داستان غازها را کمابیش همه شنیدهایم، وقتی هر غاز درحال پرواز بالهای خود را به هم می زند و هوا را میشکافد فضایی ایجاد میشود تا پرندهای که بدنبال او پرواز میکند به جلو حرکت کند، بدین طریق یک دسته از پرندگان میتوانند مسافتی خیلی بیشتر از هر غاز به طور انفرادی را طیکنند. غازها نسبت به سرنوشت یکدیگر حساس و مسوول هستند، هر غاز میداند که باید به همانجایی برود که مجموعه قصد دارد به آنجا برود.اگر ما هم احساس غازها را داشته باشیم بدنبال کسانی که از ما جلوتر هستند و به سوی مقصدی که ما نیز قصد رفتن به آنجا را داریم، حرکت خواهیمکرد و تمایل داریم کمک آنها را بپذیریم همچنانکه دیگران نیز نیازمند کمک ما هستند.
اما در فضایی که اشخاص جامعه و کارکنان یک سازمان همانند افراد بیگانهای هستند که هر یک سعیدارند به شکل غیرمتعارف اهداف شخصی خود را محقق سازند، عدم پایبندی به اخلاق و رواج صفات ناپسند اخلاقی امری طبیعی مینماید. در چنین فضایی افراد برای کسب موقعیت، نشاندادن برتریها و امتیازگرفتن از هر چیزی حتی اعتقاد و ایمان خود مایه میگذارند و دو رنگیها، نقش بازیکردنها، نقاب بر چهره داشتنها، تملقگوییها و نارو زدنها بیش از هر زمانی فرصت خودنمایی مییابد. این درحالی است که در قرآن کریم آیات زیادی در مذمت نفاق و دورویی آورده شدهاست و بر این اساس منافق به کسی گفته میشود که ظاهر و باطنش با هم متفاوت باشد.
اگرچه حفظ خلوص و یک رنگی در جامعهای که خریدار آن نیست، بسیار سخت و مشکل است، اما بدانیم که احساس و رضایت درونی از خود که خوشبختی واقعی و مهمترین سرمایه زندگی است تنها با یکرنگی، صداقت و راستی در کردار حاصل میشود.
آری تا زمانی که فقر، بیکاری، توزیع نابرابر امکانات و رقابتهای کاذب در جوامع توسعه نیافته جولان یابد، این سخن یکی از بزرگان در بین دوستانمان پذیرش ندارد که «در این دنیا جا برای همه است، به جای اینکه سعی کنی جای دیگران را بگیری، سعی کن جای واقعی خودت را پیدا کنی»
دکتر کنت بلانچارد در کتاب «قدرت مدیریت اخلاقی» پنج ویژگی مهم را برای پایبندی به اخلاق و دوری از صفات ناپسند اخلاقی شامل آرمان، افتخار، بردباری، پشتکار و روشنبینی برشمردهاست.
در چارچوب این پنج رکن اخلاقی فرد میتواند به این یقین برسد که «من خود را فردی پایبند به اخلاق میدانم و اجازه میدهم که وجدانم راهنمای من باشد و در صورت وقوع هر اتفاقی با آیینه مواجهشوم و مستقیم در چشمان خود خیره شوم و نسبت به خودم احساس رضایتکنم، من احساس خوبی نسبت به خود دارم و برای احساس مهمبودن نیازی به تایید دیگران ندارم و به ندای درونیام گوش میدهم و رخدادها را با وضوح و روشنبینی میبینم.»
پس بیاییم در خلوت و سکوت تنهایی با خود رو راست بوده، درنگی تاملکرده که کجاییم و به کجا چنین شتابان میرویم. در پایان این گفته را به یاد داشتهباشیم که «شاید اینگونه بهنظر رسد که افراد پاکسرشت همواره آخر از همه به خط پایان میرسند ولی باید توجهداشت که آنها در مسابقه دیگری شرکت کردهاند
منبع: مریم انجیدنی / رادیو کوچه
موضوع :
طرح مقابل کاریکاتوری از مجله همشهری ماه است که به بحث انتخاب کابینه دهم پرداخته. همانطور که ملاحظه می کنید در این طرح رئوسای دو قوه مقننه و مجریه ایران به چالش کشیده شده اند.
در شرایط فعلی که فضای رسانه ای دلخواه کم پیدا می شود، چنین طرح زدن احسنت دارد. بی شک همه با دیدن این طرح هم متوجه فضای کشور می شوند و هم اینکه به روابط این دو رییس پی می برند و راه دشوار انتخاب کابینه برای بیننده متصور می شود.
از طرف دیگر عدم برخورد با چنین نشریات و کاریکاتوریست های هنرمندی نشان از وجود ظرفیت نقد و انتقاد پذیری دو بالا بودن آستانه تحمل در برخی مسئولان حکایت دارد.
اگر به مسئله وجود ظرفیت و آستانه تحمل به صورت خاص در گستره استانی یزد نگاه کنیم متوجه تفاوت فاحش آن خواهیم شد. هرچند تا کنون فقط دو مورد از مسئولان یزدی - مهندس شایق شهردار سابق یزد و دکتر عاصی استاندار سابق در روزنامه تعطیل شده خاتم یزد - اینچنین روی جلد رفته اند ولی آیا در حال حاضر مجال چنین قلم زنی وجود دارد؟
زمانی پیش آقای میرجلیلی دبیر خانه مطبوعات و از خبرنگاران یزدی در گفتگو با خبرگزاری فارس از از کم ظرفیتی مسئولان یزدی و پایین بودن آستانه تحملشان گلایه کرده بود. به نظر شما وقتی برخی مسئولان یزدی که خودشان را در جلسات و محافل داخلی همطراز " وزیر شدن" می دانند، آیا تحمل دیدن چنین صحنه هایی دارند؟
بگذارید امتحان کنیم... به همین زودی.
موضوع : رسانه
یادداشتی از اقای بهنود که خواندن دوباره اش وقت تلف کردن نیست
سام هيث که به او «سام سام حبابي» لقب داده اند هفته گذشته اعلام کرد سرانجام و بعد از 20 سال کوشش توانسته بزرگ ترين حباب جهان را بسازد و انتظار دارد نامش در کتاب رکوردهاي گينس ثبت شود. آري درست خوانده ايد، 20 سال براي ساختن حباب. او از اينکه سرانجام به چنين مقامي دست يافته خوشحال است و تنها مانده اينکه خبرنگاري او را در برابر اين پرسش قرار دهد که بعد چه خواهد شد.
سام اگر خيلي صادق و حاضرجواب
باشد، راست و درست خواهد گفت هیچ جز یک حباب بزرگ که عکس اش
در نشريات جهان چاپ شده است، يا اگر طبع شوخ داشته باشد شايد جواب بدهد؛
همين که شما آمده ايد با من مصاحبه کنيد. همين که نامم بر سر زبان هاست. اما
فقط سام نیست کساني هستند که حباب را مي سازند و همين دستاورد را هم
ندارند.
يکي از وظايف ما روزنامه نگاران
همين است که با سوالي، يا ذکر مثالي، به وضوح يا به تلميح،
تلنگري بزنيم به بلور خاطر
ديگري. ورنه خطر اين هست که آدمي
مانند سام 20 سالي بگذراند و تازه دريابد که حبابي است
حاصل عمر از دست رفته اش. سام را خوب که نگاه کنيم تنها کسي نيست که کاري مي
کند که مي توانست نکند يا مي توانست سال هاي عمر را بر کاري بهتر از
اين بگذارد.
در همين باغي در شمال تهران که
الان چشم جهاني به آن است و گروهي از نام آشنايان
در آن جا ميهمانند، چند سال
قبل پيرمردي به کار زندانباني
مشغول بود که مي گفت از قبل ازانقلاب کارش همين بوده و
مامور و نگهبان بوده است. گيرم به گفته خودش در آن روزگاران نگهبان خانه يي
در حصارک و شاهد آمد و رفت دلبرکان و حالا نگهبان ويژه بند انفرادي اوين. حاج محمد
فقير آدمي بود که
روزگار پشتش را خم کرده و به فقر معتادش داشته بود، شادمان به يک دست لباسي که هر سال اداره زندان ها به او پاداش مي
دهد. حال آن که در
روز و شبان خدمت مانند ديگران
پيژاما به تن داشت، همچون ميهمانانش. بد آدمي نبود، خبث
طينت اصلاً نداشت. به وظيفه عمل مي کرد.
يکي در ميان با حاج محمد، نگهبان ديگري بود جوان و جوياي نام آمد، بر
زندانيان سخت تر از آن مي گرفت
که مقررات از وي توقع داشت، مدام
فرمان مي داد و از جمله به پاسبانان جوان هم امر و نهي مي
کرد و به تهديد از آنان مي خواست موقع بردن ميهمانان به هواخوري کلامي
بر زبان نياورند يا وقت خدمت مبادا لبخندي بر لبان شان بنشيند، که اگر
چنين شود گزارش شان خواهد داد.
روزنامه نگاري که بد حادثه گذارش را به آن باغ انداخته بود روزي از روزها به
خشم آمده از بدزباني هاي جوان، به او گفت تو بيست و دو، سه
سالي بيشتر نداري، 31 سال
ديگر که در اين کار بماني، اگر
خوب کار کني، تازه مي شوي حاج محمد. آيا اين بود سهمي که
از خدا مي طلبيدي.
روزهاي ديگر که نگهبان جوان زنداني را به هواخوري مي برد، سکوت بود و برخلاف پيش او
هيچ نمي کوشيد تا
سکوت را با تذکر و تهديد و هشدار
بشکند. روزنامه نگار پشيمان از سنگدلي
خود خط نگاه او را دنبال مي کرد
مگر دريابد آيا سوال او جوان را به فکر
انداخته و به خود گفته چرا چنين
سرنوشتي را براي خود برگزيدم. يا صد پرسش بدتر از اينها.
روزنامه نگار تا در آنجا بود
پاسخ سوال خود را
نيافت. و هر روز از خود پرسيد
آيا به تلنگري که به خاطر جوان زدم خدمتي به او کردم. مي
توان گمان کرد که سام سام به سوداي شهرت و حتي ثروت به اين کار درآمده
باشد، اينک هم داراي موسسه يي است که بزرگ ترين توليدکننده حباب است و در
آگهي هايش ادعا کرده انواع حباب ها را مي تواند بسازد و همين طور انواع
ماشين هاي حباب ساز و طرح هاي جديد سرگرم ساز. اما چه بسيارند ديگران
که اين را هم دستاورد ندارند، خود نمي دانند چطور به اين کارها درافتاده
اند.
به روزگاران دور کسان مانند علی
کمانگر و شش انگشتی بودند و فراوان بودند و مي توانستند تا
ابد هم ناشناس بمانند و حتي
خانواده شان هم ندانند که از کجا
ناني به کف مي آورند و به حسرت مي خورند. اما دنياي
امروز به شفافيتي که دارد به افشايي که در ذات آن است دنياي غريبي است. انگار
رسانه هاي الکترونيک مدام از آدمي مي پرسند سهم تو از زندگي اين بود
منبع:مسعود بهنود از اعتماد
موضوع :
اصولا وقتي مسئولان رده بالاي مملكت با اسلحه رسانه به جان هم مي افتند خوارك هاي جالبي براي وبلاگ نويسي فراهم مي شود. نمونه اش اظهار نظر قابل تامل نمانيده مردم طبس در مجلس در مورد آيت الله هاشمي و پاسخ اقاي كاتوزيان بود [ متن كامل هر دو اظهار نظر در ادامه نگاره بخوانيد]
اصولا وقتي قرار است حرمت ها را كنار بگذاريم مطمئنا چوبش مستقيم توي سر خودمان هم فرود مي آيد و آن وقت همه جاي بدنمان دردش مي گيرد.
کاتوزیان:اظهارات آقای عابدی بسیار ناپخته بود و من برای اولین بار که این سخنان را شنیدم تعجب کردم که چطور ممکن است فردی با این سن و سال درباره آقای هاشمی به این شکل ادب را کنار گذاشته و برخورد کند.
عضو فراکسیون اصولگرایان مجلس نسبت به عاقبت آنچه "آزادی افسار گسیخته عده ای در هتاکی علیه بزرگان نظام جمهوری اسلامی ایران" خواند هشدار داد و گفت: نباید جایگاه و شأن افرادی چون رئیس مجلس خبرگان رهبری با حرمت شکنیهای برخی افراد صدمه ببیند که وقتی هاشمی زیر شکنجه ساواک بود ، آنها گروهبان ارتش شاه بودند.
مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده . مساعدت را
( براي كومك كردن ) دست در دُم خر زده قُوَت كرد( زور زد ) . دُم از جاي كنده آمد .
فغان از صاحب خر برخاست كه " تاوان بده !"
مرد به قصد فرار به كوچه يي دويد ، بن بست يافت . خود را به خانه يي درافگند . زني آنجا كنار حوض خانه چيزي ميشست و بار حمل داشت ( حامله بود ) . از آن هياهو و آواز در بترسيد ، بار بگذاشت ( سِقط كرد ) . خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نيز با صاحب خر هم آواز شد .
مردِ گريزان بر بام خانه دويد . راهي نيافت ، از بام به كوچه يي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت . مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايهء ديوار خوابانده بود ؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد ، چنان كه بيمار در حاي بمُرد . پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست !
مَرد ، همچنان گريزان ، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند . پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد . او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست !
مرد گريزان ، به ستوه از اين همه، خود را به خانهء قاضي افگند كه " دخيلم! " . مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود . چون رازش فاش ديد ، چارهء رسوايي را در جانبداري از او يافت : و چون از حال و حكايت او آگاه شد ، مدعيان را به درون خواند .
نخست از يهودي پرسيد . گفت : اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است . قصاص طلب ميكنم .
قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست . بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند !
و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد ، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد !
جوانِ پدر مرده را پيش خواند . گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد ، هلاكش كرده است . به طلب قصاص او آمده ام . قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است ، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است . حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي ، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني !
و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود ، به تأديهء سي دينار جريمهء شكايت بيمورد محكوم كرد !
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود ، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد . حالي ميتوان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند . طلاق را آماده باش !
مردك فغان برآورد و با قاضي جدال ميكرد ، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد .
قاضي آواز داد : هي ! بايست كه اكنون نوبت توست ! صاحب خر همچنان كه ميدود فرياد كرد : مرا شكايتي نيست . محكم كاري را ، به آوردن مرداني ميروم كه شهادت دهند خر مرا از كره گي دُم نبوده است !
از " كتاب كوچه " ، اتْر احمد شاملو
موضوع : داستانك
بهانه این پست روز خبرنگار است. اول درد دل اقای میرجلیلی را خواندم که بخوانید .خواستم یک مطلب جذاب و خواندنی بنویسم ، متوجه
شدم فارس - منطقه یزد قبلا چنین کرده و عزیزی اهل فرهنگ کمی صحبت کرده،
بخوانید وبعد سریع از وبلاگ خارج شوید.
در ضمن چهارسالگی بهارنو هم مبارکش باد.
رئيس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهرستان طبس گفت: خبرنگار بايد بدون واهمه، مشكلات موجود و درد دل مردم را بيان كند اما مردم طبس از داشتن خبرنگاراني با اين روحيه محروم هستند.
به گزارش خبرگزاري فارس از طبس، سيدعبدالرحيم رحيمي عصر امروز در مراسمي كه در اداره كل راهآهن شرق به مناسبت روز خبرنگار و به منظور تجليل از زحمات خبرنگاران برگزار شد، اظهار داشت: البته برخي از مسئولان ادارات و نهادهاي شهرستان نيز در اين زمينه مقصرند، زيرا روحيه انتقادپذيري ندارند.
وي تصريح كرد: اگر مسئولان ريگي در كفششان نباشد از انتقادات سازنده ناراحت نميشوند و فضا را براي كار خبرنگاران منتقد و منصف باز ميگذارند.
رئيس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي طبس، رمز موفقيت خبرنگاران را بيطرفي و رمز بيطرفي را اقتدار و استقلال خبرنگار از دولتها، جناحها و گروهها دانست و افزود: اگر خبرنگاري وامدار و مديون جناح يا گروهي باشد ديگر نخواهد توانست وظيفه خبرنگاري خود را به نحو مطلوب به انجام برساند.
رحيمي با طرح اين سئوال كه چرا بايد مشكلات جامعه در محافل و شب نشينيها به صورت تهمت بيان شود؟ گفت: اگر خبرنگاران و نشريات به درستي انجام وظيفه كنند در آن جامعه عقدهها و شبنامه نويسيها از بين ميرود و مردم درد دل و گلايهها را شفاف و از طريق خبرنگاران بيان ميكنند.
وي خبرنگاري را كاري سخت و نوعي جهاد عنوان كرد و افزود: آنچه ما امروز از دفاع مقدس ميدانيم حاصل زحمات خبرنگاران است.
رئيس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي طبس اظهار داشت: حرفه خبرنگاري يك آزمايش است و خبرنگاران هر لحظه كه قلم در دست گرفته و ميخواهند كار خبري انجام دهند در مرحله امتحان هستند.
وي گفت: سختي كار خبرنگار وقتي است كه خبرنگاران نخواهند دروغ بنويسند، دنبال راست گفتن و راست نوشتن، دنبال واقعيت و دنبال كشف حقيقت باشند.
مديركل اداره راه آهن شرق نيز در اين جلسه با تبريك اعياد شعبانيه از زحمات خبرنگاران قدرداني كرد.
محمدصادق برزنوني، شغل خبرنگاري را مشابه مشاغل فني و حساس راهآهن دانست و گفت: در هر دوي اين شغلها ارتكاب كوچكترين اشتباهي موجب وقوع بزرگترين سانحه يا پيچيدهترين مشكل ميشود.
وي بر اهميت شغل خبرنگاري و اطلاعرساني تاكيد كرد و بيان داشت: خبرنگاران در تهيه و تنظيم خبر بايد وسواس زيادي به خرج دهند.
برزنوني در ادامه به ارائه گزارشي از اداره كل راه آهن شرق پرداخت و عنوان كرد: اين اداره كل شامل هزار كيلومتر حوزه استحفاظي اصلي و فرعي است كه تعداد 230 نفر پرسنل رسمي و 800 نفر از طريق بخش خصوصي و پيمانكاري در اين اداره كل مشغول به هستند.
وي اداره كل راهآهن شرق را يكي از قطبهاي مهم اقتصادي شهرستان طبس دانست كه در جذب سرمايه از داخل و خارج كشور ميتواند مفيد واقع شود.
در ادامه خبرنگاران واحد مركزي خبر، باشگاه خبرنگاران جوان، ايرنا، فارس، مهر، ايسنا، ايسكانيوز، پانا و روزنامههاي رسالت، جمهوري اسلامي، قدس و كيهان كه در جلسه حضور داشتند به بيان نقطه نظرات خود پرداختند.
در پايان اين جلسه با اهداي لوح و هدايايي از سوي اداره كل راهآهن شرق و اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي طبس از زحمات خبرنگاران تجليل شد.
موضوع : رسانهگفتم: «آدم دوست زياد دارد ولی واقعاً خيلی سخت است تشخيص «يار وفادار» از دوستانی که امروز میآيند و فردا میروند. بعضیها چند روز عاشقانه و مخلصانه دوستاند، اما ناگهان بدون هیچ دليلی غيبشان میزند».
گفت: «دوستی مخلصانه و از سر صفا چند شرط دارد:
اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش
حريف حجره و گرمابه و گلستان باش
رفيق خوب، شفقت دارد. عهد و پيمان را نگه میدارد ولو سرش برود. رفيق موافق در خلوت و جلوت ياری فرو نمیگذارد. فکر کردهای ميان حرف و حريف فاصله يک «يا» است؟ رفيق خوب با آدم حرف میزند. سکوت نمیکند تا سکوتات به شک و ترديد دامن بزند. رفاقت هزار و يک شرط دارد. باش تا رفاقت بياموزی!»
ملکوت دات
موضوع : روزمره گی ها
دلم شلهزرد پزان میخواهد، صدای محمد آقا رحمانی، وقتی اذان میگفت توی محله
قدیممان، دوباره می خواهم بشنوم اذان گفتنش را وقتی می رسید به اشهد ان علیا ولی
الله و علی اش را آهسته می گفت و ما بچه های کوچه می گفتیم یا محمد، سنی است یا
داره سبک عبدالباسط اذان می گوید وبعد کلی دعوا می کردیم و آخرش بی نتیجه بحث می
رفت لای قیل وقال فوتبال گل کوچیک تو تاریکی غروب گم می شد و فردایش دوباره.
دلم بوی سیگار "زر" عمو علی را میخواهد با اون موسیقی متن غرغرهای زن عمو مرضی؛ تا جای اینهمه سرب با چاشنی دروغ به ریه ببرم. دلم میخواهد کمد اتاق کنجی را باز کنم و لباسهای فصلمان را که بوی نفتالین میدادند همیشه، فقط نگاه کنم. دلم آن بعد از ظهرهایی را میخواهد که در حوض مستطیل وسط حیاط آبتنی میکردیم، با بچه ها، همه بودند. دلم صدای خندههای تو را میخواهد، وقتی روی من آب میپاشیدی. راستی خیلی سال است دیگر آنطور از ته دل نخندیدم. دلم دخترکان مختلف کوچهمان را میخواهد که چقدر دوستشان داشتیم و هیچ وقت نشد بهشان سلام کنیم ولی همیشه ... خوب! دلم برای چادرهای گلگلی و خاله بازیشان را که بهم می زدیم، تنگ است. یادت می آیاد کاغد باد هوا می کردیم و بعد 10 تومن به پسرهای کوچه بغلی می فروختیم وبعد ازشون می دزدیم. یاد می آید بستی لیوانی های 5 تومانی رای می خریدیم؟
دلم تنگ شده بدجوری برای عصرهای تابستان با طعم فالوده یزدی؛ برای رقص چهارشنبه سوریها با دخترها و پسرهای زرتشتی محله مان تو باغ حاج حسین؛ بته آتش میزدیم آنها می خواندند وما بچه مسلمان ها می زدیم به بی خیالی و نفهمیده همراهشان می جنبیدیم. با صدای بلند زردی من از تو سرخی تو از من؟
چه بگویم که دلم برای کلون در هم تنگ شده، این را هم بگویم که در خانه ما هیچ وقت کلون نداشت، بابا قول داده بود وقتی در را تعمیر می کنند به سبک سنت وبا مد مدرنتیه کلون زنانه و مردانه بگذارند که نکرد وبه جایش آیفون تصویری گذاشت که کار آن کلون ها را می کرد.
راستی درخت انار کنار باغچه هنوز هست؟ هنوز پاییز را با انارهای سرخاش جشن میگیرید؟ هنوز رویای خاله اینا با آن دوربین های گران قیمتش می آید از گل هایش عکس بگیرد؟
نامه که تمام شد. چراغهای روشن شهر هنوز چشمک میزند. شهری که زیر پایش میدرخشید. دیگر چراغها را نمیتوانست بشمریم مثل شب های تابستان بالا پشت بام که خوب داستان های خودش را داشت. پردهی اشک تصویر شهر را هم تار کرده مثل غبار روی شیشه عینکم، یادت می آید روز اول عینک گذاشتن از بس مسخره ام کردید گریه کردم؟ یادت می آید، من هم مثل تو دلم برای کودکی ها تنگ شده. حیف زود بزرگ شدیم.
موضوع : روزمره گی هااول از همه جا خوردم، دوستم، با هزار کیلومتر فاصله از من، صدایش میلرزید. فکر می کرد من بیشتر از او می دانم. چند ساعتی بود که ترک یار- اینترنت- کرده بودم و داشتم به وظایف خانوادگی ام می رسیدم!!! گفتم که از ظهر دیگر در اینترنت چرخی نزده ام. مثل اینکه گفته باشم چند ساعتی است اکسیژن مصرف نکرده ام. جا خورد. به معنای واقعی کلمه جا خورد... از جنس همان کلمه های سبزی که همیشه در ذهنمان می ماند... مثل میرحسین ... مثل انتخابات ... مثل ...
بگذریم.
خبر داد که حسین نیکخواه، رضا همایی و نفر سومی که نمی شناختمش و هرسه از اخرین همراهان حمزه حین بازداشت بوده اند، آزاد شده اند اما ...
حمزه هنوز آزاد نشده است.
جا خوردم. وا رفتم. حالم بد شد و هاج و واج وسط خیابان شلوغ در شب نیمه ی شعبان روی ترمز زدم. ماشین ها بوق و بوق و بوق... رنگ ها در مغزم به هم آمیخته بود و بوی خون، سبزی شادی را برایم به سیاهی عزا مبدل ساخت. دلم برای مادر تنگ شد. نمی دانم چرا؟ اما حقیقتش را بخواهید چند دقیقه پیش از مزارش برگشته بودم. گفتی دنیایم دوباره به آخر رسیده بود.
گفتم: چرا حمزه رو آزاد نکردن؟
گفت: نمی دونم. نمی تونی یه خبری بگیری؟
تلفن از دستم افتاد.تنها چاره را در این یافتم که چند دقیقه ای کنار خیابان توقف کنم. سریع با پدر حمزه تماس گرفتم که جوابی بگیرم. تلفن برعکس همیشه پاسخگویی نداشت. امیدم نا امید شد. نکند برای حمزه، اتفاقی افتاده باشد؟ نه... نه... حمزه مقاوم تر از این حرفهاست ... حمزه مقاوم تر از این حرفهاست...
با حمیده، خواهر حمزه تماس گرفتم. خوشبختانه، خانم مهندس، مثل آن روزهای تحصیلش کماکان آنلاین بود و سریع جواب تلفن را داد. دنیا را دو دستی برایم کادو گرفته بودند. قند در دلم آب شد و با آب و تاب، ماجرا را برایش تعریف کردم و در آخر، با لحنی سوال گونه، گفتم پس چرا برای آزادی حمزه هیچ کاری نکردید؟ بقیه که آزاد شدند.
- بازجوی حمزه گفته بقیه توی بازجویی ها همکاری کردند، اما چون حمزه همکاری نکرده، فعلن نگهش می داریم...
شادمانه بال در آوردم. از خوشحالی فریاد زدم: حالا ایرادی نداره، همین که در مقابل این بازجوها مقاومت کرده خوبه ...
حمیده جا خورد. تکان خوردنش پشت تلفن را فهمیدم. خواهر است دیگر. هیچ کاری نمی توانی بکنی.به کلمه ای دلش می لرزد و به جمله ای به آزادیت امیدوار می شود. مثل خواهر های خودم.
جمله ام را اصلاح کردم: حالا اگر فکر می کنید کاری ازدست ما بر بیاد، با من تماس بگیرید. می دونید؟ خوشحالی ما از این جهته که حمزه هنوز همون مرد مقاومیه که انتظارش رو داشتیم. امیدمون رو نا امید نکرد...
جملاتم راضی اش نمی کرد. دنبال این می گشت که بگویم انشالله به زودی آزاد می شود. اما به خدا دلم به این گواهی نمی داد. دوست نداشتم به هیچ امیدوارش کنم. تنها می خاستم افتخار کند. افتخار کند به اینکه برادری چنین مرد و بزرگ دارد... برادری که آهن ها و احساس، هردو را به ستوه آورده است...
آری... آهن ها و احساس را ...

گمان بد نزنم. قصدم این نبود که بگویم حمزه حالا حالاها در آن سلولهای دهشتناک اوین یا هرجای دیگر ِ تحت کنترل یا خارج از کنترل میماند. خواستم فقط یادآوری کنم که آنچه تا به امروز مرا از نوشتن بازداشته بود، همین خیال راحتمان بود از این که حمزه به هرحال این روزها آزاد می شود. همین روزها. شاید تا پس فردا یا شاید هم شنبه ی هفته ی بعد. اما امروز می بینیم که زندان ها در حال خالی شدن است و از حمزه ی ما خبری نیست. گویی قرار است حمزه را برای ابد آنجا حبس کنند. این است که وادارم کرد زودتر هشداری بدهم خودمان را که حمزه ی همه ی ما این روزها در همان بندهایی مانده است که گمان می بردیم روزی خود، میله هایش را خواهیم کند و ایران را خالی از زندانی سیاسی خواهیم نمود. اما هنوز هست و ما سرخوشان، فارغ ازبندهای سیاسی، اینجا، زیر کولرها و اسپلیت ها به قول حمزه در حال «جاستیفای کردن» شرایط خودمان و محیط اطراف هستیم. بی آنکه حتا یک بار به یاد آوریم درد حمزه ها و چون حمزه ها را.
دیروز با حمزه بودن من، با بسیاری از دیگر دوستانش فرق داشت. خاستگاه رشد و تعالی حمزه، من و بسیاری دیگر از دوستانمان زمین شوره زاری بود که امید برآمدن هیچ گیاهی از آن نمی رفت. اما همین زمین خشک و کویری درخت تناوری چون حمزه را پرورش داد که به گمان من در تاریخ سی ساله ی آن دانشگاه بی سابقه است، بگذریم از دوستان کم بنیه ای مثل من که در کنار حمزه و از آبشخور فکری او تغذیه می کردیم و به گمان خود، خوب هم رشد می کردیم، فارغ از اینکه این زمین شوره را نتوان امیدی بستن و این، خاک نیست که حاصلخیز است، بذر است که ارزش و قدری فرای دیگر بذرها دارد.
من و حمزه، در دانشگاه آزاد یزد، در جوی مشابه با فضای سیاسی امروز کشور با یکدیگر آشنا شدیم، سر کلاس ریاضی 1 استاد نواب پور و بحث هایمان از همان جا به کلاس فیزیک 1 و بعدها به الکترونیک و مدار کشید. هردو برق می خواندیم؛ الکترونیک.مثل یحیا و حسین و محمد و بسیاری دیگر، حمزه برای همه ی ما در انجمن اسلامی معنی یافت و از همانجا بود که دریافتیم او آدم این کار است. آدم اینکه با هم جمع شویم و کاری بکنیم کارستان، کاری که دنیای کوچک دانشگاهمان را که آن روزها، در اوج روزهای آزادی ایران، در بند دیو استبداد بود، نجات دهد و ما را به آن سرچشمه ی لایزال آزادی که کم کم همه ی بشر دارد از آن سیراب می شود و ما هنوز تشنه ی یک قطره اش هستیم برساند.
شاید بزرگترین کار حمزه، همین جمع کردن نیروها دور هم بود که منجر به انجام کارهای بزرگی در حد و اندازه ی فکری او و به تبع او، ما می شد. روزنامه فروردین و بعدها روزنامه صفیر فرزندان همین تفکر بودند. بگذریم از صدها نشریه ای که در دوره چهار ساله ی تحصیل حمزه در آن دانشگاه رشد یافتند و همچون میراثی به دست نسل بعد سپرده شدند. بعد از آن بود که طلوع، دیگر روزنامه ی دانشگاه آزاد هم روی دکه های دانشگاه آمد و البته این روزنامه هم از حمایت فکری حمزه بهره مند بود. ...از دیگر فعالیت هایش در دانشگاه آزاد، هیچ نمی گویم. فقط خواستم یادی از روزهای خوش دانشجویی خود با حمزه کرده باشم.
برای ما، در همه ی آن روزها، حمزه و تفکر جمعی نگر وی، همیشه سرمشقی بود. حتی امروز هم هروقت می خواهم کاری را شروع کنم، روش تیمی حمزه را سرمشق خود قرار می دهم. همه ی آنها که این نوشته را می خوانند، حمزه را چون من کاملا می شناسند و مسلم است که دیگر لازم نیست برایشان از بزرگی و انسانیت حمزه بگویم و حتما لازم هم نیست که بگویم ما ایرانیان اصولا این گونه ایم که تا کسی هست قدرش را نمی دانیم و وقتی که می رود عزیز دردانه مان می شود و برایش می نویسیم و کتابهایش فروش می رود و مقالات علمی اش به 56 زبان زنده ی دنیا چاپ می شود. بله. قصد ندارم برایتان از این هم بگویم.
قصد دارم برایتان از استقامت حمزه بگویم. ازاین که از تکرار خسته نمی شد و برایش مفهوم داشت و از اینکه در مقابل باران سختی ها همیشه مردانه می ایستاد و قد خم نمی کرد. انچه که شاید هیچ یک از ما نبودیم. انسان هایی چون او، همیشه به پایان راه چشم دوخته اند. دیده به این سوی خط ندارند، چشم در راه آن پایان دل انگیزی هستند که کمتر پیش می آید دیگران به آن فکر کنند. این خصیصه است که امروز مرا و بسیاری دیگر، همچون خانواده اش را به آینده امیدوار کرده است. حمزه آنگونه نیست که در مقابل سختی ها و رنج های دوران اسارت سر خم کند. حداقل امیدوارم هنوز چنین باشد. موج دامنه دار اعترافات زیر شکنجه، و چهره ی سران اصلاحات را که می بینی، آنها که همچون بهزاد نبوی، هم در زندان های شاهنشاهی شکنجه شده اند و هم امروز روزگاری را در زندان های جمهوری اسلامی به سر برده اند، این هوا را در سرت می اندازد که با آنها چه کرده اند؟ چه شده که ابطحی ها، عطریانفرها و حجاریان ها می خواهند لب به سخن بگشایند و بر خلاف آنچه تا امروز به آن معتقد بوده اند حرف بزنند؟ با این حال، من، خیالم از بابت حمزه راحت است. می دانم او، همچون دیگر بزرگان اصلاحات، عمل خلافی مرتکب نشده است که مستوجب کیفر باشد و می دانم که او نیز همچون بهزاد نبوی، تاجزاده و بسیاری دیگر، هرگز در مذمت اصلاحات سخن نخواهد گفت.
ما، دوستانش، او را خوب می شناسیم و نیک می دانیم که او، حمزه ی ما، آنقدر دلیر هست که سخت ترین شکنجه ها را تاب بیاورد و چیزی بر خلاف عقایدش نگوید...
عقایدی که روزی، اگر در دل خود بدان راسخ نبودیم، اطمینان داشتیم که کسی، در جایی، در نزدیک ترین همسایگی دلمان، در سینه ی حمزه غالبی بدانها راسخ است....
موضوع : آدم ها
ایده این نوشته از ساعتی گف و گوفت با یکی از مسئولان شهری با ایده های
نتراشیده اش در آمد. به در وبلاگ نوشتن می خورد.
برای آدمی که همیشه در کار تحسین و توصیف دنیای زندگی ساخته اش است، شهر و دشت و یا ربط و بی ربط فرقی نمی کند. صد سال و یا نه، دویست سال قبل دوستانی بوده اند که در وصف دشتهای وسیع و کوههای طغیانگر زمین و رودهای خروشان و حتی اسب های آهنین سم، میسرودند و هنر تخیل را از بند زمان و مکان رها می کردند، و ما امروز برای کوچهها و بزرگراهها و اتوبوسها و آدم هایش چنین می کنیم به صور دیگرتر.
البته شکلش هم عوض شده است، کسی برای اتوبوس مثل رخش با آن سم های مثال زدنی و گرد وخاک چهارنعل رفتنش، شاهنامه نمیگوید. بهجایش با کمی رنگ و لعاب مدرن، متنهای آشفته با هزار ویک کلمه نامانوس مینویسد، متنهایی که در ظاهر مدحی ندارند، شاید هم بتوان فحش نامید ولی در نهایت مقصودشان پرستش محیط زندگی نویسنده است. شهر امروز در لابه لای دیدگاه ما سوژه پرستش ماست حال تو می خواهی قبول نکنی، نکن.
شهر کاربردیتر است. معماری شاید، زندگی حتما، موسیقی رنگ زمینه است ولی در نهایت بخشی از هنر است، مثل باقی هنرها شکم سیر یادش میافتد. این ها را برای چه می خواهی؟ از استفاده از آن چه نتیجه ای داری؟ بلی ... این یک وسیله کاربردی است . یعنی کاری انجام می دهد . حال انکه کاربردگرایی نتیجهی خشنی میدهد.
نتیجه می گیرم در و دیوار شهر خشن هستند، چراغها، تیر چراغها، خیابانها و هزار چیز دیگر. حق هم دارد، مگر تمدن شهرنشینی چند سال دارد، طبیعت نیست که ملیونها سال ساییده شده باشد و نرم شده باشد وحالا قوام و دوام یافته وبه دل نشیند حتی بیابانش حتی صخره های خشنش.
نمی خواهم از نرم نبودن بگذرم ولی می خواهم به این نتیجه برسم که خشونت میشود جزیی از هویت شهر. خشونتی که فقط در ظواهر و سنگها نیست، به باقی اجزا هم سرایت کرده است؛ به باطن، به انسانها، به ایدئولوژیها، به زبان و حتی به نگاه کردن ها. این خشونت همواره نکوهیده میشود، در پی چاره هستند. کمی هنر، کمی رنگ، کمی اخلاق، ولی دست آخر شهرها هر روز تیزتر و تلختر و خشنتر میشوند.
می دانم استدلال ناگفته مرا در این خشونت قلمم قبول می کنید اگر اصرار بر رد آن دارید نگاه یک پیرمرد 50 ساله بازاری در یکی از بازارهای شهرتان را با نگاه پیرمردی با همان سن در روستایی خوش آب و هوا و جایی که هنوز مدرنتیه مهمان همیشگی نشده قیاس کنید.
تمام اینها را گفتم تا بگویم می شود در این خشنوت محض از نیکی حرف زد؟ از مهربانی حرف زد؟ از هزار ویک اسم خداوند داستان سرایی کرد؟
تا اینجا همکلام شدیم ولی من حوصله تایپ ندارم می خواستم به این نکته برسم که در شهر نباید دنبال مدینه فاضله بود. بگذارید این اسب خشن وحشی مسیر خودش را برود. دنبال عوض کردن آن نباشید خیلی ادعا دارید که اصرارتان هم می توان این نتیجه را گرفت زین اسب تان را محکم بچسبید.
فهمیدید چه می خواهم بگویم؟... فکر نکنم!
موضوع : شهراز مقابر قدیم است و بسیاری اکابر دین [بزرگان دین] در آنجا آسوده اند. شیخ علی سوخته معلم متورع [ ] بود و سی سال خطیب مسجد جامع شهر بود و چندین کس را حافظ ساخته و دختری بکر داشت صالحه، و چون وفات کرد او را پهلوی پدر دفن کردند و مردم از قبر او استمداد همت می خواهند[می کنند] و به مراد می رسند..
چنین می گویند که خضر پیغمبر علیه السلام در آن مقابر تردد می نماید و بعضی اولیاالله خضر را در آن مقام دیده اند
شرح قبور مسلیمن در یزد
منبع: تاریخ یزد – قرن هشتم هجری
نویسنده: جعفر بن محمد بن حسن جعفری – به کوشش ایرج افشار – انتشارات علمی فرهنگی
مکان: قسمت هشتم صفحه 166
موضوع : تاریخیآقای حسین مسرت در اهتمامی فاخر مجموعه ای به نام " بستان نیاز و گلستان راز" را در خصوص مناجات های علامه سید محمد کاظم طباطبایی یزدی در سال 83 به مناسبت کنگره بزرگداشت آیت الله شهید صدوقی به پشتیبانی انجمن مفاخر یزد و انتشارات وصال منتشر کرده است.
از ویژگی های این مجموعه 40 صفحه ای خط زیبای استاد محمود رهبران است که تمامی مطالب ومناجات هاو اشعار زیبای علامه را به غایت نیکو تحریر کرده و در کاغذ مرغوب در دسترس علاقه مندان گذاشته اند.
علاوه بر ارائه بیوگرافی از علامه طباطبایی صفحاتی نیز شرحی از کتابشناسی سید یزدی(لقب علامه مذکور) و کلمات دشوار متن و.... آمده است.
در اول کلام این کتاب، سید یزدی چنین با خدا سر صحبت را باز کرده است:
الهی دلی ده در آن دل تو باشی
به راهی بدارم که منزل تو باشی
به دریای فکرت فرو برده ام سر
الهی چنین کن که ساحل تو باشی
الهی! من چنینم که می بینی و تو چنانی که می دانی اگر من همینم که عاجزم و مسکینم تو همانی که قادر و توانانی... .
الهی! ای سازنده بساز ای نوازنده بنواز و ای برازنده کارم بپرداز و ای دهنده و ای بخشنده ببخش... .
همچنین در بخش دیگری از کتاب چند بیتی جالبی از سید یزدی آمده که با خط زیبای استاد رهبران و تذهیب آن مانند یک اثر هنری جلوه گری می کند. در این ابیات چنین می خوانیم:
کاظما* تا کی به خواب غفلتی
فکر خود کن تا که داری مهلتی
کاظما عمرت هدر شد در خیال
شرم بادت از خدای لایزال
کاظما برخیز و فکر راه کن
توشه ای از بهر خود همراه کن
کاظما از بیخودی سوی خود آی
خرده خرده روی کن سوی خدا
* اسم کوچک شاعر است
تورق این کتاب به منظور خواندن مناجات نامه سید یزدی و همچنین رویت خطاطی زیبای آن را از دست ندهید. قیمت روی جلدش 3000 تومان است که از کتابفروشی نیکوروش و فرهنگ قابل خرید است.
موضوع : کتابیکی از دوستان من نیز - حمزه غالبی- که مسئولیتی هم در ستاد آقای میرحسین موسوی داشت دست به بند است و نیست بشنود تصنیف رستگاران عالم را .
خواستم روزی روزگاری بخواند و بداند به یادش بوده ایم و هستیم.
چه آرام در خود شکستم ، چه دل تنگ تنها نشستم
نشستم به هوای تو من ، با تو آرام پس از این به خدا
گریه نکن دل بی تاب از بی خبری
شکوه نکن تن رنجور از در به دری
ای وای
با من و دل ، تو بگو چه گذشت ، با دل زار و شکسته ی من
پر بکشد به هوای تو ، تا کی برسد تن خسته ی من
چه سازد ، دلتنگ دیدار ، چه گوید با عکس دیوار
نشیند به هوای تو دل ، تا که باز آی گل گمشده ام
گریه نکن دل بی تاب از بی خبری
شکوه نکن تن رنجور از در به دری
گریه نکن دل بی تاب از بی خبری
شکوه نکن تن رنجور از در به دری
ای وای
چه آرام
دانلود تیراژ پایانی سریال رستگاران با صدای محمد اصفهانی
موضوع : موسیقیبیقرارم قرار یعنی چه؟
پیش طوفان غبار یعنی چه؟
بشکن این چینه های پوسیده
آسمان را حصار یعنی چه؟
خیز و فانونس کوچکی برکن
کلبه سرد و تار یعنی چه؟...
چینه های پوسیده،
سروده کاظم حلبی کار [ساقی یزدی]
برگرفته از کتاب شعر" خاکستر گرم" انتشارات نیکوروش یزد
موضوع : شعر
در بین افراد و شخصیت های یزدی خصوصا در سه حوزه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی گلایه ای به صورت کلی وجود دارد که بیان عامیانه
اش این است که "در یزد هیچ گاه یک
کار تیمی و گروهی نمی تواند به صورت دائمی و درازمدت شکل بگیرد".
این افراد برای پاسخ به این گلایه و شاید سوال، دلایل مختلف و مرتبط با اهداف آن تیم کاری ارائه می کنند، ولی فصل مشترک همه این دلایل، همین صورت مسئله است، یعنی کار تیمی در یزد رونق نمی گیرد.
در مرور کتاب "تاریخ جدید یزد" نوشته احمد بن حسین کاتب در قرن هشتم هجری قمری روایتی قابل توجه در این مورد آورده است.
نمایی از بنای موسوم به ندان اسکندر در شهر تاریخی یزد
روایت مربوط به زمانی می شود که اسکندر بعد از بیابان های ابرقو به یزد می رسد و بعد از دیدن هوای "به غایت اعتدال" آن تصمیم به ساخت شهری می کند.
این مطلب را با مشاور حکیم خود به نام "ارسطا طالیس" مطرح می کند. وی در یک برهان خاص به این نتیجه می رسد که خطه یزد فقط به درد زندان ساختن می خورد. برهان تاریخی از زبان آقای ارسطاطالیس بدین شرح است:
ارسطاطالیس گفت این زمینی است ریگ بوم و هوای او خشک و معتدل باشد و در این زمین رفاقت و موافقت نباشد، مصلحت در آن است که اینجا حصاری بسازند و بندخانه اسیران کنند که چون در این خاک اقتضای موافقت نیست و ریگ بوم است و ریگ با همدیگر نیامیزد فتنه زائیده نگردد... .
آری اینچنین است برادر!
موضوع : تاریخیتنها میان بهت خیابان نشسته است
نان شبش نبود، غرورش شکسته است
افسوس او که دختر بی سرپناه بود
چشمش به راه و زمزه اش اشک و آه بود
می رفت تا غذای شبش را رقم زند
تابا غریبه ای دگر از عشق دم زند
در چنگ شب میان دو راهی تباه شد
عفت اسیر پنجه گرگ گناه شد
برگونه هاش سرخی شرمی نشسته است
حالا که در اتاقک گرمی نشسته است
بیگانه در خیال خودش ناز می کشد
دستی به روی بی رمق ساز می کشد
آن شب به جمع وسوسه روحی دوباره داد
اما رهــــــــــــــــــا، دوباره میان سرود باد
ترمز، نگه، توقف، پایی که سست بود
دختر حساب دین و دلش نادرست بود
شاعر: سید سعیده امامی نیا
منبع: فصلنامه فرهنگ یزد - شماره 33
منبع کارتون: Ritajoon.blogfa.com
موضوع : شعر
وقتی شنید مشهورترین هنرمند سینمای کشور مُرد، خیلی خوشحال شد!!
روز تشییع جنازه اول وقت جلوی خانه سینما حاضر شد و در حالیکه دفترش را به سینه می فشرد امیدوار بود امروز دیگر بتواند کلکسیون امضایش را تکمیل کند!
موضوع : داستانك
بدون شك روابط عمومي يكي از مشاغل چند بعدي دنياي امروز است. بسياري از ويژگي ها، تخصص و علايق، هنر و خلاقيت، مديريت و مطالعه، جوشش و ذوق دروني و عوامل بي شمار ديگري بايد گردهم آيند تا دستاوردهاي اثربخش اين فن و هنر متجلي گردد.به منظور پرهيز از اطاله قلم و نگارش مقالي بلند، فهرستي از پيش نياز ها، الزامات و نكات اساسي در حرفه روابط عمومي را به شرح ذيل يادآور مي شوم. اما "نه به قصد خواندن و گذشتن" بلكه به قصد خواندن و ايستادن و به تأمل نشستن.
* عشق و تمايلات دروني نزد فعالان روابط عمومي يك ضرورت است وگرنه در ميانة راه، طريق و حرفة ديگري را جستجو خواهند كرد!
* اگر نان از آرد توليد و ساخته مي شود، فن روابط عمومي از "خلاقيت و نوآوري" مايه مي گيرد و اين يك حقيقت بزرگ و نهفته در دل اين حرفه است.
* فعالان عرصه روابط عمومي، آراستگي ظاهري را بايد در فهرست باورهاي اجتماعي و حرفه اي خود با خط درشت بنويسند و آن را يك تشريفات سازماني تلقي نكنند.
* دستيابي به حداكثر محبوبيت اجتماعي و سازماني بايد در صدر اهداف فعالان روابط عمومي باشد و در اين راه عالمانه و صميمانه بكوشند.
* كارشناسان و مديران روابط عمومي نزد افكار عمومي بايد از بالاترين درجه مقبوليت، اهليت و مشروعيت علمي بهره مند باشند....
هر چه از ماه رجب ميگذشت حال سيد رو به وخامت ميگذاشت و رنگ
رخسارش زردتر ميشد. اين وضع تا شب سه شنبه ۲۸ماه رجب سال ۱۳۳۷ه ق.
ادامه داشت . سرانجام نزديك طلوع فجر، خورشيد فقاهت، ايثار، زهد و مردانگي
در سن ۹۰ سالگي غروب كرد و به ملكوت اعلي پيوست...
سيد محمدكاظم طباطبايي يزدي، معروف به صاحب عروه يكي از انديشمندانی بود که همواره چشم و چراغ و مايه فخر جهان اسلام بوده و از فقهای نامدار شيعيان جهان است كه به دليل تسلط بر مسايل فقهي و تاليف كتاب عروه الوثقي وي بسيار مورد توجه فقها بوده است.
سید کاظم در سال ۱۲۴۸هجري قمري در روستاي كسنويه يزد پا به عرصه گيتي نهاد. از همان زمان، بزرگي در چهره كوچكش نمايان بود و با تولدش، رشتههاي اميد را در قلب پدر و مادر خويش محكم ساخت. پدرش به تبرك نام رسول خدا(ص) و با ياد امام هشتم، او را محمد كاظم نام نهاد... .
شهروندان
یزدی درحالي روزهايي داغ و سوزان با گرمايي غیرقابل تحمل با مزه آب و
هوايي خشک را سپري مي کنند که وزيدن نسيمي خنک و روح افزا آرزويي براي
آنها شده است. به
گزارش یزدآنلاین دماي 43درجه اي براي هواي امروز یزد در حالي رقم مي خورد
که تحمل اين گرما حتي در ساعات ابتدايي روز نيز براي شهروندان کمي دشوار
است.
هواي کویری شهر از دو هفته قبل که به دليل ورود ريزگردهاي گرد و غبار شرايط ويژه اي را تجربه کرد با سکون نسبي و افزايش دما مواجه شد و طبق اعلام رسمي اداره هواشناسي امروز به 43 درجه سانتي گراد بالاي صفر رسيد. اين وضعيت که از دو سه روز قبل به اوج خود رسيده بنا بر اعلام کارشناسان تا پايان هفته ادامه خواهد داشت و یزدی ها بايد آفتاب سوزناک روزهاي بلند تابستان را تحمل کنند. گرچه اين گرما در قياس با هواي گرم و شرجي 53درجه اي امروز اهواز کمي قابل تحمل تر است اما روزهاي سختي را براي کویرنشینان به خصوص آنان که مجبور به فعاليت در محيط هاي باز و خيابان هستند رقم زده است.
روزهاي اخير، روزهاي سخت و طاقت فرسايي براي رانندگان اتوبوس ،نيروهاي راهنمايي ورانندگي و تاکسي و بسياري از مشاغل فضاي باز شهر است که مشکلاتي را براي آنها به دنبال داشته... .
شورای سیاستگذاری ائمه جمعه کشور از جمله نهادهایی است که نقش بسزایی در نظارت
بر عملکرد نهادهای دولتی و بعضا غیر دولتی ایفا می کند. این مهم که با توجه به منسوب
بودن به دفتر مقام معظم رهبری، نفوذ ائمه جمعه در بین اقشار مختلف جامعه و همچنین ایفاگر
نقش یاور و ناظر با مدیران قابل تامل است می تواند راهگشای گره های کور مسائل و
مشکلات هر منطقه و خصوصا هر استان شود.
این شورا در هر استان یک نمایندگی با نام دفتر شورای سیاستگذاری ائمه جمعه آن استان دارد و در یزد نیز مدت هاست که این دفتر با چراغ خاموش فعالیت کرده ولی چند وقتی است با فعالیت وبلاگ دفتر که توسط مدیر روابط عمومی آن – سهیل شریعتمداری - به روز می شود، نکات قالب توجه ای از فعالیت ها وبرنامه های آن ارائه کرده است.
در آخرین مطلب این وبلاگ مطلب قابل توجهی برای افراد اینترنت باز ارائه شده است، خبری که نشان می دهد ائمه جمعه نیز باید آنلاین شوند.

