند. امروز خبرهای خوبی از میرحسین شنیدم. از طریق سایت کلمه. شما هم بد نیست. این فیلم و مجموعه فیلمهای دیگر میرحسین در این سایت و تصاویر رو ببینید.

راستی از مشارکت خبر می رسه که مثل اینکه جوانان هم قراره از میرحسین حمایت کنند. باریک الله به غیرت جوونای مشارکتی




موضوع : سياست
نوشته شده در 88/01/18 توسط پ. مهدوی | لينك | |
بودن به از نبود شدن... خاصه در بهار

خاتمي هم رفت.

خودم خبرش را اولين بار ديدم. البته پيش از ديدن، يک هفته اي بود که مي‌دانستم و دلم رضا نمي‌داد. گمان نمي بردم سيد اينقدر مرد باشد. آنقدر خالص که دل را به درد آورد. اينقدر مخلص که جز خود خود خود خدا هيچ نمي‌خواهد. 

دوستان کانديدايم را تعيين کرده بودند. اما در قرقر شادي و زر زر مهدي، من در اعماق وجودم خاتمي را دوست داشتم و دارم. 

ديشب برايش يک دل سير گريه کردم. يک دل سير. 

بوي بهار پيچيده و ما همه دوست داريم نو شويم. .. مثل بهار و از ديشب تا به حال همه اش صداي شاملوست که در گوش مي‌پيچد... وارتان بهار خنده زد و ارغوان شکفت...در خانه زير پنجره گل داد ياس پير... دست از گمان بدار ... با مرگ نحس پنجه ميافکن ... بودن به از نبود شدن خاصه در بهار ... وارتان سخن نگفت... سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت... وارتان سخن بگو... مرغ سکوت جوجه مرگي فجيع را در آشيانه به بيضه نشسته است...وارتان سخن نگفت... چو خورشيد از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت ... وارتان سخن نگفت... وارتان ستاره بود...يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت ...وارتان سخن نگفت... وارتان بنفشه بود... گل داد و م‍ژده داد زمستان شکست ورفت...

همين...


موضوع : سياست
نوشته شده در 87/12/26 توسط پ. مهدوی | لينك | |
گرگ بيابان... *
وارفته زير ماه 

با همدمان دائميم؛ 

بوته‌هاي ارغوان و وز وز مگس، 

چون گرگ شل که به بوي هزار پرسه آلوده است

جفتم نيامده است 

و در افق 

جز هاپ و هوپ سگ، صدايي طلوع نمي‌کند

(حسين پناهي ) 

اول: بازهم در همان کافي شاپ معروف که نه، در شعبه يکش، با دوستاني چند نشسته بوديم. همه انتقاد کردند از پيچيده و مغلق نويسي‌ام. با لهجه‌هايي که از يزدي فرياد مي‌زد، در قلب پايتخت نشسته بوديم و سيگار دود مي‌کرديم و حقوق شهروندي اين و آن را زير سوال مي‌برديم. گفتند ساده تر بنويس تا در بقيه جاها هم جايي داشته باشي... گفتم از تمام دار دنيا همين تکه گليمي که زيرمان انداخته‌ايد ما را بس... اگر هم بکشيد- همان گليم را مي‌گويم- زمين خدا هست... 

دوم: دوستان گفته‌اند بازهم بنويس. ما را جز اين چنين نوشتن راهي نيست. چون براي همه نمي‌نويسيم. براي آن است که بخواند و اگر فهميد براي خودمان هم بگويد چه گفته‌ايم تا ما هم فهمي مضاف بر فهم خود حاصل کنيم. باشد. بازهم مي‌نويسم. 

سوم: تولد انسان‌ها چيز پيچيده‌ايست. مخصوصن اگر بخاهي تبريکش بگويي. مخصوصن اگر طرف از جنس اناث باشد. مخصوصن اگر از تبريک پيرتر شدن متنفر باشي. و هزار مخصوصن ديگر... ديشب تولد دوستي را در اولين دقيقه‌ي يک سال پيرتر شدنش تبريک گفتم. همچنان زجر مي‌کشم... 

چهارم: دوستان گفتند- در همان جلسه معروف- کسي پايه شود و از ميرحسين بنويسد. گفتند تو بنويس چون هنوز کانديدايت را انتخاب نکرده‌اي. گفتم به چشم. اين هم رکن چهارم دموکراسي که براي ما کانديدا هم تعيين کرد. گرچه ميرحسين از آن گزينه‌هايي است که اگر 40 سالي ديرتر به دنيا آمده بود قول شرف مي‌دهم با پيراهن آستين کوتاه و موي مدل ماهواره‌اي از آن خوشتيپ‌هايي مي‌شد که همه‌ي دخترهاي طرفدار خاتمي را مي‌کشت. من هم اين دوست خوشتيپمان که عکس‌هاي جوانيش - براي دوستي مي‌گفتم- در همان سال‌ها هم کلي از دخترهاي بي شوهر دوران جنگ را کشته مرده‌ي خودش کرده بود را دوست دارم. 

پنجم: چند شبيست که همان چند شب ديوانگي آقايان در ماه به سراغم آمده. البته نبايد اين روزها دوره‌اش مي‌رسيد. فکر کنم باردار انديشه‌اي جديدم. براي همين يکباره ويرم گرفت و ويارم زد و شروع کردم به خاندن از حسين پناهي. ببخشيد اگر زيادي دوزش بالا مي‌زند اين روزها و شايد شاهد چند پست ديگري با شروعي از او باشيد... ياد بچگي‌هايم دارد زنده مي‌شود... 

ششم: عيد نزديک است. ديشب به راننده يک تاکسي گفتم هنوز سال براي خيلي‌ها نو مي‌شود. شاکي بود از دست شلوغي و ترافيک و غيره... و غيره اش را محکم بچسبيد... محکم محکم... 

پ.ن: عنوان پست نام کتابي است از هرمان هسه که تمام زندگي‌ام را مي‌خواست تحت تاثير قرار دهد. اما نگذاشتم... 


موضوع :
نوشته شده در 87/12/24 توسط پ. مهدوی | لينك | |
بيا... اين کليد، حالا مي تواني بروي...
با مهدي نشسته‌ايم. هردو خسته و تنها. فضاي کافي شاپ را دود گرفته. راجع به همه چيز حرف مي‌زنيم. حتا تابوها و غير تابوها. برايم از يزد تعريف مي کند. دو ماهي است که دوري از پدر و مادر را به جان خريده‌ام و اينجا، دور از شهر در خودم پرسه مي زنم. در پوچي محضي که همواره خالي است... گنگي يک گنگ خواب ديده که با فرياد مورچه‌ها* از خواب پريده است... 

مستي پر از خمودگي کار به سراغم آمده و نمي دانم از چه بگويم. حتا حال يادداشت نوشتن براي زير شيشه کافي شاپ را ندارم. گرچه دفترچه يادداشتم را هم نياورده ام. رسمي که اين يک بار فراموشم شده. 

پشت ميز کناري دختري نشسته که از بوي سيگارمان در عذاب است. با موهاي مشکي يک دست و مانتوي تنگي که وادارش مي کند بي توجه به دود سيگارمان در فضاي عذاب آور دايره اي که او را هم شامل شده هم به صدايمان گوش کند و هم بوي تندي مان را تحمل کند. گويي پاهايش را به صندلي بسته اند. با همان دستبندهايي که هرروز در خيابان به دست هزاران دختر مي زنند تا به جرمي که نمي دانم چيست جابجايشان کنند( حداقل در اين ولايت اينجوري است. شايد در يزد هنوز خبري نباشد) 

آه کوتاهي از سينه ام بر مي‌خيزد. به مهدي مي گويم وقتي که مجبوري بند را تحمل کني بهتر آن است که به زندان بان هم خو کني. چون او هم انسان بدي نيست. اما از بد روزگار گرفتار تو آمده است. يا تو گرفتار او. اما چه فايده؟‌ اگر بخواهي هرروز به زندانبان عادت کني عاقبت برايت تبديل به قديسي مي شود که مي پرستي اش و برايش از تنهايي هايت عاشقانه هاي آرام مي نويسي. عاشقانه‌هايي که با تيرا‍ژ بالا به فروش مي رسد تا تو را به نام شاملوي قرن مشهور کند و فراموش کند که شاملو شدن، جزء غير قابل انکاري دارد که همان خو نگرفتن به آواي زنجير است. زنجيري که همان زندان بان بر پايت زده. همان زندان بان... 

دختر مي شنود. گمان نمي برد که موضوع حرف ما او باشد. با همان ابعاد و با همان دلهره از بوي بد سيگار يا دوست پسري که مي آيد و مي پرسد چرا بوي سيگارت عوض شده. يا چه مي دانم؟‌با که بوده اي که چنين بوي مزخرفي مي داده؟ مي بينيد؟‌دنياي ما از کافي شاپ مورد نظر بنده هم کوچک تر است. 

معشوق هميشه پا برجاست. بايد به اين حرف اعتقاد داشته باشي تا بتواني براي زندانبان از خودت بنويسي. گاهي لابه هاي عشاق به پاي معشوق، هکذا حرفهاي حافظانه که اين روزها زياد مي بيني و مي شنوي برايم حکم همين حرفهاي زنداني فوق الذکر را دارد در ستايش زندان بان. زندان بان رهايت نمي کند چون او قانون نيست. تو در بند قانوني. اما نمادش زندان بان است. زندان باني که هيچ اراده اي در رها کردنت ندارد. جز اين که وقتي فرمان برسد دست در جيب کند و کليد همه سالهاي زنجيري ات را در آورد که بيا. اين کليد بختت. حالا هرکجا مي خواهي برو. 

خشمت نمي گيرد از زندان بان. اين بار به درگاهش شکر مي گذاري که عاقبت رهايت کرد. اما تو که هرگز چشم ديدن قانونت از کوري مادر زاد در نيامده که بخواهي قانون را ببيني. تو فکر مي کني زندان بان رهايت کرده. شکوه داري از او که چرا اينقدر دير که ديگر حتا کمرم راست نمي شود چه برسد به چيزهاي ديگر. اما باز هم شکر مي کني و خاک درش را سرمه چشمت و از اين جور خزعبلات که رهايت کرده و گذاشته بروي. گرچه بسياري را ديده ام که پس از رهايي دوباره جرمي مرتکب شده اند تا برگردند و دوباره در بند زندان بان قرار گيرند. تا دوباره به او دل ببازند. 

دوستِ دختر قصه ما آمد. من و مهدي آماده رفتن بوديم. ديوارهاي قصه من آنقدر کوتاه بود که دخترک از حصار پريده بود و داشت دزدکي در فضاي خصوصي ام سرک مي کشيد. همچون همان زندان بان که تمام زندگي ات را رصد مي کند و تو خبردار نمي شوي يا مي شوي و کوري نمي گذارد ببيني. ناگهان سر برآورد که، ببخشيد آقا، دختر قصه شما کي رها مي شود؟‌

جواب دادم: بيا اين کليد. حالا مي تواني بروي...


موضوع :
نوشته شده در 87/12/08 توسط پ. مهدوی | لينك | |
جاگذاشته ها

پيچ جاده را که پيچيد،‌تازه يادش افتاد که چيزي را جا گذاشته است. به پشت سرش نگاه کرد…

بايد مي‌رفت. چيزي جا گذاشته بود، اما بايد مي‌رفت.

گفت: “ تا سيگارت بهمنه، هيشکي زنت نمي‌شه”

اما چه فايده؟‌اوچيزي جاگذاشته بود…

شايد سيگار بهمنش را

 ته نوشت: چندماه پيش که با زمان زاده هردو دلمان خيلي گرفته بود، در کافه سياه و سپيد يا سپيد و سياه شعبه 1 نرسيده به انقلاب اين يادداشت را نوشتم و زير شيشه گذاشتم. خريت کرديم من و زمان. تلفنم را هم نوشتم و بعد خط زدم. 

چند روز پيش، شايد دوهفته، يک نفر اس ام اس زد که شما سيگار بهمنتان را گم کرده ايد؟ پيدا شد؟‌گفتم شايد زمان زاده است که دارد اذيت مي کند يا دوستي ديگر. ... 

گذشت. قضيه از اين قرار بود که يک دختر 28 ساله تهراني که از قضا دوست پسرش هم کرمانشاهي بود اين يادداشت را به نحوي پيدا کرده بود. آن هم خارج از کافه. زنگ زد و دو سه باري حرف زديم. از آن علافها بود که روزي 444444 تا اس ام اس مي فرستند و همه اش هم مي خاهند حرف بزنند. گو اينکه بنده دهانم به حرف زده خشکيده و زبانم به اس ام اس خاندن دوخته شده. 

به هرحال، يک بار هم ديدمش. بسيار مذهبي و خشکه مقدس الکي. از اينها که با تلوزيون مسلمان شده اند و براي گروه هاي استشهادي هم ثبت نام کرده اند. مسلمانهايي که حتا نمي دانند چرا وقتي ... مي شوي اول بايد سمت راست را بشويي و بعد سمت چپ. 

بگذريم از اينکه داشت از دست دوست پسرش به فنا مي رفت و دنبال کسي که نجاتش بدهد و من متاسفانه خيلي وقت است که از پشوتني استعفا داده ام. به هرحال. يک مدت که جوابي ندادم باران فحش بود که بر سر و صورتم از زبان آن خانم بي سواد زير ديپلمي مذهبي که حتا نمي شد جلويش کثافت را اسپل کني بر من باريدن گرفت. 

اين وسط فقط به حماقت افرادي خنديدم که با حربه تلوزيون و چند تا مجلس سفارشي چنين مسلمان شده اند تا شايد دستشان به دنيا يا آخرتي بند شود. اما چه حيف که نمي توان از بعضي ملعبه هاي دنيا گذشت. مثل دوست پسر داشتن.

همين 


موضوع :
نوشته شده در 87/12/01 توسط پ. مهدوی | لينك | |
مترو، امام خمینی
مترو را که بروی و برگردی، فقط از تو رد پایی به جا می ماند که با صادق، پسر خاله ات، در آن دور زندگانیت را حول پدرت بررسی کرده ای و به این نتیجه رسیده ای که پدر هنوز هم دلتنگ آن است که برگردی... اما تو از خانه فرار کرده ای مگر؟ یا شاید با خودت هم قهرِی؟ به هر حال، روزگارت که می گذرد. و تو به جز این چه می خواهی؟ 

شاید اینبار که بیاید، صادق را می گویم، برایش از آن شبهای نماز شب نگویم و شاید داستان روزی را تعریف کنم که هرزه گی کرده ای... 

شاید هم از بهمن 57 بگویی... 


موضوع :
نوشته شده در 87/10/27 توسط پ. مهدوی | لينك | |
مردی برای تمام فصول؟
وقتی که وقت آمدنست و نمی آیی 

مثل تف سربالایی که بر جاذبه غلبه کند 

یا مثل ادراری که به زور جاذبه از مجری نگذرد و بیچاره ات کند

نمی گویی دل تنگ آمدنت شده اند خلقی پس از 20 سال آزگار؟ 

روزگار را ببین که سپیدی مویت را می بیند و به حال ما حتا آسمان هم حال گریه کردن ندارد

 چرا که کریه ترین نقاشی خدا جاذبه را بلعیده است...

و فقط چند مثانه ترکیده از ما به جای می ماند 





موضوع :
نوشته شده در 87/10/27 توسط پ. مهدوی | لينك | |
حرف و حدیث هایی با یک دوست : ( رد و بدل شکسته بسته نوشته ها در خیابان، متر و ...)
الف: 

صبحی نفسی باخته در پنجره ی من بغضی نفسی ساخته از حنجره ی من 

از پیله که در ساده ی دیوار تنیدم  پیداست که پروانه نشد زنجره ی من 

پ: 

در پیله اگر نیست دگر پروانه  اندر غم تو دل مرا پروا نه 

گفتی تو مرا، که زنجره جر زن بود  ورنه بشدی از غم تو پروانه 

الف: 

این درد نفس بند هم آورد ندارد  تاب کشش اش شانه ی هر مرد ندارد 

خوب است که من زن شدم و نیست که گویند  این مرد چرا طاقت این درد ندارد 

پ: 

سنگیم ولی نه آسیاییم، درست  لنگیم ولی نه چرخ چاهیم، درست 

گفتی کشش درد تو را مردی نیست  زن گشته ای و همه گواهیم، درست 

الف: 

مرد از دو جهان اگر که دردی دارد زن از غم او چهره ی زردی دارد 

با آنکه زنست سنگ زیرین شبش  مرد است که ادعای مردی دارد 

پ: 

گر اشک تو سنگی بشکست از سنگم  از دوری دوست من بسی دلتنگم

مرگم بدهد خدا، اگر شاد شوم خوش بال گشایم به برت، دلسنگم! 

الف: 

شعر الف رو فراموش کردم 

دوباره پ: 

در هردو جهان بجز یکی درد نبود  از بهر تحملش یکی مرد نبود 

نیکی ز زنان اگرچه ماندست ولیک  مردی که غمش زن نَبُوَد مرد نبود 


پ.ن: الف همان دوست اس ام اسی است و پ همان من هستم: پ.مهدوی 

پ.ن 2: این قبیل پست ها شاید زیاد تکرار شود. اگر کسی اعتراضی دارد و یا پیشنهادی! مرا درجریان قرار دهد. 

پ.ن3: دوستان هم می توانند در این مشاعره های ناقص الخلقه که یک بی سواد به نام من با عده ای با سواد انجام می دهند شرکت کنند! میل خودتان است. 



موضوع :
نوشته شده در 87/10/23 توسط پ. مهدوی | لينك | |
اسراییل
بازگشت به دوره پیشاسنگی ...

قلبی که سنگ است را هیچ برگشتی نیست

گرچه خون همه ی رگ و پی اش را در بر گرفته باشد

برای مردم غزه می گریی و انسانی را در بند رها کرده ای

تو خود اسراییلی 

به در آ از این صهیون پرستی که صهیون تو همان آخرین کلام است: نه! 

جواب بگو صلح را 

پیش از آنکه در بند جنگ بینی 

انسانی را که به وقت زاده است و ...

بهمن کوچک می کشد... 


موضوع :
نوشته شده در 87/10/23 توسط پ. مهدوی | لينك | |
دست بردار از این میکده سر به سری

سعی می کنم بر این تنهایی سرپوش بی تو بودن را بگذارم. اما ای دریغ... دیدار به قیامت است... ای دریغ 

از وقتی بد شده ام حتا برایم کامنتی هم در خواب نمی گذارد. آن روزها به این می گفتند رویای صادقه... این روزها من می گویم کامنت. چون نه بیدارم و نه هستم که ببینمش... او جای دیگری و من جای دیگری. یکی بهشت و دیگری جهنم... 

غم های زیادی هست. کم هم نیست... نامجو فریاد می زند و جزوه های دکتر تاجیک در باد ورق می خورد. بوی بهمن است که در فضای پیچیده و تو که معترضی که دود ناکامی دارد... دودی ناکام...

صبح تا شب و شب تا صبح. مثل مستها قدم می زنی و می خندی به این بازی روزگار که تو را اینقدر مدرن کرده که حتا دلت برای خودت هم تنگ نمی شود. 

و لحظاتی که آرزو می کنی کاش می شد بیایی و با من باشی تا برایم باز هم نصیحت هایت را مثل ته رختی های بچگی از کامواهای اضافه ی این ژیله و آن بافتنی ببافی و من در همان رویای بچگی بگویم باز هم از هر دری سخنی ... 

رادیو را که بلند می کند اخبار غزه از سر و کولت بالا می روند و با روانت بازی می کنند. اما اصلن فراموش کرده ای که او در کربلای آن روزها با همین حسینی که برایش سینه می زدند قرار گذاشته بود و ما را یادش رفته بود. درست مثل امروز که فکر می کنی یادش رفته و از خاکش فرار می کنی. اما این بار، نمی دانم چیست که در گلویت مثل ماری حلقه زده و راه نفس و اشکت را توامان بسته... واقعن نمی دانم... 

وقتی شب عاشورا از یزد بیرون می زدم تنها فکر و ذکرم این بود که در این خرابات لعنتی جام می ای ردیف کنم و بی خیال همه چیز شوم حتا اسمم... حتا صاحبش. اما نشد. 

این گونه است که نمی خواهی من بدتر شوم... 


موضوع :
نوشته شده در 87/10/20 توسط پ. مهدوی | لينك | |
پس خفه شو...

سگ دوی خیابانهای تهران 

لجن کثیف یک انسان وقتی با دود اتوبوس قاطی می شود و سبزی لزجش به قهوه ای تیره می گراید. 

امام حسین، سپاه و بعد هفت تیر و یا قبل ، هفت تیر... 

شاملوی صبح تا شبی و رفسنجانی و عسگراولادی مسلمان و احمدی نژاد و مسلمانان سوئدی و غزه که خون می چکاند. 

متبرک باد نام تو ... 

حرفی که برای گفتن نداری... 

پس خفه شو



موضوع : روزمره گی ها
نوشته شده در 87/10/15 توسط پ. مهدوی | لينك | |
مچاله به شکل جنین
جمعه که شروع شد، داشتم برای یک دوست اس ام اس می زدم. پنج شنبه که داشت تمام می شد، چند دوست رو پیچونده بودم که موجب ایجاد یک پست توسط دوستان در همین بلاگ شد. اما به جان خودم که نباشم، وقتی قرار باشد بین چند چیز چیزی را انتخاب کنی که بار اول است مزه مزه اش می کنی معمولن چیزی را انتخاب می کنی که اول است. برای همین سعی کردم زیاد  به روی مبارکم نیاورم 

اینکه کنار آب باشی و با دوستی قدم بزنی که خودش از کنار کارون آمده می تواند خیلی لذت بخش باشد. طعم پیتزای بدمزه و اینکه همه جور غذای دریایی دوست ندارد. و بعد هم بستنی با طعم سنتی. می تواند خیلی رویایی باشد. 

یاد آدمی افتادم که گفته بود دیدار به قیامت است. برایش نوشتم که امروز قیامت بود و من بازهم جهنمی شدم. از همان جهنمی هایی که مادر می گفت و نمی فهمیدم. اشکم را در آورد وقتی خاستم از بودنی بگویم که نبود و از نزدیکی تنها و او برایم داستان روح را خاند که آمده بود و بود و همیشه میشد با او همبستر شد. 

لحظه ی غریبی است آدمی که دیگر دارد به هپروت دود می رود و بخاهی دوباره به زمینش بازگردانی... روزهایی که هیچ وقت فکر نمی کنی بیاید. 

در طول راه برای خودم از مرثیه ای برای آمدن و مرثیه ای برای نیامدن نوشتم و صبح که چشم باز کردم خودم را دیدم که گوشه نمازخانه ی یک ترمینال مچاله شده ام. مچاله به شکل جنین. به شکل جنین... 

مچاله به شکل جنین ... 


موضوع : روزمره گی ها
نوشته شده در 87/10/13 توسط پ. مهدوی | لينك | |
مرغ سخندان
کمتر پیش آمده که در یک وبلاگ زیاد دوام بیاورم. داشتم تنهایی های انسانها را دور می زدم تا تنهایی خودم را بیابم. انسانی را دیدم که دلخوش کنک های کودکی را هنوز دوست داشت و وقتی که می نوشت می شد دید که  کودک درونش چقدر شیطانی های نکرده دارد.

گفت بنویس. نوشتم. گاهی اوقات دریای اشک را در یک روند پریودیک ذهنی نمی توان دور زد تا از شوری به تلخی هولستون، آبجوی بدون الکل آلمانی، در کافه ای برسی که شاید جز دیوارهای سیاه و سفید چیزی برای دود کردن ندارد. فقط شادی ای است که نمی آید و دل او را به رنج آورده. من که به نبودنش عادت کرده ام... 

شاید برایتان از غم انگیزهایی بنویسم که داشته اید و به یادتان آوردم که باید از درد کشیدن هم لذت برد. از درد کشیدن برای اندیشیدن به جای گارسنی که هنوز فرق ترک و فرانسه را به قیمت کافه ندانسته برایت آب می آورد تا تلخی ترک را، چه با ضمه بخوانی و چه با فتحه، با شریانی از اکسیژن مونو کربن فرو دهی و دلخوش باشی که بهمن 57 یادآور روزهای زندگی مالیخولیایی جمعی انسان تنهاست که دو نفری یا سه نفری یا چهار نفری هیچ وقت تلخی هایشان را برایت رو نمی کنند. حتا آن روزها که از ترس جانوری اشک به چشم می آورد و می خندی که شادی اشک و شادی جیغ و شادی مردانگی چه با هم قاطی شده اند...

وقتی گفت و گفت که باید بنویسی و جمعم را تفریق شده جمع ببندی، دلم برای خودم سوخت که چرا تا به امروز به فکر نوشتن نیافتاده ام. امروز نوشتم. شاید هر روز بنویسم. بعد از آنکه کلمه را بنویسم و به قداستش شک نکنم که اگر سید مکلا بیاید یا نیاید من فقط برای ساعتهایی کار می کنم که احساس می کنم حرام شده است. شاید مثل امشبی ساعت ده و شاید مثل دیشبی ساعت دو ...

اما از کجا؟ از چه؟ از آوازی که در گلو گیر کرده؟ نه من از خشت خام کوره پزخانه های جفای معشوق به وفای عدو رسیده ام. پس نپرس که کیستم... گرچه همه ی آنها که می خانند شاید مرا بشناسند... شاید...شاید...

تیترهایم جمله بندی ندارد و متنهایم همه پر از همهمه های بودن و نبودنی است که متوهم است. پس زیاد سخت نگیر. این نیز بگذرد... 


موضوع : روزمره گی ها
نوشته شده در 87/10/08 توسط پ. مهدوی | لينك | |

عناوين آخرين مطالب ارسالي
» طوطي هاي معروف يزد
» تاك 14-8-88
» گریه کنم یا نکنم؟
» پاييز
» شهروند محترم
» نايب حسين كاشي
» داستان جالب مهرداد اوستا و نامزدی که با شاه ازدواج کرد
» بهترين جاي دنيا کجاست؟
» عكس قديمي يزد: پهلوان يزدي
» سوال
© 2008 yazdnegar.blogfa.com
Powered By : Blogfa