دیروز روزنامه «خبر» گزارشی داشت از قبرستان تهران بزرگ و اینکه اختلاف قیمت قبرهای اغنیا و فقرا چیزی حدود 17 میلیون تومان است. یعنی تقریبا 8، 9 برابر وام ازدواجی که صندوق مهررضا اعطا میکند. طبیعتاً این قیمتها مربوط به قطعههای عمومی است و ربطی به مقبرههای خصوصی و خانوادگی ندارد. تفاوت قطعات عمومی و مقبرههای خصوصی از تفاوت قیمتهای حمام عمومی و نمرههای قدیم هم بیشتر است و قیمت بعضیهایشان آنقدر صفر دارد که خواندن عددش از سواد ما خارج است.
به هر حال اختلاف طبقاتی اموات موقعیتهای گوناگون و جالبی را پدید میآورد. در ادامه نگاره بخوانيد
پشت پرده رد صلاحيت شركت پيشگامان كوير يزد از مزايده خريد مخابرات ايران - گزارش
اردكان شهري كه صنعتي مي شود-گزارش
به احترام چراغ هاي قرمز - يادداشت
ضعيف كشي در صدا و سماي يزد- گزارش يك نهاد نظارتي در خصوص گزارش 30/20
دلتنگي هاي ائمه جمعه استان – گزارش
اعتراض به مذاكره با آمريكا - ديدگاه
گوشت هاي ناسالم در بازار گوشت يزد- گفتگو
آمادگي براي افزايش دوهزارتوماني قيمت گوشت قرمز در استان - گزارش
گزارشي از قيمت هاي بازار ميوه استان
ايمني جاده ها، روياي دست يافتني - يادداشت
قول آقاي وزير: چالش هاي صنعتي اردكان مرتفع مي گردد - گزارش
روضه خوان هاي وارداتي - يادداشت
تهراني ها قهرمان يزد شدند - گزارش
پياده روي خانوادگي با طعم جايزه - گفتگو
6 شاخه گل رز براي سيد – يادداشت
مطبوعات محلي يزد وفرصت های از دست رفته - گزارش
موضوع : نشریاتبه نظرمی رسد اگر موارد زیر در دستور كار سیاستگذاران فرهنگی و مطبوعاتی كشور و نیروهای موثر رسانهای قرار گیرد، در تحول فضای مطبوعاتی كشور تاثیر بگذارد :
هر يك به نوعي به احمد آقاي 47ساله چشم دوخته بودند. . اينك خبرها از انتصاب آقاي محمود عاليشوندي حكايت دارد. گوگل او را نمي شناسد هرچند، چند خطي مبهم از او سراغ مي گيرد. دستيار صحنه لباس در فيلم آخرين نبرد به كارگرداني بهمني در سال 76 حكايت دارد. البته نام او در ليست شهداي شيرازي هم وجود دارد. مسعود هم مي گويد او قائم مقام صدا و سیمای مرکز کرمانشاه بوده است و اين يعني با يك مرد رسانه اي سركار خواهيم داشت، به قول آقاي مشيري، خوش به حال غنچه هاي نيمه باز!
اهالي رسانه يزد مي دانند امروز روزنامه كيهان در يادداشتي به قلم آقاي محمدرضا حائري زاده نسخه آقاي عجمين را پيچيده است. اين مقاله به وزير فرهنگ و ارشاد ضرب الاجل تغيير داده است و من شنيدم كه وقتي وزير محترم مطلب را خوانده، دستور حكم براي مديركل جديد را صادر كرده است.
به هر حال مقاله تاثيرگذار آقاي حائري زاده كار دست اقاي عجمين وبلاگ نويس داد.نكته جالب آنجاست كه اين داستان تلخ براي آقاي عجمين درست در يك ماهگي سن 47 سالگي ايشان اتفاق افتاده است.البته ايشان هم به سبك همه مديران از اينكه سلب مسئوليت شد اند خشنود خواهند بود.
روحش شاد و راهش ... .

يكي از برگه هاي تقويم امروز را - 25 مهرماه- سال گشت فوت فرخي يزدي مي داند. نوشته اي پيرامون زندگي او كه در يكسال پيش براي "دوهفته نامه روز دوم" نوشتم اينجا بخوانيد. گاهي نگاه مي كنم به زندگي او و مي پرسم ما ميراث دار او هستيم يا ميراث خوارش؟
موضوع : آدم ها
در جمع هاي دوستانه با همكارانم هميشه در توضيح يك سوژه، مثال چاله هاي خيابان را مي زنم. كه مثلا براي پيگيري اين موضوع سراغ چه كساني برويم. هيچ وقت به عنوان يك مثال كاربردي مدنظر قرار نمي گرفت.ولي در حال حاضر شهر يزد شديدا به خواندن گزارشي در مورد چاله ها ريز شهر و دغدغه هاي بزرگ مسئولان شهري نياز دارد.
در اين گزارش بايد مردم بخوانند كه دغدغه هاي بزرگ مسئولين شهر مثل ايجاد خط مترو، احداث تقاطع هاي غير همسطح و ... مانع پرداختن سيستم مديرتي شان به مشكل ريزي همچون چاله هاي سركوچه ها شده است. تركهاي خيابان ها كه يك مسئله عادي است.
خواندني: ستون طنز هفته نامه آيينه يزد- شماره 146
موضوع : شهرهيج روشي و قائده اي براي دركس ماهيتش ندارم. روش من در درك مسائل رياضي تبديل ماهيت آن به مسائل مختلف درك پذير بود. يعني مسئله را به نحوي به مسائل زندگي ام مرتبط مي كردم. اين يكي اسير اين ترفند من نمي شود. اين لعنتي چرا هر عددي نصف مجموع دو عدد اين طرف و آن طرف خودش مي شود؟شب ها خوابش را مي بينم.
محض اطلاع: اين روزها دارم از مسلك اخبارپرستان خارج مي شوم.
موضوع : روزمره گی هارييس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهريار گفت: عملياتي شدن طرح ساخت ساختمان مطبوعات در شهريار موجب صرفهجويي در هزينههاي ماهانه دفاتر نمايندگيهاي مطبوعات شهرستان ميشود.
محمدعلي جعفريان در گفتوگو با ايسنا گفت: اگر اين طرح با شرايط پيشنهادي اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهريار عملياتي شود دفاتر نمايندگيهاي مطبوعات در شهرستان ماهانه حداقل 250 هزار تومان صرفه جويي در هزينه خواهند داشت.
موضوع : رسانه
سيد ضياء طباطبايي يزدي روزنامه «شرق» را طبق نوشته خود او، با هدف خدمت به وطن و اصلاح اوضاع و ترقي ايران، در اين روز در سال 1288 (100 سال پيش) در تهران منتشر ساخت. گوشه اي از هزينه اين روزنامه را زرتشتيان ـ عمدتا زرتشتيان يزد ـ كه در آرزوي پيشرفت ميهن بودند، و پس از دريافت اين تعهد از ناشر كه جز براي وطن قلم بكار نخواهد برد برعهده گرفته بودند. «شرق» به دو زبان فارسي و فرانسه منتشر مي شد. در آن زمان، ناشران و اعضاي تحريريه نشريات ايران با اصول و قواعد ژورناليسم و گرامر و سبک نگارش آن آشنايي کامل نداشتند و بعضا تصور مي کردند که روزنامه ابزاري براي بد و بيراه گفتن است و چون «شرق» سيدضياء از اين راه برفت بيش از يك سال عمر نكرد. سيدضياء تقريبا بلافاصله پس از توقيف «شرق»، روزنامه «برق» را به جاي آن و با همان روش منتشر ساخت.
وي كه در فرانسه تحصيل كرده بود در سال 1299 در پي كودتاي قزاقها، نخست وزير شد.سيد ضيا كه در سال 1300 از ايران تبعيد شده و در فلسطين زندگي مي كرد هفتم مهر 1322 به ايران بازگشت و از يزد نماينده مجلس شد. با رفتن سيد ضياء روزنامه او - رعد و درحقيقت جانشين سوم «شرق» هم با او رفت. زيرا روزنامههاي ايران "شرکت سهامي و حتي نسبي" نيستند که با رفتن ناشر باقي بمانند و بکار ادامه دهند.
94 سال پس از انتشار «شرق» از شهريور ماه 1382 روزنامه تازه اي تحت عنوان «شرق» در تهران کار انتشار خود را آغاز کرد.
اگرچه سید ضیاء طباطبائی یزدی 11سال بعد از انتشار «شرق»، نخست وزیر ایران شد ولی «شرق» برای نویسندگان دهه 70 و 80 خود خوش یمن نبود چراکه پس از توقیف چندباره شرق در این سالها نیز بسیاری از مدیران، نویسندگان و خبرنگاران آن یا به زندان رفته اند و یا اینکه ممنوع الفعالیت و یا بیکار هستند. در حالی که چند روز پیش رسانه ها از رفع توقیف شرق خبر دادند، باید دید روایت صد ساله شرق ادامه می یابد یا خیر؟
منتشرشده در: شماره 22 دوهفته نامه روز دوم - زمان انتشار هفت مهرماه 1388
موضوع : رسانهنكته: شب 5شنبه همراه اقاي مهدوي خواستيم يك قهوه اي در محل ارومي بخوريم. تقريبا دو ساعتي كل شهر را گشتيم. كافه آفريقا، كافي شاپ تاك و چند جاي ديگه سر زديم. هر كدومش عيبي داشت. بي خيال شديم رفيتم هتل راه ابرشيم شب نشيني كرديم. اين شهر زيادي بي مزه شده
موضوع : روزمره گی هانمايي از صفحه اول شماره 22
در این شماره روز دوم می خوانیم :
- برای غبارزدایی کشور از حوادث اخیر تلاش کنید
- مقام معظم رهبري: اخلاق حسنه، مهرباني و برادري نياز جدي جامعه است
- مدیریت استان تمایلی برای استفاده از نظر نمایندگان ندارد
- ارتباط با آمریکا ، آرزوی اصلاح طلبان است
- شيوع آنفلوآنزا به دليل گناه مردم است
- روايتي 100 ساله از يك نام
- جای خالی یزدیها در کابینه دهم
- باید حرمت خانواده امام حفظ شود
- برخی خود را بالاتر از ولایت فقیه می دانند
- پررنگ ترین حاشیه راهپيمايي قدس
- معدن مس عامل شيوع بيماري " اماس"
- دیدگاه يحييزاده در مورد تغییرات مدیریتی استان
- بعد از هفتهها بی اعتنایی؛ مدیران شهر از امام جمعه يزد دلجویی کردند
- حذف پيشگامان كويریزد از بزگترين معامله اقتصاد ايران
- خبركوتاه
- تسهيلات 210 ميليون يورویی دولت به شرکت مولد برق يزد
- صادرات استان رشد منفی داشته است
- مجلس، اقتصاد و صنعت یزد را بررسی میکند
- اوليا: حرکت های صورت گرفته در زمینه انتقال آب به استان،رضایت بخش نیست
- مشكلات ريشه دار كم آبي در استان
- مديرعامل موسسه كوثر يزد: ماندگاري و پايداري يزد در گرو آب است
- تولید محصولات کشاورزی اقتصاد محور باشد
- تصمیماتی برای رفع مشکلات محله شریف آباد اردکان
- تجهیز باغات اردکان به سیستم جدید آبیاری
- تصمیماتی برای حفظ دبیرستان شرف اردکان
- تبریک تابش به کنکوریهای استان
- دستگاه سی تی اسکن و دیالیز برای بیمارستان ضیایی
- بايدهاي توسعه زيرساختهاي شهري
- آبادگر یا ویرانگر /جامعه شناسی مراکز بزرگ خرید در یزد
- مهر، تبلور مهربانی
- شعار زدگي در عرصه فرهنگ و هنر يزد
- وحشي بافقي" گمنام ترين شاعر معروف
- یک شهر بدون سینما
- گوهر پند
در ضمن مي توانيد از نسخه اينرنتي و رايگان نشريه در آدرس http://roozdovom.blogfa.com استفاده كنيد.
موضوع : نشریاتسرم را روی کی برد می گذارم. سیگارم دارد به ته می رسد و دستم را می سوزاند. همان دستی که پایین افتاده و دارد داستان نوشته هایم را برای سیگار تعریف می کند. سرم به جای دستهایم می نویسد و ادیتور نمی تواند بفهمد منظورش چه بوده. نوشته پر از غلطهای تایپی است که ادیتور زیرش خط قرمزی کشیده. اگر قرار بود سرم به جای دستهایم در تمام طول سالهای دبستان بنویسد حتمن تمام بیست های دیکته به صفر می نزدیک می شدند.
جز جز سیگار دستهایم را شل می کند و پاهایم آن پایین ها ته سیگار را می جورد تا خاموشش کند. پاهایم فکر می کنند تا بهترین موقعیتی که ته سیگار در آن افتاده را بیابند. ره به خطا می برند و دائم همدیگر را لگد می کنند. فکر می کنم اگر قرار بود بقیه تصمیم های زندگی ام را هم با پاهایم بگیرم حتمن امروز درچاه ویلی افتاده بودم که بیا و ببین. گرچه همین امروز هم در چاه ویلم. اما تحمل این یکی به نظر سخت تر می رسد.
چشمهایم روی کی برد خمار می شوند و به هپروت دکمه های سیاه با برجستگی های سفید و آبی می روند. دیگر کنترلی برروی آنها نیست و بیشتر از هرچیز به توهم همان دکمه ها فکر می کنند. شاید عضوی ناتوان تر از آنها برای من قابل تصور نباشد. گرچه بارها و بارها به کمکم آمده اند...
نوشته را از سر می گیرم.
دستهایم نا فرمان شده اند. دیگر به میل من نمی نویسند. بیشتر از آنکه از رییس دستور بگیرند برای خودشان می نویسند و خاطره نگاری های این روزهایم بیشتر به رنج و الم دستها و احیانن دیگر اعضایی که با دست ها لابی دارند و بده بستانهایی هم احتمالن در کار است دیگر....
نوشته را خط می زند. بر می گردد و دوباره تصحیح می کند. نمی گذارد زیاد از او بنویسم. دلم برایش تنگ شده. نمی گذارد برایش چیزی بنویسم. دستهایم معتقدند اصولن کسی وجود ندارد. مغزم توهم زده. این را از یکی از یادداشتهایشان در نیمه شبی از خرابحالی ام نوشته بودند. گویی توهمات مغز هوا زده ام را در درگیری های خود با ذهنم دریافته اند و می دانند که اگر اویی وجود داشت اصولن دلتنگ شدن و رفع آن راه های دیگری بجز نوشتن هم داشت. اما کسی چه می داند در مغز یک انسان چه می گذرد؟ مخصوصن اگر دست باشد و تنها برای اجرای اوامر دیگری خلق شده باشد.
دوباره از خودش می نویسد و اینکه این روزها از آنها زیاد کار میکشم و بحث را حتا به انجمن دفاع از حقوق اجزای بدن می کشاند و اینکه به هرحال وقتی کارت اهدای عضو داری باید حواست به این باشد که عضو بدرد بخوری را تحویل بدهی نه اینکه بدنی آش و لاش که دیگر به کاری نیاید.
صدای پاها در می آید. و دست راست هم می نالد که تا به حال چندین بار کودکانه مرا شکسته ای و از رنج پاها نپرس که به خاطر ندانم کاری تو یک سالی را راه نرفته اند و برای التیام خودشان را به تیغ هرجراح زبر دست و غیره ای سپرده اند. دستی که سیگار را می گیرد از این می نالد که سالهاست مرا معتاد کرده ای و هروقت که خاسته ای شاخه گلی را با من هدیه دهی یا چه میدانم دست در شلال موهای دلبری کنی بوی گند کثافت کاری ات مرا و او را آزرده است. اما گویی از یاد برده است که همه ی دلبرکانی که من دست به دامانشان شده ام اغلب خود سیگاری بوده اند و بوی سیگار گرچه بهمن کوچک است چندان اهمیتی برایشان ندارد.کل جمله را خط می زند. گاهی اوقات نقش اداره سانسور را هم خارج از فرمان مغز بازی میکنند. بیشتر هم کار دست چپ است. خودش را نزدیک تر به قلب می داند و از گلوله ای که به قلبم شلیک شود و ابتدا او را از خون خوردن بیاندازد هراسان است.
شانس آورده ام که ریه بجز خس خس کار دیگری نمی تواند بکند و راز دل گفتنش برای دست همیشه از راه مغز می گذرد. دیگر ارتباط درون سیستمی را شانس آورده ام که در بدن ندارم. سیگنال های خس خس و آه و ناله به وسیله سیمهای عصبی جابجا می شوند که باید ابتدا از مخچه بگذرند که خدا را شکر این یکی هنوز به فرمان مغز است...
زنجموره های دستها را بی خیال می شوم. دوباره به نوشتنم بر می گردم. در خیال خودم آخرین روزها را متصور می شوم. روزهایی که آمدن و رفتنشان با من نیست. کاش میشد آن روزها را پیش پیش دید و نترسید از رسیدنشان. ترس بر دستهایم حاکم می شود. اصولن موجودات خائفی هستند. می ترسند از بودن در کنار من در آن روزها. گرچه برایشان تمهیدی اندیشیده ام. اما ول کن معامله نیستند. می خاهند وادارم کنند از کشور خارج شوم. آخر معتقدند هنوز تکنولوژی پیوند اعضایی مثل دست به کشور نرسیده و احیانن پس از مرگم به خاک بدل می شوند. اما زهی خیال باطل. همیشه فیلم بازمانده را در ذهن دارند. میترسند سربازی برسد و من را از آنها جدا کند. به جرم داشتن انگشتری. حتا یک انگشت را هم بر نمی تابند. دستبند از هرجنس باشد را تحمل نمی کنند و انگشتری را هم. حتا آن روزها که دستبند قانون به دست داشتم می ترسیدند و لرزششان بر تمام نوشته هایم حاکم بود. آنقدر که از من قول گرفتند اگر به مرگ محکوم شدم یا در معرض تیر اندازی قرار گرفتم به هیچ وجه آنها را پناه صورتم نکنم و بگذارم گلوله به دیگر اعضا بخورد. بی مصرف های ترسو... بزدل هایی که حتا سلامتی خودشان پس از من را به مرگ من هم می فروشند...
بی خیال نوشتن می شوم... کش و قوسی به بدنم می دهم و دستها را پشت سرم غلاف می کنم. فریاد می زنم تا صدایم در اکسیژن هوایی این روزها ضبط شود و شاید روزهایی دیگر کسی آنها را بشنود. هوایی ها می آیند و حرفهایم را می برند. به سرعت برق و باد... دستها می لرزند. من می لزرم. مغزم تکان می خورد و حرفها از سیکل طبیعی خود خارج می شوند...
مادر آمده. امروز برایش یاسینی فرستاده بودم. آشفته است. نمی دانم آیا می داند که دلتنگش بوده ام؟
چشمها لحظه هایم را ثبت می کنند. دستها رها می شوند. بوی آغوش زن در فضا پخش می شود و مرا به قهقرا می برد. باران می بارد و دوربین چشمها فیلتر مژگان را به کار می اندازند. لحظه ها ثبت می شوند.
کارگردان کات می دهد. دستها بر می خیزند. پاها هم. بدن من روی زمین افتاده است. عوامل صحنه به یکدیگر خسته نباشید می گویند...
بوی مادر در فضا پیچیده است...
موضوع : ادبیاتانسان = خواب + خوراک + کار + تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
و بنابراین
انسان - تفریح = الاغ + کار
بعبارت دیگر
انسانی که تفریح نداره = الاغیه که فقط کار می کنه
معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابراین
مرد - درآمد = الاغ
بعبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه
معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
و بنابراین
زن - خرج پول = الاغ
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کنه = الاغیه که فقط می خوره و می خوابه
نتیجه گیری:
از معادلات ۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی کند
پس:
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند.
و
فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.
بنابرین داریم ...
مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول
و از فرضهای ۱و۲ نتیجه منطقی و اخلاقی میگیریم که:
مرد + زن = ۲ الاغی که با هم به خوشی زندگی می کنند!
از يه وبلاگ دزديدم


