| HOME PAGE | BLOG ARCHIVE | PHOTOBLOG | RADIO | Articles | photo.net | RSS | English web | العربي وب |
گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم
با این سوال
بی جواب ، پناه به آینه می برم
خیره به تصویر خودم ، می پرسم از کی بگذرم
یه سوی این
قصه تویی یه سوی این قصه منم
بسته به هم وجود ما تو بشکنی ، من می شکنم
نه از تو می شه
دل برید نه با تو می شه دل سپرد
نه عاشق تو می شه موند نه فارغ از تو می شه موند
هجوم بن بست
رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست من از تو می پرسم بگو
بن بست این
عشق رو ببین ، هم پشت سر ، هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست من از تو می پرسم بگو
تو بال بسته ی
منی من ، ترس پرواز تو ام
برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم

شهروند محترم
طبق اطلاع واصله، جنابعالی تحت تأثیر تبلیغات ضدامنیتی رسانههای وابسته به بیگانگان قرار گرفتهاید، در صورت حضور در هرگونه تجمع غیرقانونی و ارتباط با رسانههای خارج از كشور برابر مواد 489، 499، 500، 508، 514، 609، 610 و 698 قاون مجازات اسلامی شناخته میشوید و با شما برخورد قانونی خواهد شد.


مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج میگذارند.
دختر جوان به دلیل رفتوآمدهایی که به دربار شاه داشته، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج میدهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر میشوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی میکنند عقیده او را در ادامه ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمیشود .
تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیهای از اوستا بوده، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار میبیند...
مهرداد اوستا ماهها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کمحرف میشود.
سالها بعد از پیروزی انقلاب، وقتی شاه از دنیا میرود، زنهای شاه از ترس فرح، هر کدام به کشوری میروند و نامزد اوستا به فرانسه. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان میشود و در نامهای از مهرداد اوستا میخواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه او تنها این شعر را میسراید.
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
منی که خودم را میشناسم چه مشخصات فكري دارم. ... منی که میدانم نبايد سرود خاطره ها را گوش كنم... منی که میدانم که بايد مردهشوی تو و هرچه را که به تو مربوط هست و نيست ببرند ... اين چه اشتباهی بود که کردم؟
ياد دهخدا افتادهام که آن روز داغ در كتابش نوشته بود: يادآر ز شمع مرده ياد آر.
میخواهم اشک بريزم اما نمیشود ... تمام زورم را مي زنم كه اولين قطره اشكم بيايد. دلم را به تخيل غوغا گرم مي سپارم... رحم ندارد اين تخيل من تا اعماق ناكجا آباد مي رود. آن جاهايي كه ديگر تخيل هم به چراغ قوه نياز پيدا مي كند. چراغي براي روشنايي شهر.
بايد اين امپیتری پلير را از گوشم در بياورم. نمي شود ... مثل جان كندن مي ماند اين كارها...
دلم هورمون زنانه مي خواهد...
این طوری نگاه نکن! همهی سوالهایت را که نمیتوانم جواب بدم... اصلا به من چه که نمی دانی! باید بزرگ شی! باید با خودت لج کنی تا یه چیزهایی رو بفهمی. باید یاد بگیری که چطور میشه بین خطوط هم زندگی کرد.ندیدی باید تبلیغ کرده اند بین خطوط رانندگی کن! حالا تو نمی خواهی بین خطوط زندگی ات زندگی کنی! روی خط بودن که هنر نیست... باید حواست به دلت باشه. آخ که گفتم ... این را حتما بشنو. حواست باشد ها! که شرمندهاش نشی...من سایهام، دنبال تو! خودت باش و زندگی کن. میفهمی چی دارم میگم... هی چشمهایت را باز کن.
قربان تو فرزانه

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده . مساعدت را
( براي كومك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد .
فغان از صاحب خر برخاست كه " تاوان بده !"
مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد ، بن بست يافت . خود را به خانه يي درافگند . زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هياهو و آواز در بترسيد ، بار بگذاشت ( سِقط كرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نيز با صاحب خر هم آواز شد .
مردِ گريزان بر بام خانه دويد . راهي نيافت ، از بام به كوچه يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت . مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد ، چنان كه بيمار در حاي بمُرد . پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست !
مَرد ، همچنان گريزان ، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند . پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد . او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست !
مرد گريزان ، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه " دخيلم! " . مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود . چون رازش فاش ديد ، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت : و چون از حال و حكايت او آگاه شد ، مدعيان را به درون خواند .
نخست از يهودي پرسيد . گفت : اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است . قصاص طلب ميكنم .
قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست . بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند !
و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد ، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد !
جوانِ پدر مرده را پيش خواند . گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد ، هلاكش كرده است . به طلب قصاص او آمده ام . قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است ، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است . حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي ، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني !
و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود ، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد !
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد . حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند . طلاق را آماده باش !
مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد ، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد .
قاضي آواز داد : هي ! بايست كه اكنون نوبت توست ! صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد : مرا شكايتي نيست . محكم كاري را ، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا از كره گي دُم نبوده است !
از " كتاب كوچه " ، اتْر احمد شاملو
به همت کمانگیر و دوستاش

امسال تی وی ایران ۹۰ فیلم سینمایی برای ایام تعطیلات در نظر گرفته است. چند روزی هم مهمان یزدی ها هستم متوجه شدم شبکه استانی یزد هم که اسم تقریبا بی معنایی به نام تابان دارد هر روز ساعت ۱۴ فیلم دارد.در مجموع رسم حسنه ای است این فیلم های سینمایی. اما در این لیست که [اینجا می توانید بخوانید]فیلم های سینمایی نوروز را معرفی کرده متوجه شدم فیلم برنده اسکار۲۰۰۸ به نام میلیونر زاغه نشین [که میلونر آس و پاس هم معروف است] قرار است ۶ فروردین از شبکه اول از ساعت ۱۶ تا ۱۸ پخش شود. منتظرم این فیلم را با نسخه ای که من دیده ام مقایسه کنم. از این کار تی وی خوشم آمد.
پی نوشت: فیلم را امروز ۵ شنبه از سیما دیدم، خوشم اومد.
اولین بار که آن را شنیدم جایی بود میان آسمان و زمین یعنی در دل کویر. جایی تقریبا ۷۰ کیلومتری شمال غرب یزد نزدیک ندوشن. شوره زار بود و تنهایی . از نوع همان تنهایی های که دکتر شریعتی در کویر دیده بود. جای که خارهای مغرور به کف بیابان چسبیده اند و سر به آسمان گذاشته اند. آنجا بود اولین جایی که شیدا شدم. شیدای شیدا.
جایی میان پیدا و ناپیدا بودن. به قول شاعرش پيداي نا پيدا شدم و چیزی نمانده بود روبروی چشم خانواده و در جایی که بادشدید دل آدم را از میان صحرا به آسمان می برد به پایکوبی برآیم و رقص سماع کنم. همان که در تی وی ترکیه دیده بودم. خیلی اتفاقی شنیدم که پيداي نا پيدا شدن چه حالی دارد، چه ریتمی و چه ضرب آهنگی. واقعا نیز چنین شدم. و امروز هم در حالی که از همان بیابان گذشتم چنین شدم.چه زیبا خوانده است شهرام ناظری [هرچند کار ناصوابی است] از اینجا بشنوید تصنیف شیدا شدم
پی نوشت: این ترانه را از طریق دوست یزدی شنیدم. خیلی جالب است. یک آهنگ پاپ به لهجه یزدی به نام مخام برم[لینک دانلود فایل زیپ با پسورد saheli]
پیشنهاد می کنم فیلم مستند"شعله های بهار" ساخته علی عطار که از برنامه آپارات بی بی سی فارسی پخش شده و تکرار دارد ببنید.
این فیلم به زندگی و رسومات شهروندان زرتشتی یزدی در روستای چم و مبارکه شهرستان تفت می پردازد. برایم خیلی جالب بود و مهمتر از آن اینکه زرتشتی ها به راحتی هرچه تمامتر کلیه رسومات و آیین های دینی خود را انجام می دهند. حداقل در این فیلم اینچنین روایت شده بود. خوش بودن ورقص و آوازشان که دیگر هیچ.
به عروسي آمده ام در شب ميلاد. هرچند به جشني در برج ميلاد هم دعوت بودم ولي نتوانستم به دعوت عروسي برادر دوست دوران دانشجويي ام جواب رد بدهم.
از اولين برخورد به او گفتم دلم مي خواهد شبي در روستاي تو باشم و او گفت حتما و حالا بعد از گذشت 7 سال اين تعارف رنگ واقعيت گرفته است.
چهار نفريم و به ظن برادرزن عروس، "سانتي مانتال".آدم شهري هستيم و در ده غريبه. مردم با مويايل و كامپيوتر بيگانه نيستند ولي هدفون و موي بلند يكي از پسرهاي همراه و رنگ و لباس هاي تيكه به تيكه، گردنبد پسرها، بوي ادكلن تند و رپي و ادا و اطوارهايمان كاملا خط تمايزي بين ما و ديگران گذاشته.
در سه روزي كه روي سر فرناز خرابيم يا ما عوض مي شويم يا مردم. زنان لباس هايي مي پوشند كه زيباست و اساطيري. مردان چنان شال و قبا مي كنند كه حس خاصي به تو دست مي دهد.
رسم و رسومات در همه جا جلوي خورشيد سادگي يك مراسم را گرفته ولي مه آلود بودن روستا بيشتر حال مرا گرفته است.
هوا خنك است بدوم كاپشن و كلاه من حداقل بيرون نمي روم. تماشاي رقص دسته جمعي دختركان و زنان خيلي جذاب تز ار تانگوي دونفره. است با اين حال رقص مردنشان چيز ديگري است.
قلعه زو يكي از روستاهاي شهركلات خراسان است و كلي منظره جالب دارد. اين عكس مجاور هم عكس عروسي كه ما رفتيم نيست. عكسي است كه از آرشيو دوستي انتخاب شده تا موجب ناراحتي كسي نشوم.
موقع بازگشت در رستوراني توقف كرديم كه اين شعر كه گويا از ابن حبيب حقوقي است به ديوارش نوشته بود:
زندگي هيچ است خلقت ديدن است
در هيچ بودن هيچ هستي جاري بودن است
زندگي تكرار نيست لحظه است
اين دم را دميدن كل قصه است.
اعلام كانديداتوري آقاي ميرحسين موسوي هم مبارك باشد
جمجمه ام را هميشه پر از آدم هايي مي بينم كه در هر موقعيت از من داراي موقعيتي هستند. گاهي همه آنها مثل دانشجويان ساديسمي در حال بلند خواندن متن و حفظ كردن آن هستند. هميشه در هم لوليده اند مثل رگ هاي مغز ولي هيچ گاه نتوانسته ام چهره آنها را تشخيص دهم. بعضي مواقع برايم دست تكان مي دهند، مي خندند، با هم اخم مي كنند، توي سر هم مي زنند، گاهي خوابند و صدها حالت ديگر . الان فكر مي كنم در حال قدم زدن هستند آدم هاي جمجمه من.
* به دوستي گفتم اگر گفتي چرا در اين وبلاگ اينقدر وا رفته ايم؟ گفت نه! گفتم اگر وا نرفته بوديم بايد مي پرسيدي!
دلم براي يزد مي سوزد نه آن كه يزدي باشم! از اينكه چقدر از لحاظ بصري بكر مانده. اي كاش اي كاش روزي يزدي شوم و قلمم را براي به تصوير كشيدن همه يزدي جوهري كنم. اي كاش ...


آقاي علي خواجه اسطرخويي - وبلاگ محيط زيست بافق
هر کسی دنبال خبر می گرده
بهش بگین عشق داره بر می گرده
عشق میاد ، همین روزها خیلی زود
عشق میاد ، تازه می فهمیم کی بود
وقتی میاد ، دور و برش شلوغ نیست
این دفعه حتما ، خودشه ، دروغ نیست
وقتی میاد ، زندگی آسون می شه
میاد و تو خونه ها مهمون می شه
هر کسی دنبال خبر می گرده
بهش بگین عشق داره بر می گرده
عشق میاد ، همین روزها خیلی زود
عشق میاد ، تازه می فهمیم کی بود
عشقه دیگه ، فقط یکم پیر شده
از عاشق ها یک خورده دلگیر شده
عشقه دیگه ، فقط تو هیچ قابی نیست
شبیه این عشق های قلابی نیست
عشق و نامه های راه دورش
عشق میاد ، عشق و دل صبورش
میاد و این پنجره ها وا می شه
دلخوشی گم شده پیدا می شه
عشق میاد ، شهر رو خبردار کن
این رو برای همه تکرار کن
شاعر امیر پیرنهان

قبلا شنیده بودم بادگیر یزد توسط عرب ها در حال ثبت شدن در یونسکو به نام یک اثر باستانی عربی است. دیروز در حال ویزیت کردن سایت های مختلفی بودم ناگهان مستفیظ شدم این بار باقلوای یزد را بردند.
سایت فریا در مطلبی مدعی شده باقلوا برای ترک هاست و مردم ترکیه صاحب آن هستند. و بعضی شهرهای ایرانی و البته عربی فقط طرفدارانی دارد و بعد هم طرز تهیه اش را با کمی اشکالات عمده شرح داده است.
به نظرم بدک نیست اگر جشنواره شیرینی های اصیل یزدی برگزار شود تا هم در آستانه عید نوروز گردشگرانی جذب کنید و هم شیرنی هامان را بفروشیم و شاید ترک ها بی خیال باقلوای شوند. حال کردید این ایده را؟
آن مرد از باران آمد
او بی تردید و با تدبیر آمد
آن مرد فرزند فاضل و با تقوای امام است
او یار امام و شهیدان است
او از مردم و با مردم است و برای مردم با همان عهد پیشین آمده است
او با رای من و تو
در دومین دوم خرداد (22خرداد) ردای خدمتگزاری را مجددا بر تن خواهد کرد
نام او یادآور استقلال ، آزادی و جمهوری اسلامی است
آن مرد آمده است و منتظر ماست که او را همراهی کنیم...
به یمن مقدم آن مــرد پر برکــات ....... ورق خورد اینک نوین صفحات
کنون که آمده است خاتم دل ها ...... صفای مقدم بارانی اش صلوات
فایل صوتی سخنرانی خاتمی و اعلام کاندیداتوی وی را با کلیک کردن بر اینجا دانلود کنید
به دليل ذيق وقت از وبلاگ بهار نو كپي كردم
البته نمي دانم با چه ادبيات و يا واژه هايي از شما بخواهم مطلب قبلي را فراموش كنيد. وقتي از حوادثي كه بعد از انتشار آن رخ داد با خبر شدم كلي خنديدم .البته اميدوارم به كما رفتن مديروبلاگ را فراموش كنيد.
البته بايد ياد آور شوم زمان زاده مدت زماني است در "كما"ي فكري به سر مي برد. طفلكي فسيل شده است. با اين حال اين "واقعيت" هيچ گاه كار عبث و زشت مرا توجيه نمي كند.
البته تاكيد مي كنم وقتي "جو" گير مي كند نتيجه اش شرم آور مي شود.
البته من به تنهايي مقصر نيستم ولي به حكم مديروبلاگ يك هفته ممنوع القلم شدم.
البته ديگر بايد مرا بخشيده باشيد... درست است؟
البته...
امروز عصر باخبر شدم وبلاگ نويس يزدنگار آقاي زمان زاده در سانحه اي عجيب راهي بيمارستان شده. از جزييات ماجرا اطلاعي ندارم و لي الان در بخش مراقبت هاي ويژه آي سي يو بستري است.يك پا و دستش به همراه 7 دنده قفسه سينه اش دچار شكستگي شده. كسي كه تلفن همراهش را جواب داد گفت فعلا در كماست، هرچند اميد زيادي به بهبودي اش است. برايش دعا كنيد
فرق دل درد با درد دل چیست؟
من امروز به خاطر دل دردم مجبور شدم با دکتر ناکسی درددل کنم
دوستان و دشمنان خبرنگار و روزنامه نگار بدانند و آگاه باشند ثبتنام سي و نهمين دوره آموزش كوتاهمدت رشتههاي روزنامهنگاري و گرافيك مطبوعاتي از 21 دي 87 در دفتر مطالعات و برنامهريزي رسانهها آغاز ميشود.
نشاني دفتر: تهران، خيابان شهيد دكتر بهشتي، خيابان پاكستان، كوچه دوم غربي، شماره 11، طبقه دوم، معاونت آموزشي، تلفن: 88730413-88738564،
*بهترین پستی که در این دوران بیمزگی میتونم بذارم، اینه که ازتون تشکر کنم، بهخاطر اینکه اصلاً به روم نیاوردین! خیلی ممنون
*حضرت عزیزی میفرماید:
"ضایعترین فامیل:خارشوئر
ضایعترین دوست:همخدمتی"
اینهم به افتخار خاطره های بی مزه دوستمون!.
امروز از آن روزهايي بود كه دلم از دوست و خويش تهي بود.
دلم مي خواهد تو يك كافه دودگرفته در تاريكي بنشينم و طعم گس دود سيگار ميزهاي بغلي را مز مزه كنم.
- اين كارها خوبيت ندارد دختر...(اين ديالوگ را مادرم گفت)
دوره ارزاني است
چه شرافت ارزان
تن عريان ارزان و دروغ از همه چيز ارزانتر
آبرو قيمت يك تكه نان
و چه تخفيف بزرگي خورده است قيمت هر انسان
... نوشته خودم نيست تخيلات يك نويسنده است
© 2008 yazdnegar.blogfa.com Powered By : Blogfa |