| HOME PAGE | BLOG ARCHIVE | PHOTOBLOG | RADIO | Articles | photo.net | RSS | English web | العربي وب |
شاید اینبار که بیاید، صادق را می گویم، برایش از آن شبهای نماز شب نگویم و شاید داستان روزی را تعریف کنم که هرزه گی کرده ای...
شاید هم از بهمن 57 بگویی...
مثل تف سربالایی که بر جاذبه غلبه کند
یا مثل ادراری که به زور جاذبه از مجری نگذرد و بیچاره ات کند
نمی گویی دل تنگ آمدنت شده اند خلقی پس از 20 سال آزگار؟
روزگار را ببین که سپیدی مویت را می بیند و به حال ما حتا آسمان هم حال گریه کردن ندارد
چرا که کریه ترین نقاشی خدا جاذبه را بلعیده است...
و فقط چند مثانه ترکیده از ما به جای می ماند
فرق دل درد با درد دل چیست؟
من امروز به خاطر دل دردم مجبور شدم با دکتر ناکسی درددل کنم
توضیح: بیچاره کسی که شهر یزدش وطن است
بیچاره ترآنکه نقش بندیش فن است
زین هردو بتر که اهل سخن است
ناچار کسی که هرسه دارد چو من است
رییس جمهور سابق کشورمان گفت: من به همه اصلاح طلبان و نیز کسانی که ممکن است جزء اصلاح طلبان نیز نباشند ولی دلشان می خواهد در وضع کنونی تحولی ایجاد شود، ضمن احترام به همه کسانی که کاندیداتوری خود را اعلام کردند یا اعلام خواهند کرد، می گویم به یاری خداوند یک نفر از میان من و آقای مهندس موسوی نامزد خواهد شد.
سید محمد خاتمی در پایان خاطر نشان کرد: معتقدم اگر در انتخابات آزادی باشد و از امکانات موجود سوء استفاده نشود، سخت گیری های بیجا نشود و واقعاً رای مردم مورد حرمت قرار گیرد، تردید ندارم وضع طور دیگری خواهد بود و حتی کسانی که امروز سر کار هستند و می خواهند دوباره بیایند باید شعار های خودشان را عوض کنند . به هر حال آنچه باید مورد احترام باشد رأی مردم است که در فضای آزاد و با استفاده از آنچه قانون معین کرده است ابراز شود و مورد حمایت قرار گیرد. نتیجه هر چه باشد مبارک است
براري مطالعه جزييات سخنراني سيد محمد خاتمي اينجا را كليك كنيد
صبحی نفسی باخته در پنجره ی من بغضی نفسی ساخته از حنجره ی من
از پیله که در ساده ی دیوار تنیدم پیداست که پروانه نشد زنجره ی من
پ:
در پیله اگر نیست دگر پروانه اندر غم تو دل مرا پروا نه
گفتی تو مرا، که زنجره جر زن بود ورنه بشدی از غم تو پروانه
الف:
این درد نفس بند هم آورد ندارد تاب کشش اش شانه ی هر مرد ندارد
خوب است که من زن شدم و نیست که گویند این مرد چرا طاقت این درد ندارد
پ:
سنگیم ولی نه آسیاییم، درست لنگیم ولی نه چرخ چاهیم، درست
گفتی کشش درد تو را مردی نیست زن گشته ای و همه گواهیم، درست
الف:
مرد از دو جهان اگر که دردی دارد زن از غم او چهره ی زردی دارد
با آنکه زنست سنگ زیرین شبش مرد است که ادعای مردی دارد
پ:
گر اشک تو سنگی بشکست از سنگم از دوری دوست من بسی دلتنگم
مرگم بدهد خدا، اگر شاد شوم خوش بال گشایم به برت، دلسنگم!
الف:
شعر الف رو فراموش کردم
دوباره پ:
در هردو جهان بجز یکی درد نبود از بهر تحملش یکی مرد نبود
نیکی ز زنان اگرچه ماندست ولیک مردی که غمش زن نَبُوَد مرد نبود
پ.ن: الف همان دوست اس ام اسی است و پ همان من هستم: پ.مهدوی
پ.ن 2: این قبیل پست ها شاید زیاد تکرار شود. اگر کسی اعتراضی دارد و یا پیشنهادی! مرا درجریان قرار دهد.
پ.ن3: دوستان هم می توانند در این مشاعره های ناقص الخلقه که یک بی سواد به نام من با عده ای با سواد انجام می دهند شرکت کنند! میل خودتان است.
قلبی که سنگ است را هیچ برگشتی نیست
گرچه خون همه ی رگ و پی اش را در بر گرفته باشد
برای مردم غزه می گریی و انسانی را در بند رها کرده ای
تو خود اسراییلی
به در آ از این صهیون پرستی که صهیون تو همان آخرین کلام است: نه!
جواب بگو صلح را
پیش از آنکه در بند جنگ بینی
انسانی را که به وقت زاده است و ...
بهمن کوچک می کشد...
دوستان و دشمنان خبرنگار و روزنامه نگار بدانند و آگاه باشند ثبتنام سي و نهمين دوره آموزش كوتاهمدت رشتههاي روزنامهنگاري و گرافيك مطبوعاتي از 21 دي 87 در دفتر مطالعات و برنامهريزي رسانهها آغاز ميشود.
نشاني دفتر: تهران، خيابان شهيد دكتر بهشتي، خيابان پاكستان، كوچه دوم غربي، شماره 11، طبقه دوم، معاونت آموزشي، تلفن: 88730413-88738564،
به نام خدا
یک نامه
از: میرزاینویس زاده
به: آقای مدیرکل محترم
موضوع: ابراز ارادت از نوع فراوان
سلام علیکم
احتراما به استحضار می رساند عمیقا مخلصیم و ردخور ندارد. چند وقتی است دیگر جویای احوال حقیر نیستید. شنیده ام در تخت ملوکانه جلوس می فرمایید و کمتر هوس رتق و فتق امور محوله دیگر بلاد اسلامی را دارید ولی با این حال باور بفرمایید چنان در پیچ و تاب دوری شما شب را به زور به صبح و روز را به زور به شب می رسانیم که این موهایمان عینهو نه نه صغری، مادر زن همسایه مان، که مثل دخترهای ورپریده فکل می زند، سفید شده عین گچ. 
در جراید منتشره در مملکت فخیمه خواندم که از بابت عدم انتشار و درج اخبارتان در این جرایده بسیار ناراحت شده و جلال همایونی به این خاطر به زردی گراییده، پیشانی بلند بخت و اقبالتان به دلیل کجی ابرویتان کمی چین افتاده و میک آپ و میمیک چهر دلربایتان به زوال رفته، مکدر شدم، خواستم با نوشتن این نامه دوباره تاکید کنم آقا ما مخلصیم، باور بفرمایید، ارباب .
رد خور ندارد نه به خاطر پول و چرک کف دست و این خزعبالات، نه مولای من. اصلا ما با شما این حرف ها نداریم. تا بوده بوده، این پول ها آمده و رفته، هیچ کسی هم گیر نداده کجا آمده به کجا رفته اصل بر آمدن بوده که بحمدلله به حول وقوه جیب مبارک و خزانه، امور به راه است، اصل بر این است که ما خاکبازی مان را دوباره به اثبات برسانیم که با ذکر گذشته و امروز انشالله قلممان دوباره در مسیر حق و حقیقت بلغزد و گناهمان در پیشگاه خدا ریخته و بهشت اخروی توام با حوریه های مانکنی اش نصیب بفرماید و همواره چون گذشته راه آقایمان امام حسین (ع)و بچه هایش را در کربلا ادامه دهیم و زینب گونه رفتار کنیم. می دانید چرا چون می گویند اولین خبرنگار مسلمان حضرت زینب (س) بوده. خوب ما هم روزنامه نگار و خبرنگار مسلمانیم آقای من.
آقا چندسال پیش بود فکر می کنم 84 بود با 5، وقتی بین اعضای خانه مطبوعات یزد، این شهر فرهنگی و این حرف ها، دعوا شد بر سر نمی دانم کدام سهمیه، بیانیه دادیم آهای ایها الناس ما میرزابنویس نیستیم و بدانید برخی مدیران از ما توقع دارند خبرهایشان را سفارشی کار کنیم. یادتان آمد ارباب؟(1)
آن موقع بحمدلله بازار تعداد خبر داغ بود یعنی خبر بود ولی حس و حالش کم مایه بود و خزانه ملوکانه رغبتی نمی کرد کمی خرج کند که به ما بلیسد، یک مشت آدم از فرنگ برگشته و حاجی واشنگتن آمده بودند شده بودند مدیر مملکت. این از خدا بی خبران سرشان نمی شد که باید باج بدهند، استغفرلله، باج چیست آقا، از دهنمان پرید، هدیه بدهند، نمی دادند و ما هم نمی کردیم چاپ خبرهایشان را.
انگار آخرالزمان شده بود مولای من. می بنید وقاحت را به جایی رسانده بودند که می گفتند پول نمی دهیم، می خواهید خبر چاپ کنید می خواهید نکنید، نکردیم دیگر، کردن باید حس و حالش باشد آقا!.
خدا خواست و نجوای دلمان گواهی می داد که این نیز بگذرد. بقول حافظ علیه الرحمه "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند.. ". چنین نیز شد. وقتی شنیدم چند تا آدم جنگ رفته و حوزه رفته که خدا و پیغمبر سرشان می شود، شده اند عین شما، دلمان گواهی داد که که ز بند غم ایام نجاتم دادند و امور به راه است.
مولای من ولی حالا هرچند مشکل اصلی حل شده ولی یه کمی مشکل در جای دیگر بروز کرده، نمی دانیم علتش چیست. شاید اگر یافتیم و رتقش کردیم، دوباره خنده نمکین شما و باز شدن اخم شما در این دنیا نصیبمان شود.
حالیا مصلحت وقت در این می بینم که بگویم، آقا خبر نیست. همین چند وقت پیش بود مدیرکل محترم چیز از دربار آمده بود، خودم شخصا به حضورشان رسیدم برادر کوچکمان گفت : حاجی بخدا ما می خواهیم خبر چاپ کنیم ولی روابط عمومی ها اصلا به ما خبر نمی دهند، گویا اصلا خبر ندارند!(2) . مولای من این عین جمله بود همه شاهدند آقا ما دیگر به چه زبانی به شما و دوستانتان بگوییم میرزابنویسیم. حاجی به خدا میرزا بنویسی که شاخ و دم ندارد.
این اولین مسئله ای بود که گفتم شاید شما هم در جریان باشید و به دیگر برادرها هم بگویید آقا. ما قسم یادکرده ایم میرزابنویسیم. فقط گاهی برای خالی نبودن عریضه تو حوی آب عربده می کشیم و می گوییم آی ایهالناس رسانه ها تحت فشارند و مدیران خبر سفارشی می خواهند. این را هم می گوییم که به هرحال ما منتقدیم و روزنامه نگاریم و این حرف ها. ابلهان باور کنند.
نکته بعدی این بود که می خواستم از این آقا سید آقا، تجلیل و تقدیری، چیزی بکنید و یک سفر مکه اش بفرستید آقا دوباره. خدا پدرش را بیامرزد این آقا سید، مرد رک و راستی است. اصلا شیله پیله ندارد. اگر چارتا آدم مثل این باشند دیگر هیچی دیگر.
رفتیم با والی شهر مصاحبه کنیم، دید کرایه خانه نداریم نفری 150 هزارتومان نقدی توی همان جلسه گذاشت تو پاکت گذاشت کف دستمان آقا. تازه این که چیزی نیست بعضی بچه ها گفتند تراولشان پاکت هم نداشته آقا(3). حالا که فکرش می کنم می بینم قدیمی ها هرچند خیلی چیزی سرشان می شده و دیگر این قدر احمق بودند و عقلشان نمی رسیده که اگر رشوه را همین جور یکهو بدهند، دیگر احدی حق ندارد اسمش را بگذارد رشوه، می شود هدیه. حال کردید آقا. برای همین است که می گویم این آقا سید را تقدیری بکنبد مکه ای کربلای امام حسینی یا همین ورا مشهدی بفرستید حال کند. اساسی به ما حال داد آقا. اصلا ما که به درک، چاکر و خونه زاده شماییم. فرهنگستان ادب پارسی را نجات داد آقا.
خوشبختانه بعد از مصاحبه با والی که قول دادند دوباره هم برگزار شود، مملکت گل وبلبل شده است آقا. باور ندارید روزنامه ها را بخوانید. خداییش همه تیترها و خبرها و عکس ها مثل هم است. نه اینکه همه با هم تراول گرفته باشند آقا، نه. به خاطر اینکه همه باهم معتقدند چیز است دیگر . چون شما خوبید آقا .(4)
مولای من. زیاده جسارت شد. هرچند قبول دارید ما حق داریم توی جوی آب عربده بکشیم و گردن کلفتی کنیم، چون روزنامه نگاریم و به حق میراث خور اون فرخی یزدی و باید حرف هایمان را بی هیچ رودربایستی بگوییم، ولی باور کنید کرایه خانه ها کشیده بالا آقا. تازه این که چیزی نیست میوه هم گران شده.
می دانم وقت شما طلاست و باید به رتق و فتق امور مملکت رسیده و بلاد اسلام را از وجود کفار و ظالیمن نجات دهید.
.فقط خواستم بگویم آقا ما میرزابنویسیم.
امضا: ارادتمند خاندان
میرزابنویس زاده
توضیحات:
(1). خانه مطبوعات یزد در سال مذکور در بیانه ای رسما از توقعی که مدیران استان در خصوص چاپ خبرهایشان دارند انتقاد کرد و تاکید کرد: برخی مدیران فکر می کنند خبرنگاران میرزابنویس آنها هستند.
(2) بخشی از اظهارات دبیر خانه مطبوعات یزد در دیدار با علیرضا ملکیان معاون مطبوعات و اطلاع رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی (۴ دی ماه به نقل از وبلاگ شخصی وی).
(3) مشاور استاندار و رییس روابط عمومی استانداری یزد در پایان جلسه مطبوعاتی استاندار با خبرنگاران یزدی به هر خبرنگار حاضر در جلسه مبلغ 150 هزارتومان به صورت نقدی هدیه داد(روزنامه اعتماد ملی۱۳ دی ماه 87)
(4) متن مصاحبه استاندار یزد در جلسه مطبوعاتی در تمامی نشریات استانی بدون کمترین تفاوتی به چاپ رسید، تیتر، لید و متن و حتی عکس مصاحبه در تمامی نشریات بدون هیچ گونه دخل و تصرفی همانند متن خبر ارسالی روابط عمومی استانداری بود.(13 دی ماه 87)
سعی می کنم بر این تنهایی سرپوش بی تو بودن را بگذارم. اما ای دریغ... دیدار به قیامت است... ای دریغ
از وقتی بد شده ام حتا برایم کامنتی هم در خواب نمی گذارد. آن روزها به این می گفتند رویای صادقه... این روزها من می گویم کامنت. چون نه بیدارم و نه هستم که ببینمش... او جای دیگری و من جای دیگری. یکی بهشت و دیگری جهنم...
غم های زیادی هست. کم هم نیست... نامجو فریاد می زند و جزوه های دکتر تاجیک در باد ورق می خورد. بوی بهمن است که در فضای پیچیده و تو که معترضی که دود ناکامی دارد... دودی ناکام...
صبح تا شب و شب تا صبح. مثل مستها قدم می زنی و می خندی به این بازی روزگار که تو را اینقدر مدرن کرده که حتا دلت برای خودت هم تنگ نمی شود.
و لحظاتی که آرزو می کنی کاش می شد بیایی و با من باشی تا برایم باز هم نصیحت هایت را مثل ته رختی های بچگی از کامواهای اضافه ی این ژیله و آن بافتنی ببافی و من در همان رویای بچگی بگویم باز هم از هر دری سخنی ...
رادیو را که بلند می کند اخبار غزه از سر و کولت بالا می روند و با روانت بازی می کنند. اما اصلن فراموش کرده ای که او در کربلای آن روزها با همین حسینی که برایش سینه می زدند قرار گذاشته بود و ما را یادش رفته بود. درست مثل امروز که فکر می کنی یادش رفته و از خاکش فرار می کنی. اما این بار، نمی دانم چیست که در گلویت مثل ماری حلقه زده و راه نفس و اشکت را توامان بسته... واقعن نمی دانم...
وقتی شب عاشورا از یزد بیرون می زدم تنها فکر و ذکرم این بود که در این خرابات لعنتی جام می ای ردیف کنم و بی خیال همه چیز شوم حتا اسمم... حتا صاحبش. اما نشد.
این گونه است که نمی خواهی من بدتر شوم...
سگ دوی خیابانهای تهران
لجن کثیف یک انسان وقتی با دود اتوبوس قاطی می شود و سبزی لزجش به قهوه ای تیره می گراید.
امام حسین، سپاه و بعد هفت تیر و یا قبل ، هفت تیر...
شاملوی صبح تا شبی و رفسنجانی و عسگراولادی مسلمان و احمدی نژاد و مسلمانان سوئدی و غزه که خون می چکاند.
متبرک باد نام تو ...
حرفی که برای گفتن نداری...
پس خفه شو
اولين نفري كه منو ديد انگار جنازه ديده، چشاش مثل وزغ شد . مي شناختمش هرروز چشمم به جمال بي نورش منور مي شد. بچه اهواز بود هيچ وقت نخواستم باهاش بگو بخند داشته باشم. با اون چشاي وزغيش دويد. رفت. چند دقيقه گذشت هنوز داشتم به صداهايي كه تو گوشم مي پيچيد عادت مي كردم. آخه اون بالا باد مي يومد سرد بود و هوا نمور. دل آدم مي گرفت . حق هم داشت. موتور سواري با يه نفر ديگه اومد. از ديروز كه برنامه ريزي مي كردم مي دونستم اين دو نفر جزو اولين نفرايي هستند كه مي يان سراغم. افسر گشت بود. نور موتور كراسش را انداخت تو صورت من. چشام داشت از درد نورش مي زد بيرون. از حدقه. همه جا را سفيد مي ديدم. فقط وقتي جلوي نور راه مير فتن دنيا دوباره سياه مي شد. عين اولش. باد تو گوشم لونه كرده بود. كر شده بودم. ديگه حتي صداشونو نمي شنيدم. يه پلك زدم تا دوباره باز كردم دوروبرم شلوغ بود. از هم درجه اي. همه به من خيره شده بودند. تا حالا اينجوري جمعيت به من زل نزده بود. به جز يك بار كه تو ترمينال موقع خداحافظي بابام خوابوند تو گوشم. يك صدايي كرد. درغي. همه ترمينال انگار ساكت شد، به من خيره. يه نفر اومد خواب آلود بود، دست گذاشتم روي گردنم. نفهميدم كي اومد بالا. چند ثانيه اي بعد رفت. از نرده ها به زور رفت پايين. حق داشت. شايد براي اولين بارش بود كه از اونجا مي يومد بالا. جاي دستش قلقلكم داد. روم نشد دستم را دراز كنم. بخارونم. باد بود. گوشم كري داشت. نمي فهميدم چه مي گفتن. دوباره چشاموم بستم پلك زدم. باز كردم. ديدم افسر گشت داره از نرده ها مي ياد بالا. اول دست كرد زيپ كاپشنم را كمي باز كرد. نفهميدم براي چي! هواي سرد سُر خورد رفت توي بدنم. به روم نياوردم. آدم بايد مرد باشه. اينو بابام وقتي سيلي را زد، با غرور خاصي گفت. منم مثل مرد خر وايسادم. هيچي نگفتم. افسر دست كرد سرم را از تو حلقه طناب درآورد. وقتي اين كارو مي كرد دهنش اومد جلوي صورتم. بوي سيگار مي داد. وينستون بود. شايد. جاي تسمه ژ – 3 مي خاريد. فكر كنم كبود شده بود .روي گردنم. دوباره خجالت كشيدم روي خودم بيارم. چند نفري اومدن پاهام را گرفتن. به زور، سختي اينور و اينور انداختن، من گذاشتن روي تخت. وقتي جنازه يخ كرده ام رفت تو آمبولانس . همه جا تاريك شد... تاريك.
جمعه که شروع شد، داشتم برای یک دوست اس ام اس می زدم. پنج شنبه که داشت تمام می شد، چند دوست رو پیچونده بودم که موجب ایجاد یک پست توسط دوستان در همین بلاگ شد. اما به جان خودم که نباشم، وقتی قرار باشد بین چند چیز چیزی را انتخاب کنی که بار اول است مزه مزه اش می کنی معمولن چیزی را انتخاب می کنی که اول است. برای همین سعی کردم زیاد به روی مبارکم نیاورماینکه کنار آب باشی و با دوستی قدم بزنی که خودش از کنار کارون آمده می تواند خیلی لذت بخش باشد. طعم پیتزای بدمزه و اینکه همه جور غذای دریایی دوست ندارد. و بعد هم بستنی با طعم سنتی. می تواند خیلی رویایی باشد.
یاد آدمی افتادم که گفته بود دیدار به قیامت است. برایش نوشتم که امروز قیامت بود و من بازهم جهنمی شدم. از همان جهنمی هایی که مادر می گفت و نمی فهمیدم. اشکم را در آورد وقتی خاستم از بودنی بگویم که نبود و از نزدیکی تنها و او برایم داستان روح را خاند که آمده بود و بود و همیشه میشد با او همبستر شد.
لحظه ی غریبی است آدمی که دیگر دارد به هپروت دود می رود و بخاهی دوباره به زمینش بازگردانی... روزهایی که هیچ وقت فکر نمی کنی بیاید.
در طول راه برای خودم از مرثیه ای برای آمدن و مرثیه ای برای نیامدن نوشتم و صبح که چشم باز کردم خودم را دیدم که گوشه نمازخانه ی یک ترمینال مچاله شده ام. مچاله به شکل جنین. به شکل جنین...
مچاله به شکل جنین ...
تسلیت
ماکارونی
کافه
روان نویس باطعم آپاچی
عذرخواهی
جیم زدن
تنهایی و بهمن کوچیک
*بهترین پستی که در این دوران بیمزگی میتونم بذارم، اینه که ازتون تشکر کنم، بهخاطر اینکه اصلاً به روم نیاوردین! خیلی ممنون
*حضرت عزیزی میفرماید:
"ضایعترین فامیل:خارشوئر
ضایعترین دوست:همخدمتی"
اینهم به افتخار خاطره های بی مزه دوستمون!.
كف راهرواش خيس بود. نه همه اش ولي مي شد بگويي خيس بود. گله به گله خيس بود. دلت رغبت نمي كرد نگاهش كني. حتي براي پاييدن كفشت. خيس بود ديگر. پاي زن ها و مردها توي هم پيچيده بود. خيس بود از باران. جايشان تنگ بود. همه شان توي هم تپيده بودند. مثل دانه هاي انار گنديده . بعضي هاشان در هم ادغام شده بودند. مثل مرغ هاي پوسيده. جا نبود كز كنند. جا نبود بايستند. جا نبود چرت بزنند. جا نبود حرف بزنند. جا نبود كتاب و يا روزنامه بخوانند. جا نبود حتي سيگار بكشند. چه برسد به اينكه بخواهند هوا هم بخورند. جا نبود بيرون را نگاه كنند. پشت سر هم به هم هل مي دادند. فحش مي دادند. هي تو سر هم مي زدند.هي توسري مي خوردند. جاي همه شان تنگ بود. همه شان سردشان بود. همه شان گرسنه شان بود. همه جا گند بود. همه چشم براه بودند. همه مانند هم بودند و هيچ كس حال و روزش بهتر از ديگري نبود.
خدا را شكر من ايستگاه قبلش پياده شده بودم
امروز از آن روزهايي بود كه دلم از دوست و خويش تهي بود.
دلم مي خواهد تو يك كافه دودگرفته در تاريكي بنشينم و طعم گس دود سيگار ميزهاي بغلي را مز مزه كنم.
- اين كارها خوبيت ندارد دختر...(اين ديالوگ را مادرم گفت)
کمتر پیش آمده که در یک وبلاگ زیاد دوام بیاورم. داشتم تنهایی های انسانها را دور می زدم تا تنهایی خودم را بیابم. انسانی را دیدم که دلخوش کنک های کودکی را هنوز دوست داشت و وقتی که می نوشت می شد دید که کودک درونش چقدر شیطانی های نکرده دارد.گفت بنویس. نوشتم. گاهی اوقات دریای اشک را در یک روند پریودیک ذهنی نمی توان دور زد تا از شوری به تلخی هولستون، آبجوی بدون الکل آلمانی، در کافه ای برسی که شاید جز دیوارهای سیاه و سفید چیزی برای دود کردن ندارد. فقط شادی ای است که نمی آید و دل او را به رنج آورده. من که به نبودنش عادت کرده ام...
شاید برایتان از غم انگیزهایی بنویسم که داشته اید و به یادتان آوردم که باید از درد کشیدن هم لذت برد. از درد کشیدن برای اندیشیدن به جای گارسنی که هنوز فرق ترک و فرانسه را به قیمت کافه ندانسته برایت آب می آورد تا تلخی ترک را، چه با ضمه بخوانی و چه با فتحه، با شریانی از اکسیژن مونو کربن فرو دهی و دلخوش باشی که بهمن 57 یادآور روزهای زندگی مالیخولیایی جمعی انسان تنهاست که دو نفری یا سه نفری یا چهار نفری هیچ وقت تلخی هایشان را برایت رو نمی کنند. حتا آن روزها که از ترس جانوری اشک به چشم می آورد و می خندی که شادی اشک و شادی جیغ و شادی مردانگی چه با هم قاطی شده اند...
وقتی گفت و گفت که باید بنویسی و جمعم را تفریق شده جمع ببندی، دلم برای خودم سوخت که چرا تا به امروز به فکر نوشتن نیافتاده ام. امروز نوشتم. شاید هر روز بنویسم. بعد از آنکه کلمه را بنویسم و به قداستش شک نکنم که اگر سید مکلا بیاید یا نیاید من فقط برای ساعتهایی کار می کنم که احساس می کنم حرام شده است. شاید مثل امشبی ساعت ده و شاید مثل دیشبی ساعت دو ...
اما از کجا؟ از چه؟ از آوازی که در گلو گیر کرده؟ نه من از خشت خام کوره پزخانه های جفای معشوق به وفای عدو رسیده ام. پس نپرس که کیستم... گرچه همه ی آنها که می خانند شاید مرا بشناسند... شاید...شاید...
تیترهایم جمله بندی ندارد و متنهایم همه پر از همهمه های بودن و نبودنی است که متوهم است. پس زیاد سخت نگیر. این نیز بگذرد...
نمي دانم... تجربه اي ندارم واقعا نمي دانم صرفا گفتن جمله "تسليت مي گويم خدا صبرتان دهد" اثري دارد بر داغ دلتان يا نه؟ در هر صورت تسليت مي گويم خدا صبرتان دهد.
دوره ارزاني است
چه شرافت ارزان
تن عريان ارزان و دروغ از همه چيز ارزانتر
آبرو قيمت يك تكه نان
و چه تخفيف بزرگي خورده است قيمت هر انسان
... نوشته خودم نيست تخيلات يك نويسنده است
مواقعی که باران می بارد ذهن من مدام به دنبال تجسم شکل هندسی قطره های باران است. ذهن حول محور باران می چرخد, می رقصد, با بوسه باد تغییر جهت می دهد و ناگهان در سیاهی آسفال ترک خورده له می شود, نیست می شود...
اینجا مدام باران می بارد...

دوست گرام اقای میرجیلی در مطلبی در وبلاگ خبری شان با عنوان گزارش تصویری افتتاح معدن در بافق تلاش کرده اند بزرگنمایی کنند. هر چه در عکس ها دقت کردم معدن که هیچ حتی یک قلوه سنگ هم ندیدم چرا که کادر انتخابی عکس های ایشان فقط امام جمعه داشت. برای دیدن عکس ها بر ادامه مطلب کلیک کنید... لطفا
توضیح : فعلا تنها کاری که از دستمان بر می آید سربه سر گذاشتن دوستان است و بس
© 2008 yazdnegar.blogfa.com Powered By : Blogfa |