| HOME PAGE | BLOG ARCHIVE | PHOTOBLOG | RADIO | Articles | photo.net | RSS | English web | العربي وب |
چند وقتی است خبرگزاری ایسنا - یزد در سرویس عکس خود عکاسی جدید را به کمک گرفته است. خانم صباغیان از خبرنگاران قدیمی و عکاسان جدید استان است که هم اکنون در رشته عکاسی هم به صورت تخصصی در حال تحصیل است. هرچند در وب گروهی مشترکی گاهی مطلبی می نویسد اما امیدوارم یک فتوبلاگ اساسی راه اندازی کند تا عنوان دومین فتولاگ یزدی را بعد از پیاده رو از آن خودش کند. باور کنید اگر رسانه های استان یزد سه تا مشکل اساسی داشته باشند یکی از آن عدم تخصص فعالان در حوزه مرتبط شان است.
عكس هاي مجموعه گام به گام در کوچههای آشتیکنان بافت تاریخی یزد
از ته خط تا سر خط نقطه بذار آخر خط
.
.
.
این است حال بستان ای باد نو بهاری
علم بهتر است یا ثروت سوالی بوده که همیشه مثل بختک به عنوان موضوع انشا در تمامی دوره های تحصیلی برایمان انتخاب می کردند و ما هم می نگاشتی ایم.
اما زمانی رسیده که برخی افراد ثروتمند و حتی دانشمند در عرصه قدرت کم آورده اند و انگار مسئله و جدال فقط بین دو واژه ثروت و حکمت نیست!
این دغدغه دبیران انشاه باعث شد پای صحبت یک اهل قدرت بنشینم و تعریفش از "قدرت" را جویا شوم.
شاید در نگاه اول دو پارامتر ثروت و علم راه نیل به قدرت باشد لیکن دائمی و همه گیر نیست یعنی هر ثروتمندی لاجرم قدرتمند نمی شود و هر عالمی هم صدر درصد قدرتمند. هرچند مثال نقض دارد ولی از آن سو هم آدم هایی بودند که بی هیچ ثروت و حتی علم اینک در زمره قدرتمندان قرار گرفته اند.
در تعریف قدرت باید گفت، قدرت داشتن برگه های بیشتر برای گذاشتن روی میز است. به بيان دقيق، قدرت، مشت پر ما از اسرار است . هر قدر از اسراری با خبری، در آن حوزه از اسرار، قدرتمندتری. و آدمی در هر جا که هست هميشه در حال تلاش برای بالا بردن داشته های خود از اسراردانی است.
هيچ قدرتی بدون راز نيست. هر قدرتی يعنی قدرت بر اسرار. و تفاوتی نباید گذاشت بین قدرت فیزیک اينشتين و یا آدم کهنه کار سياسی مثل بهزاد نبوی.
قدرت شبکه ای از اسرار است. قدرت علمی يا صنفی يا فنی يا سياسی. چنانکه قدرت ادبی و شعری و هنری.
آهای خبرنگار؛ قدرت دانستن رمز است (با صدای سرفه گوینده)
یک روز صبح مرا اعدام کردند، بهار بود یا زمستان نمی دانم، بهر حال یک وقتی مرا اعدام کردند، گناهم رفاقت با تمساحی استثنایی بود: تمساح آفریقایی که گریه نمی کرد.
فرمانده سعی می کرد اخم کند، ولی باور کنید آدم خوش رویی بود. طوری فریاد کشید: " آتش ..." که بدلم نگرفتم. مثل اینکه گفته باشد "سلام" یا "هندوانه..."
فرمانده از هیچ جنگی برنگشته بود، من اولین جنگش بودم. من چیزی بودم مثل "واترلو". فرمانده روی شانه هایش ستاره داشت، فکر کردم فرمانده از آسمان آمده است. سربازها شلیک کردند گلوله ها راه افتادند.
سرباز اولی فکر کرد: باز ناهار "سیب زمینی" داریم، چه سیب های نپخته ی سفتی..."
سرباز اولی اهل شهر دوری بود، آنقدر دور که شهرش را فراموش کرده بود. سرباز اولی غمگین بود چراکه شهری نداشت، سرباز اولی فقط می دانست آشپزهای شهرش سیب زمینی های را خوب می پزند.
سرباز دومی نگاهم کرد، به دستمال سیاه روی چشمانم نگاه کرد، چشممان که بهم افتاد تفنگش را پایین آورد، سرباز دومی خجالتی بود.
گلوله های به بندی که رخت های شسته ام رویش آویزون بود، رسیدند، عرق گیرم را سوراخ کردند و رد شدند.
سرباز سومی شاید خندید...دستش روی لب هایش بود، وقتی ماشه را فشار می داد، دیدم سبیلش را کج زده است، سرباز سومی فکر نمی کرد. یادش نمی آمد چطوری باید فکر کرد....
هم پشت تلفن و هم اینجا چند تکه از شعر اخوان ثالث را با قیافه یه آدم پاسخگو گفتم و می گم:
صدایی گر شنیدی
صحبت سرما و دندان است
زمستان است
در دوراني از زندگي هستم كه هر ماجرا حكايت و رخدادي حتي مرگ و فناشدن جز در قامت يك تلنگر به ذهن من فشار نمي آورد . تلنگري كه كوچك است و تغييري ايجاد نمي كند.
شايد ذكر چنين وصفي در مورد مرگ نابخردانه باشد ولي حتي مرگ هم اين روزها در ذهن همان تلنگري است كه مدل روز موي دختر همسايه ي روبرو.
شايد از اين جهت باشد كه من فاصله خودم تا مردن را بي اندازه دور مي بينم. تجربه محنت بار زندگي هنوز به سراغ من نيامده است اگر هم به علتي اشكي مي ريزم جهت همرنگ شدن با جماعت است يا از تراكم بغض ناگفته در وجدان ناآگاهانه ام كه از تاريخ به ارث برده ام.
به راستي زندگي من يك یک علامت سوال شده است؟
شاعری که روزنامه نگار شد
فرخی یزدی؛ اخراج از مرسیلن تا نمایندگی مجلس مشروطه
يادداشتي كه در هفته نامه روز دوم منتشر شد

غروب بیست وسوم مهر است، 18 سال از آغاز سال 1300 خورشیدی می گذرد. چهارسال از بند کشیده شدنش گذشته، رنجور و ناتوان بر تختش افتاده، تختی که در وسط روشورخانه و حمام زندان شهربانی است، اولین بار بود که یک زندانی بیمار را در اینجا نگهداری می کردند، پنجره ها همه با گل سفید رنگ شده اند. ... ناگهان صدای باز شدن قفل در می آید. هیچ وقت این موقع در را باز نمی کردند. چشمانش را بازو گوشش را تیزتر می کند. سه نفر در آستانه در پیدا شدند. آنها را می شناسد، مدتها است او را مورد لطف! خود قرار داده اند، او سال هاست که مرگ را پذیرفته، او سال هاست منتظر این لحظه است، او این حکم را در جیبش داشته است... .
فرخی یزدی از مفاخر بزرگی است که نامش با شعر و سیاست گره ای کور خورده است. شاید نتوان یقینا مشخص کرد که او یک شاعرسیاسی است یا یک سیاست مدار شاعر، ولی هم سیاسی محجوب و هم شاعری محبوب است. این پندار از ان جهت است که بیشتر اشعار دلربایش مزه سیاست می دهند و درگیر و دار عصر خفقان زندگی او، انتظاری دیگر نباید داشت. اشعار عاشقانه ای او نیز اگر چه کمتر از شعرهای سیاسی اوست اما بازهم نشان از فرخی بودن شاعرش می دهد: زندگی کردن من، مردن تدریجی بود، هرچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم(دیوان فرخی؛ حسین مکی). در این نوشتار تنها بر روایتی دیگرگونه از زندگی این شاعر سیاسی یزدی تاکید داریم، روایتی که از چهار منبع مختلف اخذ شده است، نه بر آن کلمه ای افزودیم ونه از آن کندیم، تنها بهم پیوند دادیم.
زندگی فرخی یزدی در برگیرنده فراز و فرود های ریاد و در خور تاملی است، گویی تاریخ همیشه در حال پند است به آدمیان. عصر مملکت داری قجرها در خانواده محمد ابراهیم سمسار یزدی کودکی به دنیا آمد که خانواده اش مثل تمام روستانشینان دیگر، به دلیل مشکلات خاص زندگی روستایی در عصر قاجار اینک لقب شهرنشین گرفته بودند و این محمد است که بایست به جای زندگی در یک روستا در سنه 1267 شمسی در دهه 70 و 80 در قرن سیزده خورشیدی کودکی اش را در محله گازارگاه بگذارند، یتیم شدن او در همین دوران، طعم تلخ زحمت وستم را بیشتر به مذاق این کودک آشنا کرد، طعمی که سال ها بعد از مرگش، نتیجه داد.
وقتی میرزای رضا عقدایی(کرمانی)، لقب «شاه شکار» گرفت، او 7 سال بیشتر نداشت، غوغای رشادت میرزا بود که هوش و حواس کودک ربود وشاید بتوان تصویر رویاهای این کودک هفت ساله یزدی را در آینده زندگی اش دید. ... ادامه در ادامه مطلب
اين مطلب پس از مطالعه درصدهاي شركت مردم يزد در انتخابات هاي گذشته به ذهنم رسيد:
گويي در ذات مردم نوعي تشكيك ذاتي وجود دارد كه هيچ مسئله اي را آن گونه كه بايستي جدي نمي گيرند. جالب آنكه قيافه ناباوري هم به خود نمي گيرند چرا كه مي ترسند و بيمناك مغايريت با مصلحت فردي يا جمعي رقم بخورد.
رفتار ها حكايت از غلتش ميان جدي و شوخي است و در يك آن از اين عقيده به آن عقيده مي روند و همچون دري هستند كه در روي لولايش باز و دوباره بسته مي شود و باز بسته و دوباره باز مي شود.
دكتر اسلامي ندوشن جايي نوشته بود: تاريخ رخدادها در ايران مثل جويي از آب گل آلود مي ماند كه آب گل آلودش رخدادهاست و سرانجام چيزي كه از آن مي ماند صرفا ريگ هاي آب است كه همان ملت ايران هستند (نقل به مضمون)
معاون سياسي امنيتي استاندار يزد: فضاي نقد در استان باز است!
نا خود آگاه به یاد شعری از نیما افتادم:
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در آغوش پست خاک می گوید..
بازديد از نمايشگاه مطبوعات و خبرگزاري هاي كشور بهانه اي شد تا بعد از مدتي دوباره به داستان سرايي در باب شخصيت افسانه اي "عاليجناب سرخ پوش فرهنگ يزد" بپردازم.
شامگاه پنج شنبه 30 امين روز آبان در حالي كه نم نم باران شيشه هاي عينكم را "كدر" كرده بود، وارد فضاي بي روح نمايشگاه شدم. نمايشگاه "آن سال ها" با "اين سال ها" تفاوت هاي فاحشي دارد چه در كميت و كيفيت حتي به راحتي مي توانستي اين تفاوت را در "لانچ باكس" غرفه ها نيز به وضوح بيبني .
به غير ديدن چند جوان خبرنگار يزدي كه در ستاد خبري نمايشگاه به كار " قلم فرسايي" مشغول بودند، كاري نداشتيم جز ديد زدن از ديگر غرفه ها و تورق روزنامه ديگر استان ها.
وقتي از پيرمرد عينكي كه وظيفه اش "ارشاد" مراجعان بود سراغ از غرفه "يزد" گرفتم، با تورق چند بروشور رنگي، نشاني راهرو چندم را داد و نگاه عاقل اندر سفيهي از بالاي شيشه عينكش به اين جوان عينكي نمود.
سومين راهرو سمت راست بعد از غرفه خبرگزاري ها، مي توانستي غرفه سه نبش استان خوزستان را با انواع و اقسام روزنامه ها، هفته نامه و ... و از ديگر سو ميراث فرهنگي شان بيبيني و ته را هرو وقتي راه به "بن بست" مي رسيد، دو بنر 80 در يك نيم متر و يك ميز و ظرفي كه فقط 10 دانه "حاجي بادوم" ته اش مانده به زور به تو مي فهماند به غرفه شهر "دارلعلم" و با فرهنگ " دارالعباده" نزديك مي شويد.
هر چند توقعي چنداني نداشتم ولي انتظار چنين صحنه هايي نيز هرگز برايم متصور نبود چرا كه "عاليجناب سرخ پوش فرهنگ يزد" قرار بود دست به "احيا" بزند كه گويا جاي فيش "فاز" و "نول"(1) را اشتباه بسته اند و "احيا" را به "موت" رفته، لابد... .
درد دل دو متصدي غرفه نيز بعد از تعارف يك جعبه "شيريني يزد"، "غم اين خفته چند را" بيدار كرد و سرانجام هم نشيني با دوستان خبرنگار و مهربانم، آب سردي بود بر تمام اين داغ ها.
پي نوشت: انشالله به محض كانكت شدن به اي دي اس ال، عكس هاي نمايشگاه نيز اپ لود مي كنم كه اگر نكنم! شايد بهتر باشد...
یادنویسی دیگر دوستان:
درباره نمایشگاه مطبوعات - امیر ترقی نژاد
© 2008 yazdnegar.blogfa.com Powered By : Blogfa |