| HOME PAGE | BLOG ARCHIVE | PHOTOBLOG | RADIO | Articles | photo.net | RSS | English web | العربي وب |
ما دراین پنج روز نوبت خویش
چه بسا کشتزارها دیدیم
نیکبختانه خوشه ها چیدیم
که زجان کاشتند مردم پیش
زارعین گذشته ما بودیم
بازما راست کشت آینده
گاه گیرنده گاه بخشنده
گاه مظلم گهی درخشنده
گرچه جمعیم و گر پراکنده
در طبیعت که هست پاینده
با آغازجنبش مشروطیت در ایران، تحولاتی متفاوتی در ایران به وجود آمد. شاید از بارزترین این تغییرات تغیر وضعیت در ساختار شعر فارسی بود.
در محافل روشنفکری آن زمان، چالشی به نام "شعر نو" باعث بحث و جدل های فراوانی میان هواخواهان نو آوری ادبی و سنت گرایان به وجود آورد. شاعرانی که نیاز به نوپردازی را حس کرده بودند، سروده های خود را در ساختاری نو عرضه نمودند.
امورزه ما پارسی زبانان، نیما یوشیج (علی اسفندیاری)، بنیان گذار و پدرشعر نو می دانیم ولی پیش از نیما، شاعرانی بودند که شکستن قالب ها را آزمودند که می توان به جعفر خامنه ای، تقی رفعت و خانم شمس کسمایی اشاره کرد.
در ادبیات یزد شاعران زیادی قدم به دنیای قلم گذاشته اند ولی شاید هیچ کس به اندازه شمس کسمایی اینچنین ناشناخته نمانده است.
بانو شمس جهان کسمایی کیست و چرا به او لقب شاعره ای بدون دیوان داده ایم؟
پس از موج فیلترینگ انتخاباتی برای رسانه های فعال دنیای وب، گویا از دسترس خارج شدن سایت ها بلای دومی شده که بر سر آنها فرود آمده است. هرچند سایت های یزدی از موج اولی گریختند ولی گویا راه گریزی از بلای دوم نداشتند و امروز یک خبرگزاری و یک سایت خبری یزد به سرنوشت شوم آن دچار شده اند.
رسانه های مجازی یزد که در فقدان رسانه های مکتوب و تاثیرگذار، نقش بسزایی در ارائه و انتشار اخبار در گستره استان داشته اند امروز دچار مشکلات جدی شده اند که تاثر بسزایی در فضای رسانه ای یزد در حوزه انتشار اخبار گذاشته است. می توان در مجموع چهار خبرگزاری فعال ایسنا، ایرنا، فارس و مهر به همراه دو سایت خبری از جمله یزدفردا و یزدآنلاین وظیفه اطلاع رسانی را در گستره استان بر عهده دارند که امروز این مهم از دست دو رسانه خارج شده است.
سیگارم را در قاب پنجره میتکانم...
بی هیچ واهمه ای...
زیرا که این جهان زیر سیگاری من است.
مرحوم حسین پناهی

به ساعت نگاه می کنم، رقص عقربه ها مثل گذشته است بی هیچ و کم و کاستی. البته حسش کمی برایم متفاوت است، ساعت 13 و اندی است و من اندی دقیقه است که لباس نظامی از تن به در کرده ام و اینک آخرین صفحه یک خاطره نویسی قطور.
سربازی که می گفتند قشنگترین اشتباه زندگی است اگرچه برای من در بدو شروعش هزار راه نرفته بود ولی اینک که به خاطره هایم پیوسته، بر رفتنش احساس خاصی دارم نه خوشحال نه غمگین، دلتنگ اما صبور ، از دوستانی که در سختی ها ، دلتنگی هایش و هزاران لحظه خاصش در کنار همدیگر بودیم و حالا همه آنها را سپرده ام به ورق های دفترخاطرات و ذهن نیمه هوشیارم. حالا من هستم و"چیز"هایی که در این مدت یادگرفته ام.
خوشبختانه موقیعت کاری ام به گونه ای بود که خیلی ها را دیدم آنها که استخوان خورد کرده ساختاری به نام ارتش بودند و ستاره های روی شانه شان بدجوری روی زندگی شان سایه انداخته بود و برخی دیگر که ستاره ها برایشان آرزو بود... برخی به اجبار و برخی به اختیار و در این میانه بودند آدم هایی که شاهین شانس برایشان ستاره آورده بود. به هرحال امروز خوشحالم که موقع خداحافظی با تمامی شان گفتند جایت خالی خواهد ماند و ... و امیدوارم چنین نیز باشد.
دوستی چسبیده به میله وسط مترو می گفت وقتی کارت پایان خدمت می گیری آن وقت می شوی یک شهروند ایرانی...
تولد حق شهروندی ام مبارک

ساعتی پیش دوستی خبر از فوت مهدی آذر یزدی داد. رسانه ها وقتی می خواست او را صدا بزنند می گفتند: آذریزدی؛ ولی نزدیکانش صرفا او را "آذر" صدا می زدند.
آذر روزهای متمادی در کنج بیمارستانی در پایتخت میزبان شخصیت های فرهنگی و غیر فرهنگی کشور شده بود و شاید از خوش شانسی اش بود تا برخلاف عمرش که در تنهایی گذشت آخرین بهار زندگی اش در تهران روانه بیمارستان شود تا برخی به یاد نویسنده مهربان و خاموشی بیفتند و هوس عکس یادگاری با او آنها را به دیدار با آذر بکشاند.
مهدی آذر یزدی بابای خوبی بود برای بچه های کتاب خوان. علاوه بر خصایصی خوبش از جمله یزدی بودن؛ نکته ای که از زندگی او کمتر مورد تامل قرار گرفته "تنها بودنش" بود. خیلی از دوستانش سعی کرده بودند با نزدیک شدن به او از تنهایی زندگی اش بکاهند ولی شیوه نگاه او باعث شده بود همچنان لقب مردی تنها داشته باشد.
تنهایی آذر اگر چه دلایلی مختلفی می تواند داشته باشد ولی شاید مهم ترین دلیلش گذشته او باشد. گذشته ای که او کمتر سعی کرده از آن یاد کند و صرفا به بیان بخش حرفه ای کارش اکتفا کرده بود.
رهبری ، رییس جمهوران گذشته و امروز و دیگر مسدولان فرهنگی هریک به نوعی تلاش خود را برای بهبود وضع زندگی اومی کردند ولی آذر خواندن در پشت میز مستعمل و چراغ مطالعه ای ساده و موقرش که با یک سیم برق و لامپ 100 وات از سقف زیرزمنش آویزان شده بود اکتفا کرد و همانجا گنجینه ای از نسخ چاپ سنگی کتاب قدیمی را گردآوری کرده بود و بدین سان کمک های مالی این مدیر و آن یکی و حتی سخنرانی تقریبا 5 دقیقه ای رهبری در جمع نخبگان یزد در مدح آذر هم نتوانسته بود شیوه زندگی اش تغییردهد.
شاید آن نوع دکوراسیون اتاق کارش به نوعی جایگزین تنهایی اش بود. البته وی بارها تاکید کرده بود برای خواندن زندگی می کند. یکی از دوستان بسیار نزدیک آذر دلیل بیماری پی در پی اش را مطالعه های مداوم چندساعته اش می دانست و راه درمانی هم برای آن نمی یافت.
ظرافت خاصش در نحوه برخورد با جامعه او را در وضعیت خاصی قرار داده بود به طوری که با اندک رفتاری، بابای خوب از دست بچه هایش دلگیر می شد.
بی شک جامعه ادبی کشور فقدان آذر را بزرگ می شمرد ولی برای جای خالی آذر در فرهنگ ستان یزد بزرگ تر از کشور می نمایاند چراکه یزد کمتر زمانی شخصیتی مثل آذر را پرورش داده است. روحش شاد
فقدان اين دو عزيز هنرمند را به خانواده شان تسليت مي گويم و براي آنها رحمت و خانواده شان صبر از خداند طلب مي كنم.
اول بار در يك جمع غير دوستانه ديدمش، سلامي و نشست وبرخاستي. كم كم دوست شديم بي بهانه، كمي بعد تر ذغال دوستي مان گل انداخت و رفاقت از ميانش زبانه كشيد. گذشت تا اينكه "كار" هم به معركه وارد شد. ديگر كاسه و كوزه يكي شده بوديم تقريبا. آمد تا پارسال، كه سفر بهانه اي براي جدايي شد آنهم بيش از دو ماه دوام نياورد، دوباره كافه اي و ساعتي باهم بودن بهانه عصر هاي آخر هفته مان شد. مي گفتيم از همه چيز جزخودمان كه نيازي نبود چراكه باهم بوديم. خنده هاي از ته دلش و چشمانش كه شرارت داشت با آن هيكل وزغي اش .
بيست روزي هست كه نيست كه از پشت تلفن به جاي سلام بگويد چطوري رفيق!
وقتي حرف به حرف "كلمه" هاي حماسه عزم گفتن يافتند و در اين ميان پ دات مهدوي من هم نات پيجينگ شد.
دوستي من و پ دات مهدوي عمري چندساله دارد. رفاقت داريم. فقط باب آشنايي و هم پياله گي نيست.معناي آن هم احتمالا همگان ميدانند، همه مي دانند رفقا، بايد به ياد هم باشند و صدالبته با هم. بنابراين به عنوان رفيقش، به خود حق ميدهم كه با «شنيده»هايي كه از ديگران مي شنوم بيتابانه نگرانش باشم. آيا اجازه هست؟
كاري از دستم ساخته نيست جز در لابه لاي ورق هاي روزنامه هاي اين يكي و آن دنبال اسمش بگردم كه شايد خبري دست اول بيابم .
آخرين يادداشتي كه براي يزدنگار نوشت و گفت وقت ندارم تو آپش كن، دوماه پيش بودمن هم وقت نكردم تا امروز:
وقت تمام است، مثل آرام زندگي روزي را نمي فهمي چطور گذشت، مثل همين خودكار كه ناي رفتن ندارد...
به اميد آزادي اش
بهانه این یادداشت، فرا رسیدن هفتم تیر است
خانواده ای در یزد سکنی دارند که قریب به اتفاق مردم با نام آنها آشنا هستند.
خانواده پاکنژاد ها.
نام پاکنژاد که بر پیشانی این چهار برادر خورده تقریبا حضور مستمری در تارک صفحه سیاست یزد دارد...
ادامه در ادامه مطلب است. به همراه تصاویری از پیکر شهیدان پاکنژاد

نمایی از مناظر اطراف قله میل فرنگی
هر ده سال یک قربانی توسط قله ي ميل فرنگي ...
قله 3هزار متری میل فرنگی بعد از گذشت چهل سال، چهارمين قرباني اش را گرفته است.
قله «ميل فرنگي» با ارتفاع 3950 متر در منطقه آدرشک شهرستان مهريز قرار دارد و از جمله قله هاي فني و دشوار استان يزد است که تاکنون دو نفر شکارچي، يک نفر گردشگر و يک کوه نورد با سابقه را به کام مرگ کشانده است.متن کامل خبرش را از ایسنا بخوانید

بیش از 98 درصد ميراث تاريخي استان يزد حريم مصوب ندارند
بنابراين گزارش از بين قريب به 860 اثر ثبتي در طول 4 سال گذشته در استان يزد حتي يك اثر هم تعيين حريم نشده است. تك اثري هم كه در اين دوره تعيين حريم شده است از آثار ثبت شده در دوره قبلي مديريت ميراث فرهنگي است.
اما مديركل دفتر ثبت آثار استان يزد نظر ديگري دارد. ناصر بابايي ندوشن در گفتگو با CHN اظهار داشت:« آثار و ابنيه يزد با ديگر استانها متفاوت است، عموم آثار؛ بنا بوده و متعلق به مردم است بنابراين ما به تعيين حرايم توجه زيادي داريم. از دو سال پيش نيز تعدادي پرونده تشكيل شده و درحال حاضر در مرحله رفع نقض قرار دارند.»
ورود بيش از 15 انشعاب فاضلاب به بزرگترين قنات کشور
قنات زارچ درحالي همچنان به فاضلاب بيمارستاني بدل شده است که طي چند سال اخير بيش از 15 انشعاب فاضلابي ديگر نيز به اين اثر ملي ميريزد. اين درحالي است که جهاد کشاورزي به عنوان متولي اين قنات نسبت به موضوع بي توجه بوده و هنوز اقدامي جدي از سوي سازمان ميراث فرهنگي و محيط زيست براي نجات اين اثر صورت نگرفته است.
دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من که دمم بی دم تو چون اجل آمد بر من
دل چو دریا شودم چون گهرت درتابد سر به گردون رسدم چونک بخاری سر من
خنک آن دم که بیاری سوی من باده لعل بدرخشد ز شرارش رخ همچون زر من
زان خرابم که ز اوقاف خرابات توام در خرابی است عمارت شدن مخبر من
شاهد جان چو شهادت ز درون عرضه کند زود انگشت برآرد خرد کافر من
پیش از آنک به حریفان دهی ای ساقی جمع از همه تشنه ترم من بده آن ساغر من
بنده امر توام خاصه در آن امر که تو گوییم خیز نظر کن به سوی منظر من
هین برافروز دلم را تو به نار موسی تا که افروخته ماند ابدا اخگر من
من خمش کردم و در جوی تو افکندم خویش که ز جوی تو بود رونق شعر تر من
© 2008 yazdnegar.blogfa.com Powered By : Blogfa |