| HOME PAGE | BLOG ARCHIVE | PHOTOBLOG | RADIO | Articles | photo.net | RSS | English web | العربي وب |
نماي اول: پسته و گردوی و يك دو جين برگ زردآلو و توت خشك و اينا ... که مامان با عشق برام مغز کرده بود نايلون كرده بود... رسيد. روي پاكت هم گويا با اشك چسب خورده بود كه باعث شد اشكاي منو هم در بياره. با 6 نفري كه با خودم هفت نفر مي شيم روي لبمون خنده تو چشممون گريه ... خورديم وخنديدم و گريه كرديم. حواسمون بود كه اشكاي همديگه رو نبينيم... يا اگر ديدم بذاريم به حساب خنده زياد كه مي گن اشك آدمو در مي ياره.
نماي دوم: نشستم كنار پنجره به همه كارهايي كه كردم فكر مي كنم. وقتي به اين جمله مي رسم كه " خودمونيم بعضي كارها هم اشتباه بود" نسيم داغي به صورتم مي خوره و شايد معني اش اين باشه: نه حرفت درست نيست ... شايد هم معني اش اين باشد: خوب شايد درسته.
نماي سوم: همين چند وقت پيشتر بود مثل هميشه بعد از الو الو گفتن بهم مي گفت "سلام عليكم حاج آقا" منم مي گفتم: سلم كل الله علي نفس الزكيه ... برادر" بعد مي خنديدم و گپ مي زديم. اما الان تو گيجي نديدنش هستم. اونقدر اوضاعش قمر در عقربه كه بهم گفتن حتي اسمشو ننويس. هر كسي براي خودش سازي مي زنه. ولي نمي دونم سازش را كجا گذاشته.
ديشب وقتي خبر را شنيدم آهنگ قصه امير سياوش را زمزمه كردم: قصه منو غم تو قصه گل و تگرگه ...
نماي چهارم: احساس خوشی ندارم هرچند که بعد از يك ماه دستم به اينترنت رسيد ... حس خوشی نيست وقتی ... حس خوشی نيست ...
ولی ... يک روزی نجات پيدا میکنم ... يک روزی خلاص میشوم .... خلاص از نفس کشيدن ...
نماي آخر: خيلي "چيز" براي نوشتن دارم ولي خوب بهونه اش را ندارم...
© 2008 yazdnegar.blogfa.com Powered By : Blogfa |