ديگر نميگويم؛ پيشتر نرو!

اينجا باتلاق است!
حالا ميگردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاقهايش
وظيفهشناس و عالي نيستند.
همه چيز در معطلي است
ميوهاي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.
ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيدهام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!
من بيدست، بيپا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامهها و شبكههاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً اليالله -
با تلاش تحسينبرانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شدهام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانكها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.
من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيونهاي درجه چهار باشم
بيدست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آنها از پل «مارد» بگذرند
حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من ميبريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانهاش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.
من نميدانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آنها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم ميگيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم ميشود.
شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شبهاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاسپيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كردهام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همينطور بايد
در دور افتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كارهام.
سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد ميدانم تختم
يكصد و شصت سانتيمتر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتادهام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!
من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من ميگريزند
با بهره هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفتهاند
زنم در خانه يك دلال باغباني ميكند
و پسرم ميگويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.
فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شدهام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نميكنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بيمصرف را اسير ميكند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير ميكند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبتهاي گوناگون
و بياختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه ميخندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بيسابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه ميخندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.
و من اما هر صبح آماده ميشوم
براي شكنجهاي تازه
در دور افتادهترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجهاي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتيام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.
شعر محمدحسين جعفريان در قالب نو
منبع: فارس
موضوع : شعربه قول شاعر بدجور دل ما به دل شما وصله! باور کنید دایی جان.
حالا که تشریف آوردید به قول باباجان، خوب دیگه از قدیما نگید، بذارید آب خوش از گلومون پایین بره. راست می گه بنده خدا.
دایی جان عکس جدیدتان را که دیدم، اولش خوشحال شدم بعد ناراحت. چشم های نمکینتان کمی بی نمک بود، مثل مامانتان نبود کمی! به هرحال تازه امدی از راه دور آمدی خدا گفته مهمان حبیب خداست، البته زمان سور دادن خدا، گوشت اینقدر گران نبود دایی جان، حالی حبیب هستی یا نیستی دل ما به دل شما وصله، خوش آمدیف خوش قدم باشی، چراغ خان هباشی، نور چشم باشی، مامنتان بابیتان خیلی دلنگرانتن بودند مثل ما !
دایی جان یک قطعه از سنتور یاد گرفتم به چشم برهم زدنی، شادم ولی اسم قطعه "غم" است دایی جان! نمی خواهم این روز اول زندگی جدیدتان بزنم. ولی الان دارم به قطعه دیوار از شجریان گوش می دم. لذت می برم دایی جان!
امضا: دایی جان شما

لعنت به تابستان و گرما که کف دستام عرق بکند و دستاش بِسُرَد از لای
انگشتانام و فکری شوم تا ناخنهایم را توی بازویش فرو ببرم و خون بچکد از
جای ناخنها تا روی چشماش مثل اشک جاری شود و من مستاصل، خمیده بالای این
منبع آب یادم بیاید که او را چهطور از راه قناتی که هیچکس نمیشناخت،
آوردم و آمد تا رسید اینجا. چشمهایش از فرط بیرمقی انگار مهدودی بود
که از خاروخس آتشزده برمیخاست. اگر دستهایش که نه، دستهایم تاب
نیاورند، پستی است که بترسم؛ نبادا مرا هم با خود فرو ببرد. تا وقتاش
چندتا مانده؟ باید بشمارم. مثل کودکی که انتظار میکشد بازی را و باید که
بشمرد. به دو صد نرسیده ناخنهایم در گوشتاش شکانده شده و... یا که مرا
هم با خود میبرد این وصلهی خونین بازو. حالا نگاهم میکند و نمیشود تا
بدزدم نگاهم را. نمیگوید" رهایم کن تا بروم" یا که "بالا بکشام تا
بمانم" چشمهایش نگاهام را میبَرَد تا توی آن خوفِ راه آبی که نشناخته
بودم تا هیچوقت. حالا دارد میخواند همه را از نگاهام. شرجی و دم و خون
و عرق زیربغلهایم که میچکد گوشهی چشماش، دلام را به هم میزند. کاش
باران میزد و همه را میشُست و میبُرد و کار را یکسره میکرد.
نمیتوانم که، میترسم حتا زانوها را جابهجا کنم. تا به کی طاقت میآورم؟
کاش میشد آن روز توی خنکای آن قنات زیرزمین که ندانسته بودم تا حالا هم،
این هرم و بیچارهگی را دریافته بودم و راهام را میکشیدم بروم سر تقدیر
خودم. کاش رودابهوار گیسوانام را کمند راحتاش میکردم تا پاها روی زمین
بیاساید. تکان نمیخورد. دارم لخت می شوم. یادم بیاید به روزی که دیدماش
توی آن قنات. ژولیده بود و هیچاش به انسان نمیرفت. یکه خوردم و خواستم
فرار کنم که گفت "آب". زیر قدمهایش بود. زلال و روان و خواستنی. گیج
نگاهاش کردم. جلو رفتم و دستاش را گرفتم و فروبردم توی جوی آب."آب"
خندیدم"آری. آب است. ندیده بودی؟" دستاش را کشید."تو نمیبینی...تشنهام"
کف دستهایم را جام کردم و جلوی دهاناش بردم. نوشید."باز" باز دوباره و
سه باره و چندبار گویی از کویر رانده بودنداش. تا سیراب نشد دستانام را
نبوسید. بعد از آن بود که آمد روی زمین. تردید قدمهایش که اول بار روی
زمین خاکآلود باغ گذاشت را و دستهایم که پناه دستهایش بودند را هنوز
این بالا، بالای این منبع آب که هستم، یاد دارم. حالا باز میخواهد پایین
برود. نمیگذارم. هرچه که بدانم با زمین خو نمیگیرد. زمین او را میبلعد.
چشمانام را باز میکنم و روی زمین میبینم یوزپلنگان و مارانی که
نیشهایشان را تیز میکنند برای دراندن لطافت و بکارت نایافتنیاش. کاش با
همان جویبار مانده بود توی خنکای آن کهنه قنات. چرا دستاش را گرفتم؟ "تو
با من بیا. تن به آب میزنیم" پا به پا شدم. "ولی آن بالا رنگها زیادند.
تو با من بیا". رنگها فریباش دادند. مرا هم.
کاش با او میماندم. کاش با او بروم. کاش او را ندیدهبودم و همه چیز بسان
پیش بود. ناخنها تاب ندارند. زانوها سست شدهاند. بلند فریاد میزنم.
نگاهام میکند. انگار میخندد. ناخنها توی بازویش دانه دانه می شکنند.
شتکهای عرق روی بازوی آفتاب سوختهاش دستهایم را پس میرانند. باید
بشمارم. چشمهایش را نگاه کنم و طرح لباناش را در خاطرم حک کنم. "بمان"
"با من بیا" . میلهی حفاظ میخمد. اشکهایمان روی گونههایش همآغوش می
شود. آنی بود. آنی که پرت می شوم به پشت. و او دیگر نیست. حال میاندیشم
اصلن بود؟
کاش با او میماندم. کاش با او بروم. کاش او را ندیدهبودم و همه چیز بسان
پیش بود. ناخنها تاب ندارند. زانوها سست شدهاند. بلند فریاد میزنم.
نگاهام میکند. انگار میخندد. ناخنها توی بازویش دانه دانه می شکنند.
شتکهای عرق روی بازوی آفتاب سوختهاش دستهایم را پس میرانند. "با من
بیا" "بمان". آخرین توش توانام را از میان عضلات جمع میکنم. فکر میکنم
این اندام نحیف را چه آسان می شود بالا کشید. چشمانم را می بندم و فکر
میکنم به قدمهای باهممان روی برفهای بکر زمستان سال بعد. حالا در
آغوشام آرام گرفته و قلباش مثل گنجشکی هراسان میزند. کوچک می شود.
ریزتر و ریزتر و انگار که دیگر نیست. کاش رهایش کرده بودم.
کاش با او میماندم. کاش با او بروم. کاش او را ندیدهبودم و همه چیز بسان
پیش بود. ناخنها تاب ندارند. زانوها سست شدهاند. بلند فریاد میزنم.
نگاهام میکند. انگار میخندد. ناخنها توی بازویش دانه دانه می شکنند.
شتکهای عرق روی بازوی آفتاب سوختهاش دستهایم را پس میرانند. نگاهام
میکند نگاهاش. خیره. چشمهایش به کجای افکارم دوخته شدهاست؟ آسمان کی
تیره و تار شد که من ندانستم؟ حالا نمنم باران است که سر و صورتمان را
مینوازد. لخت می شود. سنگین مثل بار پنبهی خیس خورده. زانوها را
میکَنَم از لبهی منبع آب. و پنجههای پا آخرین حلقهی تماسام با زمین
است که میگسلد. حالا دیگر به او فکر نمیکنم. من قطرههای باران را
میگیرم و بالا میروم تا ابرها را بیابم.
سپینود
مرداد 85
در این شماره می خوانید:

[صفحه سیاسی]
چه کسانی تودیع می شوند
یزد، مدلی برای الگو گرفتن
مردی که قدرت رهبری داشت
[صفحه بورس و بازار ]
بازار مسکن یزد، امیدوار به آینده
معامله 98 میلیاردی یزدی ها
بازار آهن به خواب عمیق می رود
[صفحه صنعت ]
اردکان قطب فولاد کشور
روزانه 30 کارگر یزدی بیکار می شوند
پروژه آبرسانی به یزد خاک می خورد
صنعت استان در آستانه ورشکستگی
[صفحه گفتگو ]
هیچ برنامه ای برای توسعه ومدیریت شهر نداریم
[ صفحه گزارش ]
غول کشان صنعت یزد
[صفحه اجتماعی ]
تجلیل از دکتر حائریان اردکانی
طرح آبرسانی به خرانق پیگری می شود
[صفحه ورزش ]
مربی جوان برای یک تیم نه چندا جوان
والیبال دیگر مظلوم نیست
[صفحه فرهنگ و هنر ]
در فرهنگ بخش خصوصی موفق تر عمل می کند
این طوری نگاه نکن! همهی سوالهایت را که نمیتوانم جواب بدم... اصلا به من چه که نمی دانی! باید بزرگ شی! باید با خودت لج کنی تا یه چیزهایی رو بفهمی. باید یاد بگیری که چطور میشه بین خطوط هم زندگی کرد.ندیدی باید تبلیغ کرده اند بین خطوط رانندگی کن! حالا تو نمی خواهی بین خطوط زندگی ات زندگی کنی! روی خط بودن که هنر نیست... باید حواست به دلت باشه. آخ که گفتم ... این را حتما بشنو. حواست باشد ها! که شرمندهاش نشی...من سایهام، دنبال تو! خودت باش و زندگی کن. میفهمی چی دارم میگم... هی چشمهایت را باز کن.
قربان تو فرزانه

منبع: مکتوب
موضوع : داستانك
بعد از اتفاقات اخیر کشور خیلی از اشخاص بازداشت شدند از جمله دوست یزدی مان و رییس شاخه جوانان ستاد اقای میرحسین - حمزه غالبی- که البته دیروز خبر بدی در موردش شنیدم. از دیگر کسانی که می شناختم دکتر سلمیانی بود. دکتر قبلا در یزد یک سلسه سخنرانی داشت- تقریبا 6 ماه پیش- صمیمی بودنش + استدلال های منطقی اش باعث شد صحبت هایش به دل بشنید. به هرحال به یادش بودم تا اینکه این عکس ها
- که می بینید- دیدم. این تصاویر مربوط به لحظه بازداشت حجتالاسلام دکتر عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، عضو
مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم و استاد دانشگاه مفید است که یک وبلاگ آن را منتشر کرد وبه سرعت مورد استقبال و تعجب تمام رسانه ها قرار گرفت.
این تصویر مربوط به پنج شنبه معروف در بهشت زهرای تهران است- مراسم چهلم ندااقا سلطان- که احتمالا خبرش را شنیده اید. هفته گذشته دکتر سلمیانی برای شرکت و سخنرانی در مراسم گرامیداشت مرحوم منتظرقائم و دو فرزندش - سردار شهید محمد منتظرقائم، شهید حادثه طبس و حسن عضو فقید سردبیری کیهان فرهنگی واز اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی- به یزدسفر کرده بود. در حاشیه این مراسم و زمان و مکان مناسب با دکتر باب خاطرات این عکس ها را باز کردیم. از خاطرات بازداشت و نحوه رفتار با او دیگران و البته وضعیت حوزه های علمیه و همچنین جناح ها و شخصیت های مختلف کشوری در فرآیند پس از یک انتخاب سخن شنیدیم. به دلیل رابطه خوب و خبرهای دست اولش منبع خوبی برای تحلیل آخرین وضعیت مملکت فخیمه بود .
نکاتی جالب و قالب توجه ای زبان دکتر سلمیانی شنیدم. که البته حق بدهید اینجا جایی نیست که بتوان نوشت، ولی دکتر نسبت به آینده جریان موج سبز امیدوار بود. برای این امیدواری هم دلایل کافی، وافی و قابل قبولی داشت. از جالب ترین قسمت های خاطراتش همین لحظه بازداشت و چگونگی رفت و آمدها و گاز فلفل بود که داستانی تقریباخنده داری هم هست.
خدا نصیب نکند. عزتش پایدار... .
موضوع : سياست
